فهرست
نام کتاب :نهضت عاشورا (تحریف‌ها و شبهه‌ها)
شابک: 8-9-93001-964

 

فصل اول: پیشینه و فلسفه‌ی عزاداری امام حسین

آیا این مطلب صحّت دارد که امام سجاد(ع) در عزای پدرش امام حسین(ع) خون گریه می ‎ کرد؟
‎ منظور از «خون گریه کردن» این است که عمق مصیبت و عزاداری امام سجاد(ع) بیان شود و در هر صورت، به چنین لفظی در منابع برخورد نکردیم. اگر چه یکی از القاب آن حضرت «بکّاء» بود؛ البته خون دل خوردن حضرت از فراق پدرش امام حسین می ‎ تواند توجیه ‎ گر این اصطلاح باشد .
در زیارت ناحیه ‎ ی مقدسه ‎ ی منسوب به امام عصر(ع) نیز نزدیک به این معنا دیده می ‎ شود که حضرت فرموده باشد: «به قدری بر تو گریه می ‎ کنم که اگر اشکم تمام شد، به جای اشک از چشمانم خون جاری شود .»

امام سجاد(ع) ـ فرزند امام حسین(ع) ـ یکی از حاضران و ناظران صحنه ‎ ی خونین کربلا در سال 61 هجری بودند. از نزدیک شهادت پدر بزرگوارش، عموی عزیزش حضرت عباس و برادرانش علی ‎ اکبر و علی ‎ اصغر(ع) و شهادت تمام یاران امام و برخی از صحابه‌ی رسول خدا و بنی ‎ هاشم را در کربلا مشاهده نمود و عمق فاجعه ‎ ی دردناک این حادثه و هتک حرمت اهل ‎ البیت ‎ ( ع) و اسارت آن ‎ ها را به خوبی درک کرد، و هر انسانی به جای او بود از شدت غم و اندوه، قالب تهی می ‎ کرد. امام سجاد(ع) ندای «هل من ناصر ینصرنی» پدرش را می ‎ شنید و با آن ‎ که از شدّت بیماری، در بستر افتاده بود، می ‎ خواست به سوی میدان برود که امام حسین(ع) به خواهرش ام ‎ّ کلثوم فرمود: «او را نگاه دار، که از نسل پیامبر در زمین باقی بماند.»[1 ]

امام زین العابدین(ع) به همراه عمّه ‎ های خود و خواهران و سایر اسیران بنی ‎ هاشم و غیر آن ‎ ها، به اسارت برده شد و فشارهای روحی و روانی سختی را متحمّل گردید و در عین حال برای ابلاغ پیام سیدالشهدا(ع) خطبه ‎ ها ایراد فرمود و در این کار، با موفقیت کامل و پیروزمندانه بر دشمنان و بنی ‎ امیه فائق آمد و همراه عمه ‎ اش زینب، انقلاب دیگری در اجتماع آن روز و جامعه غفلت زده اسلامی به پا کردند .

امام(ع) با به یاد آوردن حادثه ‎ ی عاشورا و خاطرات پدر و یاران و برادرانش گریه می ‎ کرد و اساساً، چنان که اخبار صحیح گزارش می ‎ دهند، آسمانها [2]و زمین[3] و حیوانات وحشی و جمادات و نباتات و مجردات، اعم از جنیان [4]و پریان[5] (ملائکه)، در عزای سالار شهیدان(ع) گریستند و مدت ‎ ها ماتم آن ‎ ها ادامه داشت. این اخبار از طریق علمای عامه نیز نقل شده است و از لحاظ تکوینی صحیح می ‎ باشد و هیچ خدشه ‎ ای بر آن ‎ ها وارد نیست؛ چرا که بر اساس احادیث فراوانی، امام حجّت خدا است و تمام موجودات، در تکوین وجودشان به وجود او وابسته است و در حقیقت برقراری آسمان ‎ ها و زمین و حیات موجودات و استمرار آن، از وجود امام و حجت الهی سرچشمه می ‎ گیرد و سلسله حیات در هستی، متعلق و مشروط به وجود آن ‎ ها است.[6] پس در این اندیشه اصیل، جای هیچ تردید نیست که مخلوقات هستی در فقدان حجت الهی یک صدا ناله سر دهند. چه رسد به این که حجت خدا به دست جمعی ظالم و سفّاک با آن وضع فجیع و درد آور به شهادت رسد و فرزندانش و اهل حرمش اسیر و غارت ‎ زده شوند؛ اما فقدان ولایت اگر برای انسان قابل تحمل باشد ـ که برای انسان واقعی نیست ـ برای موجودات دیگر تحمل ‎ ناپذیر است و آن ‎ ها بر اساس آن ودیعه الهی بهترین اظهار تأسف را برای این مصیبت ابراز و اظهار می ‎ کنند که خون گریستن یکی از مصادیق آن است .

در زیارت ناحیه ‎ ی مقدسه می ‎ خوانیم: «برای گریه در عزای تو اگر اشک تمام شود خون گریه می ‎ کنم»؛ [7 ]
لئن اخرتنی الدهور و عاقنی عن نصرک المقدور لابکینّک صباحاً و مساءً فلا ندبنّک صباحاً و مساءً و لابکینّ علیک بدل الدموع دما.ً[8 ]
بنابراین، ( خون گریستن) ممکن است کنایه از شدّت حزن و اندوه و عظمت مصیبت باشد که به امام سجاد(ع) نسبت می ‎ دهند، همان ‎ گونه که در این زیارت ـ که به امام زمان(ع) منتسب است ـ حضرت چنین فرموده است .
طبق نقل منابع معتبر امام زین ‎ العابدین بسیار می ‎ گریست : « و لقد کان بکی علی ابیه الحسین عشرین سنة…»؛[9] یعنی برای پدرش حسین(ع) بیست سال گریه کرد. یک روز غلامش عرض کرد: ای پسر رسول خدا، حزن و اندوه شما کی تمام می ‎ شود؟ امام فرمود: وای بر تو! یعقوب نبی با این ‎ که دوازده پسر داشت، در فراق یوسف به قدری گریست که چشمانش نابینا شد، و اینک من که شاهد شهادت پدرم و عمویم و هفده نفر از اهل بیتم بودم، چگونه حزن من تمام شدنی است؟[10 ]
امام سجّاد(ع) با این حالت گریه ‎ ها و عزاداری خویش، از ارزش ‎ ها دفاع می ‎ کرد و میراث عاشورا را زنده نگاه می ‎ داشت و درس توحید، اخلاق و آداب اجتماعی می ‎ داد و می ‎ فرمود: «قتل ابن رسول الله جائعاً، قتل ابن رسول الله عطشاناً»؛ پس گریه ‎ های امام زین العابدین(ع)، خون دل بود که جاری می ‎ شد .

آیا در دوره ‎ ی معصومین(ع) عزاداری امام حسین(ع) در ایام محرم برگزار می ‎ شده و اگر چنین است، به چه صورت بوده است؟
اقامه ‎ ی عزا و گریه بر عزیزان از دست رفته، از جانب معصومین(ع) رایج بوده است؛ چنان ‎ که حضرت فاطمه زهرا (س) به خاطر گریه شبانه روزی برای پدر بزرگوارش، مورد اعتراض قرار گرفت و به ناچار بیت الاحزان را به وجود آورده، دست حسن و حسین(ع) را می ‎ گرفت، و برای عزاداری و گریه به آن ‎ جا می ‎ رفت. ائمه ‎ ی اطهار(ع) نیز برای امام حسین(ع) سوگواری می ‎ کردند .
اما درباره ‎ ی چگونگی عزاداری آن ‎ ها و این ‎ که آیا این عزاداری در ایام محرم بوده است یا خیر، لازم است در سیره ‎ ی ائمه معصومین(ع) و چگونگی سوگواری آن ‎ ها تحقیق و بررسی لازم انجام شود. در این زمینه، سیره ‎ ی امام سجاد(ع) و امامان پس از او را به اجمال بررسی خواهیم کرد :

1. عزاداری امام سجاد(ع): از آن ‎ جایی که حضرت امام زین ‎ العابدین(ع) هنگام شهادت پدر بزرگوارش، در کربلا حضور داشت و از عمق فاجعه آگاه و چگونگی شهادت آن عزیزان را مشاهده کرده بود؛ بنابراین، بر اساس روایات معتبر، آن حضرت تمام عمر باقی مانده ‎ ی خویش را عزادار بود و بر شهدای کربلا گریه می ‎‎ کرد، چنان ‎ که اگرغذایی را خدمت حضرت سجاد(ع) قرار می ‎ دادند، اشک از چشمان مبارک ‎ شان جاری می ‎ شد، تا جایی که گاه غلامی از او می ‎ پرسد: آیا حزن و اندوه شما تمام نمی ‎ شود؟ حضرت می ‎ فرماید: وای بر تو ! همانا یعقوب(ع) دوازده فرزند داشت، یکی از آن ‎ ها ناپدید شد و یعقوب از شدّت اندوه چشمانش سفید (ونابینا) گردید، در حالی که فرزندش یوسف زنده بود! ولی من پدر و برادر و عمو و هفده نفر از اهل بیتم و تعدادی از یاران پدرم را دیدم که ذبح شده و به خون آغشته بودند؛ پس چگونه حزن و اندوهم تمام شود؟[11 ]
در «المجالس ‎ السنیّة» آمده است که امام صادق(ع) درباره ‎ ی جدش ـ امام سجاد(ع) ـ ‎ فرمود: او چهل سال بر پدرش گریه کرد، در حالی ‎ که روزها روزه می ‎ گرفت و شب ‎ ها شب ‎ زنده ‎ داری می ‎ کرد و هنگامی که زمان افطار فرا می ‎ رسید و یکی از غلامانش برای او غذا می ‎ آورد و عرض می ‎ کرد: ای مولای من! میل کنید؛ حضرت می ‎ فرمود: فرزند رسول خدا گرسنه شهید شد، فرزند رسول خدا تشنه شهید شد، و همین ‎ طور این کلام را تکرار و گریه می ‎ کرد تا این که غذا و آب با اشک چشمش مخلوط می ‎ شد و این وضعیت همچنان ادامه داشت تا این ‎ که خدای خویش را ملاقات کرد و به دیدار حق شتافت.[12 ]

2. عزاداری امام باقر(ع): در کتاب «نهضة الحسین» (ص 152 ) آمده است: با آمدن ماه محرم، حزن و اندوه در اهل ‎ بیت نبوی(ع) ظاهر می ‎ گشت و آنان از شعرا می ‎ خواستند تا برای جدشان ـ امام حسین(ع) ـ مرثیه ‎ سرایی کنند.[13] همچنین در کامل ‎ الزیارات ابن ‎ قولویه آمده است که امام باقر(ع) در روز عاشورا به سوگواری برای امام حسین(ع) امر فرموده، و در خانه ‎ ی خویش مجلس عزا اقامه می ‎ کرد و…[14 ]

3. عزاداری امام صادق(ع): درباره ‎ ی عزاداری امام صادق ‎ ( ع) نیز روایات زیادی وارد شده است که از شاعران درخواست می ‎ نمود برای جدّش مرثیه ‎ سرایی کنند و آنان را بر این امر مقدّس تشویق می ‎ کرد و اهل ‎ بیت او از پس پرده به مرثیه ‎ سرایی شاعران گوش می ‎ دادند و گریه و ناله می ‎ کردند.[15 ]

4. عزاداری امام موسی کاظم(ع): در این باره، امام رضا(ع) می ‎ فرماید: هنگامی که محرم فرا می ‎ رسید، پدرم هرگز با حالت خنده و تبسم دیده نمی ‎ شد و ده روز اول محرم به همین شکل بود تا این که روز دهم و روز عاشورا فرا می ‎ رسید و این روز، روز مصیبت و حزن و گریه او بود و می ‎ فرمود: عاشورا روزی است که جدّم حسین(ع) را شهید کردند.[16 ]

5. عزاداری امام رضا(ع): دعبل خزاعی می ‎ گوید: در ایام دهه ‎ ی محرم به محضر آقا و مولای خود، علی بن موسی(ع)، در مرو شرفیاب شدم و آن حضرت را در حالی که اصحابش دور او نشسته بودند، محزون یافتم. وقتی حضرت مرا دید فرمود: مرحبا بر تو دعبل! مرحبا بر کسی که با دست و زبانش ما را یاری می ‎ کند؛ سپس حضرت مرا در کنار خودش جای داد و فرمود: ای دعبل! دوست داری شعر بخوانی؛ زیرا این روزها ایام غم و اندوه بر ما اهل بیت و روز شادی دشمنان ما، به ویژه بنی ‎ امیه، است؛ سپس برخاست و پرده ‎ ای بین ما و اهل ‎ بیتش زد و آنان را پشت پرده نشاند تا بر مصیبت جدّش حسین(ع) گریه کنند؛ آن ‎ گاه رو به من کرد و فرمود: ای دعبل! مرثیه بخوان! تو یاور ما و مرثیه ‎ سرای ما هستی، تا زمانی که زنده ‎ ای.[17] در این هنگام دعبل مرثیه ‎ سرایی را آغاز کرد.[18 ]

6. عزاداری در زمان چهار امام دیگر: در آن زمان ‎ ها، عزاداری گاه سیر صعودی و گاه نزولی داشته است؛ مثلاً در زمان امام جواد(ع)، تا حدی امکان عزاداری برای شیعیان فراهم بود و این حالت تا زمان معتصم ادامه داشت؛ اما پس از آن، سیر نزولی یافت و شیعه برای عزاداری و احیای شعائر حسینی در فشار بود.[19] در این دوران نیز عزاداری در ایام محرم نسبت به ماه ‎ ها و ایام دیگر بیشتر بود .
با توجه به بررسی سیره امامان معصوم(ع)، عزاداری سید ‎ الشهدا در طول سال در مناسبت ‎ های ویژه برپا بود، ولی در ایام محرم، مجالس سوگواری هر روز بر پا می ‎ شد و برخی از آن ‎ ها، مانند امام سجاد(ع)، در ایام محرم سیاه ‎ پوش نیز بودند.[20 ]

آیا سبک عزاداری موجود، از دوره ‎ ی صفویه وارد فرهنگ شیعه شده است؟
سوگواری و مرثیه ‎ سرایی برای سالار شهیدان(ع) در زمان ائمه معصومین ‎ ( ع) رایج بوده و همچنین بر تداوم آن توصیه شده است. بزرگان دین نیز همواره شیعیان را بر ادامه ‎ ی این امر مقدّس توصیه می ‎ فرمودند؛ اما این که آیا عزاداری مرسوم زمان ما از همان ابتدا و از عصر امامان معصوم(ع) بوده یا پس از آن ‎ ها رایج شده است، به نظر می ‎ رسد که بعضی از شیوه ‎ های عزاداری، به ویژه تعزیه خوانی ‎‎ ها، بعد از ائمه(ع) به وجود آمده است، چنان ‎ که پترچلکووسکی در این زمینه می ‎ گوید: «مراسم محرّم، حمایت و تشویق دربار صفوی را جلب کرد. یاد کرد شهادت امام حسین(ع) به صورت عملی میهن پرستانه درآمد. گزارشات متعدّدی از اجتماعات مزبور، که اکثراً توسط فرستادگان سیاسی اروپا، مبلّغان، بازرگانان و سیاحان به ثبت رسیده، از اشخاصی سخن می ‎ گویند که ملبّس به جامه ‎ های رنگارنگ (بوده)، به طور منظم پیاده ‎ روی می ‎ کردند، یا سوار بر اسب ‎ ها و شترها، آفریننده ‎ ی وقایعی بودند که به واقعه ‎ ی حزن ‎ انگیز کربلا ختم می ‎ شد. نبردهای ساختگی توسط صدها تن از عزاداران ملبّس به جامه ‎ های همگون و مسلح به تیر و کمان و شمشیر و سلاح ‎ های دیگر، به طور آهسته بازی می ‎ شد. سراسر نمایش با سوگ ‎ نوا همراهی می ‎ شد و تماشاگران که در امتداد گذرگاه ‎ ها صف می ‎ کشیدند، بر سینه می ‎ زدند و در حالی که دسته عزا از کنارشان رد می ‎ شد، فریاد می ‎ زدند: حسین، حسین، یا شاه شهیدان حسین.»[21 ]

هر چند برخی، تاریخ شروع عزاداری به این سبک را به دوره ‎ ی حکومت آل ‎ بویه نسبت داده ‎ اند، ولی روضه ‎ خوانی یا قرائت کتاب «روضة الشهداء» و کتاب ‎ های مشابه بر روی منبر، از دوره ‎ ی صفویه شروع شد.[22] در همان زمان که مراسم محرم در دوره ‎ ی صفویه رشد و توسعه می ‎ یافت، و شکل مهم و معروف دیگری از نمایش مذهبی پدید آمد که نقل نمایشی زندگی و اعمال، رنج و مرگ شهیدان شیعه بود. موضوع این نمایش در اساس ـ هر چند هم اندک ـ، همیشه در ارتباط با واقعه ‎ ی کربلا بود، این داستان ‎ ها از کتابی فارسی به نام «روضة الشهداء»[23]یا بهشت شهیدان، گرفته می ‎ شد و از اوایل سده ‎ ی شانزدهم در میان شیعیان به گونه ‎ ای گسترده، انتشار یافت. درباره ‎ ی مراسم تعزیه ‎ خوانی و عزاداری در دوره ‎ ی صفویه، ژان کالمارنین می ‎ نویسد: «تجدید خاطره ‎ ی فاجعه کربلا به صورتی که در زمان صفویه جانی تازه گرفت، دنباله ‎ ی سنتی قدیمی از آداب مذهبی است؛ مانند زیارت بُقاع شهیدان کربلا، سینه زنی و روضه ‎ خوانی در روز عاشورا و در دهه اول محرم، که به وسیله ‎ ی مسلمانانی که گرایش ‎ های عقیدتی گوناگون دارند اجرا می ‎ شده است،… موضوع گرفتن انتقام خون امام حسین(ع) که از دیر باز بخش اعظم تجدید خاطره ‎ ی فاجعه ‎ ی کربلا حکم ‎ فرما بوده و شاه اسماعیل ـ بنیان ‎ گذار سلسله ‎ ی پادشاهی صفوی ـ از آن برای تبلیغ و پیشبرد کارهای خود استفاده کرد.»[24 ]

ژان کالمار، قسمت بیشتری از تحولات عزاداری را به سنت ‎ های دیرینه ‎ ی ایران مربوط می ‎ داند و چنین می ‎ گوید: «به عقیده من قسمت اعظم این تحول، صرف نظر از جنبه ‎ ی ایمانی و عقیدتی آن، تحت تأثیر سنت ‎ هایی به وجود آمده است که ریشه ‎ های ژرف نزد ایرانیان دارد و حتّی صورت منقّح ‎ تر نمایشی مصائب روحانی را موجب گردیده است.[25 ] مطلبی که قابل توجه است این که چون قبل از صفویه عزاداری به این سبک رایج نبوده و با جلوس شاه اسماعیل بر تخت سلطنت و چند ماه بعد از آن، تألیف کتاب «روضة الشهداء » در تبریز به پایان رسید ـ که مجموعه ‎ ی روایات رثایی و حماسی و دینی ترکی و فارسی را درباره ‎ ی فاجعه ‎ ی کربلا و یادآوری آن و انتقام گیری، به زبان فارسی درآورد؛ پس در این جا هم، مانند برخی جاهای دیگر، خود را در برابر موقعیتی تناقض آمیز می ‎ بینیم که در آن ایران شیعی، مصیبت نامه ‎ ی کربلا را به صوفی ‎ ای از سلسله ‎ ی «نقش ‎ بندی» مدیون است که مسلماً به تقیّه متصفش کرده ‎ اند و احتمالاً مردی از اهل تسنن بوده که در محافل صوفی ‎ گری و فتوت، هر چه بیشتر، اهل ‎ بیت و شهیدان کربلا را محترم می ‎ شمرده است.[26 ]
از این جا روشن می ‎ شود که با توجه به خلأ فرهنگی دوران صفویّه، سرودن شعر در مدح و رثای ائمه و شهدای کربلا؛ برای شاعران افتخاری بس بزرگ محسوب می ‎ شد . حتی می ‎ توان گفت که احتمالا ‎ً اگر محرکی مانند هفت بند محتشم کاشانی ـ که در گسترش بعدی ذکر مصائب تأثیر به سزایی داشته نمی ‎ بود، تعزیه ‎ خوانی به جای مهمی نمی ‎ رسید .

در دهه ‎ های آخر قرن دهم، شاهد رواج مراسم عزاداری ماه محرم، بیشتر در مراکز شهری شیعی هستیم، در کنار عزایی عمومی که می ‎ رود تا بیستم و حتی بیست و هشتم صفر نیز به طول انجامد، به موازات این امر روضه ‎ خوانی گسترش می ‎ یابد و از قرن یازدهم موجب افزایش خیرات برای جمع بسیاری که به این مجالس روی می ‎ آورند، موجب افزایش خیر است می ‎ گردد؛ علاوه بر این، با این که هیچ اطلاعی متکی بر ارقام در دست نیست؛ پس از آن که در نیمه ‎ ی دوم قرن یازدهم تدارک چشم ‎ گیری برای برگزاری عزای حسینی و تعزیه ‎ های سیّار آغاز می ‎ شود، حمایت رسمی از این مراسم باید کسب اهمیتی کرده باشد.[27 ]
با روی کار آمدن دولت صفویّه و در آوردن مملکت به صورت کشوری شیعه و مقتدر تأثیری فراوان بر آینده ‎ ی آیین سوگواری محرم گذارد، به گونه ‎ ای که تظاهرات شکوه ‎ مند شیعیان در محرم هر سال، در نشر و اشاعه ‎ ی مذهب تشیّع در فلات قارّه ایران، مساعدت فراوانی کرد. در این زمان کتاب «روضة الشهداء» به رشته ‎ ی تحریر درآمد و قوه ‎ ی محرکه ‎ ای شد برای پیدایش مراسم محرم که از بطن آن، سبک تازه ‎ ای از فعالیّت به نام روضه ‎ خوانی یا قرائت «روضة الشهداء»، به وجود آمد. دو قرن و نیم بعد، این سبک به منزله ‎ ی رشته ‎ ای که به وسیله ‎ ی آن، اشعار غنائی و متون و نمایش ‎ های تعزیه به هم بافته شدند.»[28 ]

از آن‌چه گذشت چنین برمی ‎ آید که عزاداری به سبک موجود، از صدر اسلام نبوده، بلکه بیشتر از دوران صفویه به وجود آمده است، هر چند عده ‎ ای بر این باورند که منشأ آن از زمان آل ‎ بویه می ‎ باشد؛ رواج سبک عزاداری صفویه می ‎ تواند به این دلیل باشد که اولا:ً دولت روی کار آمده، شیعی بوده، تمام امکانات را در دست داشته است و ثانیاً: بیشتر مردم شیعه بودند و ترویج نهضت حسینی و بیان مظلومیت ‎ های آن حضرت و اهل بیت و یارانش را می ‎ خواستند، بنابراین، دو عامل یاد شده در شکل گرفتن سبک موجود، نقش اساسی داشتند .
از سوی دیگر، عزاداری به این سبک، تازه و نو بوده است و کارشناسان فرهیخته و زبردست و آگاه، بر عمل ‎ کرد آن ‎ ها نظارت نداشتند؛ از این رو در ضمن کارهای صورت گرفته، مواردی نیز افزوده شد و مورد حمایت دولت صفوی قرار گرفت .

فلسفه ‎ ی عزاداری سیدالشهدا(ع) چیست؟
‎ حادثه ‎ ی عاشورا، حادثه‌ای است که بزرگ ‎ ترین‌ نقش را در تاریخ اسلام ایفا کرد و به یقین، مسیر تاریخ اسلام را ـ که منحرف شده بود ـ عوض کرد و آن را از انحراف نجات داد، معنای سخن رسول خدا(ص) درباره ‎ ی امام حسین(ع) را که فرمودند :
حسین منی و انا من حسین .
روشن گردانید و درس حرکت، نهضت، مقاومت و استقامت به انسان‌ها آموخت .
این حادثه هم از نظر کیفیّت وقوع و هم از جهت عظمت مصیبت و هم از نظر ماندگاری و آثار اجتماعی آن، با هیچ جریان دیگری قابل قیاس نیست؛ و اما در مورد علت عزاداری و گریه بر آن حضرت، باید گفت که به شهادت تاریخ و روایات، حضرت یعقوب سال ‎ های طولانی در فراق یوسف با این که می‌دانست زنده است، اشک می‌ریخت و گریه می‌کرد و یوسف را از یاد نمی‌برد. حضرت سیدالساجدین(ع) نیز تا در حیات بود (حدود چهل سال) صحنه کربلا را با گریه جلوی چشمش مجسّم می‌داشت و می‌فرمود :
قتل اباعبدالله عطشاناً بجنب الفرات و هو یذبح کما یذبح الکبش .
حضرت اباعبدالله با تشنگی شهید شد، در حالی که کنار رود فرات بود و سر مبارک او را همانند گوسفند بریدند.» و همین‌طور تشکیل مجالس عزاداری از سوی حضرات معصومین(ع) دیگر، همانند امام باقر، امام صادق، امام ‎ رضا(ع) و خصوصاً گریه‌های طولانی حضرت ولی‌عصر(ع) برای جد بزرگوارش به طوری که در گریه و عزاداری نسبت به اباعبدالله می‌فرماید: «ای جد بزرگوار من! در تمام حالات برای تو گریه می‌کنم و اگر اشک چشمم تمام شود، سزاوار است که در مصیبت تو خون بگریم.»[29] و از آن ‎ جا که به حکم قرآن :
و لقد کان لکم فی رسول ‎ الله اسوة حسنة.[30 ]
ما باید در تمام امور از حضرت رسول(ص) و جانشینان ایشان، درس و الگو بگیریم؛ به درستی گریه و عزاداری بر سالار شهیدان و توسل به ائمه ‎ ی اطهار(ع) پالایش دهنده ‎ ی روح و تزکیه کننده ‎ ی نفس است، چنان ‎ که روایات گوناگونی بر فضیلت گریه و عزاداری برای امام حسین و سایر ائمه ‎ ی معصومین(ع) وارد شده است؛ از جمله روایتی از امام صادق(ع) که می ‎ فرماید :
من انشد فی الحسین بیت شعر فبکی و ابکی عشرة فله و لهم الجنة.[31 ]
یعنی هر کس که درباره ‎ ی امام حسین(ع) یک بیت شعر سروده و گریه نماید و ده نفر را به گریه در آورد، اجر و پاداش آن ‎ ها بهشت است. و روایتی که یونس بن‌یعقوب از امام صادق(ع) نقل می‌کند که حضرت(ع) فرمودند :
قال لی ابو‌‌جعفر اوقف لی مالی کذا و کذا لنوادب تندبنی عشر سنین ایام منی.[32 ]
پدرم امام باقر(ع) به من وصیت کرد قسمتی از مال او را وقف کنم و در اختیار نوحه‌گران قرار دهم تا آنان مدت ده سال در روزهای منی برای حضرت نوحه و ندبه برپا کنند. اضافه بر آن ‎ چه گذشت، با عنایت به عظمت و شکوه این حادثه ‎ ی تاریخی، مسأله ‎ ی عزاداری و زنده ‌نگه داشتن یاد و خاطره آن حضرت می‌تواند علل و عوامل مختلفی داشته باشد، که به برخی از آن ‎ ها اشاره می‌شود .

1. از آن جا که قیام عاشورا پیام‌ها و درس‌های متعددی به همراه داشت، زنده نگاه داشتن یاد و خاطره آن، بر جای ماندن درس‌ها و پیام‌های آن را به دنبال دارد؛ پیام ‎ هایی چون :
احیای امر به معروف و نهی از منکر، عزّت، مبارزه با طاغوت، فداکاری در راه دین، نترسیدن از کمی نفرات، آمیختن کار فرهنگی با ایثار، پیروزی خون بر شمشیر، نهراسیدن از محاصره ‎ ی نظامی و اقتصادی، عمل به وظیفه و تکلیف، حمایت از ولّی و در نهایت راضی بودن به رضای خدا؛

2. عزاداری و زنده نگاه داشتن یاد و خاطره ‎ ی عاشورا، الهام بخش روح انقلابی، شهادت‌طلبی، حقیقت‌جوئی، مبارزه با طاغوت و ظلم و ستم و ستیز می‌شود؛ چنان که ما در زمان خویش شاهد نمونه ‎ هایی از این الهام‌گیری بوده ‎ ایم؛ زیرا اولین زمزمه‌ها و حرکت ‎ های ضد استبدادی و استعماری انقلاب اسلامی ایران با ایام محرم و عزاداری سالار شهیدان(ع) مصادف بود و ریشه در درون هیئت‌های مذهبی و عزاداری داشت؛

3. از رهگذر برگزاری مجالس دینی در سطحی وسیع و حضور توده‌های مختلف مردم در مساجد و تکایا، فرصت خوبی برای آشنایی بیشتر با معارف اسلامی و احکام الهی به دست می ‎ آید؛

4. برپایی مجالس عزاداری عاشورا و تجلیل از مقام شهدا و افشای هویت بی ‎ دینی دشمنان، سیدالشهدا(ع) خود نوعی اعلام وفاداری نسبت به مظلوم و مخالفت با ظالم می‌باشد و نیز باعث احیای فلسفه قیام عاشورا، بازسازی حیات حسینی و به طور کلی پایداری و استمرار اصول و ارزش‌

--------------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها
[1]. بحارالانوار، مرحوم مجلسی، ج 45، ص 46. الدمعة الساکبة، ج 4، ص 334.
[2]. بحارالانوار، ج 45، ص 206، 207 .
[3]. همان، ج 45، ص 218 .
[4]. همان، ج 45، ص 233 .
[5]. همان، ج 45، ص 220، 229 .
[6]. در جلد 45 بحارالانوار روایات زیادی درباره خون گریستن آسمان و زمین وارد شده است ر.ک: ص 211، حدیث 25 و 26 . 19 و حدیث 40 و 41، ص 217 .
[7]. متن کامل زیارت ناحیه ‎ ی مقدسه در بحارالانوار، ج 45، ص 65 الی 72 آمده است که نام شهیدان را یکایک می ‎ شمارد و سلام می ‎ دهد. شایان ذکر است که مرحوم فیض الاسلام در کتاب ترجمه خاتون دوسرا، زندگی حضرت زینب (س) در ص 217 آورده است که زیارت ناحیه مقدسه از امام حسن عسکری و تاریخ صدور آن سال 252 هجری قمری است و ولادت حضرت امام زمان در سال 255 یا 256 است، والله العالم .
[8]. سوگ نامه آل محمد، محمد اشتهاردی، ص 154 و 156، انتشارات ناصر، سال 71 ، چاپ سوم .
[9]. بحارالانوار، ج 46، ص 63 .
[10]. ر. ک: همان ص 63 .
[11]. تاریخ النیاحة علی الامام الشهید الحسین بن علی(ع)، السید صالح الشهرستانی، تحقیق و اعداد، الشیخ نبیل رضا علوان، ص 118بیروت، دارالزهراء، چاپ اول، 1419ق ، و مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 166 .
[12]. المجالس السنیّة، سید محسن امین، بیروت، دارالتعارف، چاپ ششم 1398 ق، ج 1، ص 155 .
[13]. کامل الزیارات، ابن قولویه قمی، ص 111 تا 114، تهران، چاپ ‎ صدوق، چاپ اول، سال1375 .
[ ‎ [14. ر.ک: تاریخ النیاحة علی الامام الشهید الحسین بن علی(ع)، ص120، المجالس السنیة، ج 5، ص 123 .
[15]. تاریخ سیدالشهدا، عباس صفائی حائری، ص 566، قم، انتشارات مسجد مقدس جمکران، چاپ اول، سال 1379، امالی صدوق، مجلسی، ج 6، ص 205 .
[16]. تاریخ النیاحة…، همان، ص 132 ، امالی صدوق، ج 2، ص 111 .
[17]. بحارالانوار، ج40، ص 257 .
[18]. همان، ص 157.
[19]. همان، ص 136 و 137 .
[20]. سیاه ‎ پوش در سوگ ائمه نور، علی ابوالحسنی، منذر، ص 127 و 128، قم، مؤلف، چاپ اول، سال 1375. برای آگاهی بیشتر ر . ک: مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 166، امالی صدوق، مجلسی 29، ج 6، ص 205 .
[21]. تعزیه هنر بومی پیشرو ایران، پترچلکووسکی، ترجمه، داود حاتمی، ص 10 تا 11، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول، سال 1367 .
[22]. همان منبع، پاورقی، توضیح مترجم، ص 11 .
[23]. فتوت نامه سلطانی، مقدمه ص 95، تهران، چاپ محجوب، سال 1350.
- روضة الشهداء، حسین واعظ کاشفی سبزواری، بمبئی، تاجران کتب و مالکان مطیع محمدی، بمبئی، بی ‎ تا .
[24]. پترچلکووسکی، همان، ص 163 – 164، همچنین در پایان نامه مؤلف و کتاب دیگرش به نام اخلاص کامل به امام حسین(ع) به طور کامل به این موضوع پرداخته شده است .
[25]. پترچلکووسکی، ص 164؛ اخلاص کامل به امام حسین(ع)، ژان ‎ کالمار، پاریس، بی ‎ تا، 1354 ش، 1975 م .
[26]. پترچلکووسکی، ص 165، اخلاص کامل به امام حسین(ع)، ژان ‎ کالمار .
[27]. پترچلکووسکی، همان، ص 165، 166.
[28]. همان، ص 165، اخلاص کامل به امام حسین(ع)، ص 366 .
[29]. بحارالانوار، ج 45، ص 65 ـ 72 .
[30]. سوره ‎ ی احزاب، آیه ‎ ی 21 .
[31]. کامل الزیارات، ص 105، ابن قولویه قمی، انتشارات مرتضویه، نجف .
[32]. اصول ‎ کافی، کلینی، ج 5، ص 117، دارالکتاب الاسلامیة، تهران .

فصل دوم:ابعاد و فلسفه‌ی قیام عاشورا

چرا امام حسین(ع) با این که می ‎ دانست به شهادت می ‎ رسد، خانواده خود را به همراه برد؟
‎ تکلیف اجتماعی در آیین اسلام، ویژه ‎ ی مردان نیست، بلکه زنان متعهد و مسلمان نیز در برابر جریان حق و باطل و مسأله ولایت و رهبری، وظیفه دارتد و باید از رهبری حق، دفاع و پیروی کنند و از حکومت و فسادهای مسؤولان نالایق انتقاد نمایند و در صحنه ‎ های گوناگون اجتماعی حضوری مؤثر داشته باشند .
در تداوم مسیری که حضرت زهرا (س) در حمایت از امام معصوم(ع) و افشاگری علیه رویه ‎ های ناسالم زمام ‎ داران داشت، زنان ـ به خصوص حضرت زینب(س) ـ نیز در نهضت کربلا دوشادوش امام حسین(ع) مشارکت داشتند .

هر قیام و نهضتی عمدتاً از دو بخش خون و پیام تشکیل می ‎ گردد. مقصود از بخش خون، مبارزات خونین و قیام مسلحانه می ‎ باشد که مستلزم کشتن و کشته شدن و جانبازی در راه‌ آرمان مقدس است و مقصود از بخش پیام نیز، رساندن و ابلاغ پیام انقلاب و بیان آرمان ‎ ها و اهداف آن است .
با بررسی قیام مقدس امام حسین(ع) این دو بخش کاملاً در آن به چشم می ‎ خورد؛ زیرا انقلاب امام حسین(ع) تا عصر عاشورا مظهر بخش اول، یعنی بخش خون و شهادت، بود و رهبری و پرچم‌داری نیز بر عهده ‎ ی خود ایشان قرار داشت، و پس از آن، بخش دوم به پرچم ‎ داری امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) آغازید با سخنان آتشین خود، که پیام انقلاب و شهادت سرخ آن حضرت و یارانش را به آگاهی افکار عمومی رسانیدند و طبل رسوایی حکومت پلید اموی را به صدا درآوردند .
با توجه به تبلیغات بسیار گسترده و دامنه ‎ داری که حکومت اموی از زمان معاویه ضد اهل ‎ بیت(ع) ـ به ویژه در منطقه ‎ ی شام ـ به راه انداخته بود، بی ‎ شک اگر بازماندگان امام حسین(ع)، یعنی زن و بچه ‎ های ایشان، به افشاگری و بیدارسازی نمی ‎ پرداختند، دشمنان اسلام و مزدوران قدرت ‎ های وقت، نهضت بزرگ و جاویدان آن حضرت را در طول تاریخ کم ‎ ارزش و چهره ‎ ی آن را وارونه نشان می ‎ دادند؛ هم چنان که برخی در تهمتی درباره ‎ ی امام حسن(ع) گفتند : « بر اثر ذات ‎ الریه و سل از دنیا رفت»؛ اما تبلیغات گسترده ‎ ی بازماندگان حضرت سیدالشهدا(ع) در دوران اسارت که کینه توزی سفیهانه ‎ ی یزید چنین فرصتی را برای آنان پیش آورده بود، اجازه چنین تحریف و جنایتی را به دشمنان نداد. ضرورت حضور و نقش بازماندگان عاشورا، با بررسی و مطالعه در حکومت امویان بر شام، بیش از پیش روشن می ‎ شود .

دوران سلطه ‎ ی معاویه در شام
شام از آن روز که به تصرف مسلمانان درآمد، تحت سیطره ‎ ی فرمان ‎ روایانی چون خالد پسر ولید و معاویه پسر ابوسفیان قرار گرفت. مردم این سرزمین نه سخن پیامبر(ص) را دریافته بودند و نه روش اصحاب او را می ‎ دانستند و نه اسلام را ـ دست ‎ کم آن ‎ گونه که در مدینه رواج داشت ـ می ‎ شناختند؛ البته یکصد و سیزده تن از صحابه ‎ ی پیامبر اکرم(ص) یا در فتح این سرزمین شرکت داشته، یا به تدریج در آن ‎ جا سکونت گزیده ‎ بودند، ولی بررسی زندگی ‎ نامه این افراد نیز روشن می ‎ کند که جز چند تن، باقی آن ‎ ها برای مدت کمی محضر پیامبر گرامی اسلام(ص) را درک کرده، و جز یک یا چند حدیث، روایت نکرده ‎ اند؛ گذشته از آن، بیشتر این افراد در طول خلافت عمر و عثمان تا آغاز حکومت معاویه، وفات کردند و در زمان قیام امام حسین(ع) تنها یازده تن از آن ‎ ها زنده و در شام به سر می ‎ بردند؛ مردمانی در سنین هفتاد تا هشتاد سال که گوشه ‎ نشینی را بر آمیختن با توده ترجیح داده، در عامه مردم نیز نفوذی نداشتند و در نتیجه نسل جوان آن روز، از اسلام حقیقی چیزی نمی ‎ دانستند و شاید در نظر آنان، اسلام هم حکومتی بود مانند حکومت کسانی که پیش از ورود اسلام بر آن سرزمین فرمان می ‎ راندند، و تجمّل دربار معاویه، حیف و میل اموال عمومی، ساختن کاخ ‎ های بزرگ و تبعید و زندانی کردن و کشتن مخالفان برای آنان امری طبیعی بود؛ زیرا چنین نظامی نیم قرن پیش از آن سابقه داشت، و به یقین کسانی بودند که می ‎ پنداشتند آنچه در مدینه ‎ ی عصر پیامبر گذشته نیز این چنین بوده است.[1] معاویه حدود 42 سال در شام حکومت کرد و در این مدت نسبتاً طولانی، مردم شام را به گونه ‎ ای پرورش داد که فاقد بصیرت و آگاهی دینی باشند و در برابر اراده و خواست معاویه بی ‎ چون و چرا تسلیم شوند.[2] معاویه در طی این مدت، نه تنها از نظر نظامی و سیاسی مردم شام را تحت سلطه ‎ ی خود قرار داد که از نظر فکری و مذهبی نیز مردم آن منطقه را کور و ‎ ‏کر و گمراه بار آورد تا آنچه او به اسم تعلیمات اسلام به آنان عرضه می ‎ کند، بی ‎ هیچ اعتراضی بپذیرند .
حکومت پلید بنی ‎ امیه با تبلیغات زهرآگین و کینه توزانه ‎ اش، خاندان پاک پیامبر را در نظر مردم شام منفور جلوه داد و در مقابل، بنی ‎ امیه را خویشان رسول خدا و نزدیک ‎ ترین افراد به او معرفی کرده بود، به طوری که پس از پیروزی قیام عباسیان و استقرار حکومت ابوالعباس سفّاح، ده تن از امرای شام نزد وی رفتند و همه سوگند خوردند که ما تا زمان قتل مروان ـ آخرین خلیفه اموی ـ نمی ‎ دانستیم که رسول خدا(ص) جز بنی ‎ امیه خویشاوندی داشته باشد که از او ارث ببرند، تا آن که شما امیر شدید.[3 ]

بنابراین، جای شگفتی نیست اگر در مقاتل می ‎ خوانیم، به هنگام آمدن اسیران کربلا به دمشق، مردی در برابر امام زین ‎ العابدین(ع) ایستاد و گفت: سپاس خدایی را که شما را کشت و نابود ساخت و مردمان را از شرّتان آسوده کرد! حضرت کمی صبر کرد تا شامی هر چه در دل داشت بیرون ریخت؛ سپس با تلاوت آیاتی مانند :
انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل ‎ البیت و یطهرکم تطهیرا.[4 ]
فرمود: این آیات در حق ما نازل شده است. پس از آن بود که مرد فهمید آن‌چه درباره ‎ ی این اسیران شنیده، درست نیست، آنان خارجی نیستند، بلکه فرزندان پیامبر هستند؛ بنابراین از آن‌چه گفته بود پشیمان شد و توبه کرد.[5 ]

آیا امام حسین(ع) می ‎ دانست شهید می ‎ شود؟ اگر چنین است، چرا با پای خویش به سوی قتلگاه رفت؟
‎ بر اساس احادیث و روایات شیعی علم امام(ع) موهبتی الهی است و نه اکتسابی؛ بدین صورت که هرگاه هر چه را بخواهد بداند، می ‎ داند. خداوند متعال می ‎ فرماید :
عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احداً الّا من ارتضی من رسولٍ.[6 ]
این آیه نشان می ‎ دهد که اختصاص علم غیب به خداوند به این معنی است که غیب را مستقلاً و از پیش خود ـ با لذات ـ کسی جز خدا نمی ‎ داند، ولی ممکن است پیامبر با رضایت پروردگار متعال، بداند و نیز ممکن است دیگر انسان ‎ ها به تعلیم پیامبران از آن آگاهی یابند .
نکته ‎ ی قابل توجه، این است که علم موهبتی یاد شده تخلف ناپذیر می ‎ باشد، زیرا علم ثبت شده در لوح محفوظ آگاهی به چیزی است که قضای حتمی خداوند بدان تعلق گرفته است .
مرحوم علامه طباطبایی (ره) ـ صاحب تفسیر المیزان در ـ این باره می ‎ گوید: سیدالشهدا(ع) به عقیده شیعه ‎ ی امامیه سومین جانشین از جانشینان پیامبر اکرم(ص) و صاحب ولایت کلیّه می ‎ باشد. علم امام(ع) به اعیان خارجیه و حوادث و وقایع ـ طبق آن چه از ادلّه نقلیه و براهین عقلیه بر می ‎ آید ـ دو قسم است؛ قسم اول: امام(ع) در هر شرایطی ـ به اذن خداوندی ـ به حقایق جهان هستی آگاه است، اعمّ از آن ‎ ها که تحت حس قرار دارند یا آن ‎ ها که از دایره ‎ ی حس بیرون می ‎ باشند؛ مانند موجودات آسمانی و حوادث گذشته و وقایع آینده؛ قسم دوم: علم عادی است. پیامبر(ص)، به نصّ قرآن کریم و همچنین امام(ع) بشری است مانند سایر افراد و اعمالی که در مسیر زندگی انجام می ‎ دهد، مانند اعمال سایر افراد، در مجرای اختیار و براساس علم عادی است و آنچه را شایسته می ‎ بیند انجام می ‎ دهد.[7 ]

لازمه ‎ ی قسم اول این است که هیچ گونه تکلیفی بر متعلق این گونه علم از آن جهت که حتمی ‎ الوقوع است، تعلق نمی ‎ گیرد و نیز قصد و طلبی از انسان با آن ارتباط پیدا نمی ‎ کند؛ زیرا تکلیف همواره از راه امکان، به فعل تعلق می ‎ گیرد و لازمه ‎ ی امکان هم اختیاری بودن فعل و ترک است و متعلق علم امام از جهت ضروری الوقوع و متعلق قضای حتمی بودن آن، محال است مورد تکلیف قرار گیرد؛ پس علم به قضای حتمی در زندگی عملی انسان تأثیر ندارد و تکلیف ‎ آور نیست. این شخص با علم به خطر، زندگی عادی خود را ادامه می ‎ دهد اگر چه به خطر منتهی خواهد شد و مشمول آیه ‎ ی :
و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة. [8 ]
نیست؛ زیرا در تهلکه واقع شده است نه این که خود را به هلاکت انداخته باشد. شایان ذکر است که این آیه از آیات مربوط به جهاد است؛ زیرا از پیش از آن که می ‎ فرماید :
وأنقفوافی سبیل الله و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة .
این گونه فهمیده می ‎ شود که اگر اموالتان را در راه جهاد، انفاق نکنید پس همانا دشمن بر شما مستولی می ‎ گردد و شما را به هلاکت می ‎ رساند. روایتی در این زمینه از براء بن عازب نقل شده است که در یکی از جنگ ‎ ها مردی از مهاجرین بر صف دشمن حمله کرد، مردم فریاد زدند که خودش را به هلاکت انداخت و به کشتن داد و آیه ‎ ی مذکور را قرائت کردند سپس ابوایوب انصاری گفت: من از شما به این آیه عالم ‎ تر هستم، همانا این آیه در شأن ما انصار نازل شده است که پیامبر(ص) را همراهی، و وقتی اسلام قوّت گرفت و اهلش زیاد شد، به سوی اهل و اموال خودمان برگشتیم و خودمان را به هلاکت افکندیم و منظور از هلاکت، ترک جهاد است.[9 ]
آری متعلق قضای حتمی و مشیّت قاطعه ‎ ی حق تعالی، مورد رضا به قضاست؛ چنان که سیدالشهدا(ع) در آخرین ساعات زندگی خود، در میان خاک و خون می ‎ فرمود: «ای خدا بر قضا و حکم تو صبر پیشه می ‎ کنم، ای فریادرس کسی که جز تو فریادرسی ندارد.»[10] همچنین در خطبه ‎ ای که به هنگام بیرون آمدن از مکه ایراد فرمود، آمده است :
رضی الله رضانا اهل البیت .
آنچه باید بدان توجه داشت این است که علم قطعی امام به حوادث تغییرناپذیر، مستلزم جبر نیست؛ چرا که در جهان هستی که مخلوق الهی است، چیزی جز با مشیّت الهی و اذن خداوندی به وجود نمی ‎ آید و مشیّت خداوندی به افعال اختیاری انسانی، از راه اراده و اختیار تعلق گرفته؛ مثلاً خداوند خواسته است که انسان فعلی، را با اختیار و اراده انجام دهد. بدیهی است که تحقق این فعل با این اوصاف، لازم و قطعی خواهد بود و با این همه، اختیاری هم هست؛ زیرا اگر اختیاری نباشد اراده ‎ ی خداوند از مرادش تخلف می ‎ کند
و ما تشاؤون الّا ان یشاء الله رب العالمین.[11 ]
بنابراین می ‎ توان گفت: امام(ع) می ‎ دانست که تلاش در برابر قضای حتمی سودی ندارد؛ چنان که خداوند در کلام خود در سوره ‎ ی آل عمران در برابر آن ‎ ها که در جنگ احد گفته بودند: اگر یاران کشته شده پیش ما بودند، نمی ‎ مردند . می ‎ فرماید: «بگو اگر در خانه ‎ هایتان نیز بودید کسانی که برایشان قتل نوشته شده بود به سوی آرامگاه ‎ های خود بیرون می ‎ آمدند.»[12 ]

اما درباره ‎ ی قسم دوم از علم امام :
این نوع علم امام تکلیف آور است، بر خلاف قسم اول از علم امام(ع) که علم غیبی است و تکلیف آور نیست. امام حسین(ع) از جهت عادی خود نیز به شهادت خود و یارانش آگاهی داشت؛ بنابر ادله ‎ ای که در پی خواهد آمد، ولی از این جهت که اسلام در خطر بود، ملاحظه و ترسی از کشته شدن نداشت و اهداف بلند و عالی آن حضرت بود که در این راه او را از انجام هر کاری برای اسلام باز نمی ‎ داشت .
مدارک و مصادر معتبر تاریخی دلالت دارند که امام از شهادت خود و به دست نیامدن پیروزی نظامی، علم و آگاهی داشت و می ‎ دانست که شرایط تأسیس حکومت اسلامی فراهم نیست؛ پس هدف آن حضرت از قیام، اساساً اعلان بطلان حکومت یزید، احیاء دین، رفع شبهات و انحرافات فکری و نجات نظام حکومت اسلامی و دفع ضربات کشنده ‎ ی حکومت یزید، از دین بود. اینک برخی از فقرات کلام سیدالشهدا(ع) را که بر علم ایشان دلالت دارد، بیان می ‎ کنیم :
1. به عبدالله بن زبیر در مکه می ‎ فرمود: به خدا سوگند اگر من در هر پناهگاهی باشم، مرا بیرون می ‎ آورند، تا مقصود خود را انجام دهند. به خدا سوگند! در تعدّی و ستم بر من از حد بگذرند؛ چنان ‎ که یهود در مورد شنبه از حد گذشتند[13] (و احترام روز شنبه را از بین بردند .)
2. امام حسین(ع ) می ‎ فرمود :
والله لا یدعونی حتی یستخرجوا هذه العلقة من جوفی فاذا فعلوا سلط الله علیهم من یذلهم حتی یکونوا اذلّ من فرام الامة (والفرام خرقة تجعلها المرأة فی قلبها اذا حاضت).[14 ]
به خدا سوگند! مرا رها نمی ‎ کنند تا خون قلبم را بیرون آورند؛ پس وقتی چنین کردند، خداوند کسی را از آنان بر آن ‎ ها مسلط سازد که آن ‎ ها را ذلیل کند آن قدر که از خرقه ‎ ی زنان هم خوارتر گردند. و مانند این، شواهد بسیار است که برای جلوگیری از اطاله ‎ ی کلام به همین مختصر اکتفا می ‎ کنیم .
اما هدف امام حسین(ع) را با توجه به سخنان آن حضرت می ‎ توان چنین بیان کرد: امر به معروف و نهی از منکر، امام حسین(ع) برای ارائه دادن الگویی برتر و واحد، با توجه به آیه ‎ ی شریفه ‎ ی 104 از سوره ‎ ی آل عمران که می ‎ فرماید :
و لتکن منکم امة یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون
به این حرکت نمادین اقدام نمود و این مطلب از کلام خود آن حضرت، در وصیتی که به محمد ‎ بن ‎ حنفیه نگاشته است، به دست می ‎ آید؛ چرا که فرمود :
انی لم اخرج اشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً … انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی محمد(ص) ارید أن آمر بالمعروف و أنهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی و ابی علی بن ابی طالب…[15 ]
من از روی خودخواهی و سرمستی و گردنکشی و فساد و ظلم خارج نشده ‎ ام و جز این نیست که خارج شدم برای اصلاح در امت جدّم رسول خدا(ص) و اراده دارم که امر به معروف و نهی از منکر کنم و مطابق سیره ‎ ی جدم(ص) و پدرم، علی بن ابی طالب(ع)، رفتار نمایم .
آری به راستی حضرت حسین بن علی(ع) از خطری که متوجه دین شده بود، آگاه بود؛ از این رو در همان آغاز کار که مروان در مدینه به آن حضرت توصیه کرد که با یزید بیعت کند و به اصطلاح او، محترمانه و با آسایش خاطر زندگی نماید، فرمود :
انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید؛[16 ]
همانا ما از خداییم و به سوی او باز می ‎ گردیم؛ باید با اسلام وداع کرد؛ زیرا امت به شبانی مثل یزید مبتلا شده است . دلایل فراوان دیگری نیز وجود دارد که حضرت سیدالشهدا(ع) اهدافی الهی و دور ازهوای نفس را جستجو می ‎ کرد و در راه رسیدن به این اهداف، جان گران ‎ قدر خویش و یارانش را فدا کرد .

در پایان توضیح این نکته را لازم می ‎ دانیم که قیام امام حسین(ع) صرفاً یک قیام نظامی نبود، بلکه یک قیام سیاسی بود که تبعات نظامی نیز در برداشت؛ چرا که امام حسین(ع) بنابر شواهد تاریخی؛ به تجهیز و تهیه سپاه جنگی، ادوات و نفرات اقدام نکرد .

چرا کوفیان که امام حسین(ع) را می ‎ شناختند و می ‎ دانستند که اسیران به شهر آمده، اهل ‎ بیت ایشانند؛ اما آن ‎ ها را خارجی نامیدند؟ آیا این به صورت شایعه بوده یا واقعاً با آگاهی کامل و به خاطر دنیا، آن ‎ ها را خارجی نامسلمان قلمداد می ‎ کردند؟
‎ مورد سؤال، بیشتر بر مردم شام صدق می ‎ کند نه مردم کوفه که بیشتر شیعی بوده ‎ اند و امیرالمؤمنین(ع) سال ‎ ها در آن حکومت کرده بود. اخبار معتبری که دلالت کند در کوفه عنوان خارجی بر امام حسین(ع) گفته شده، وجود ندارد؛ اما بیشتر مردم شام، امام حسین(ع) و اهل ‎ بیت آن حضرت را نمی ‎ شناختند که علت اصلی آن تبلیغات خصمانه ‎ ی بنی امیه و وارونه نشان دادن حقایق اسلام و سفارشات پیامبر عظیم الشأن اسلام(ص) بود، که به جهت دشمنی دیرینه با بنی ‎ هاشم و حسادت به اهل ‎ بیت(ع ) اجازه ‎ ی نشر فضایل آن ‎ ها را نمی ‎ دادند؛ چرا که بیم داشتند موقعیّت نامشروع آن ‎ ها در معرض خطر و نابودی قرار گیرد. در میان مردم شام، تعداد کسانی که پیامبر را دیده بودند خیلی کم بود، و آنان نیز اسلام را چنان که باید، نمی ‎ شناختند؛ اما در کوفه از اصحاب پیامبر(ص) و به ویژه شیعیان واقعی ائمه(ع)، افراد زیادی بودند که اهل ‎ بیت را به خوبی می ‎ شناختند و در حد توان و به سهم خود با زبان و بیان و برخورد عملی از آن ‎ ها دفاع می ‎ کردند؛ مانند عبدالله بن عفیف[17] و توابین و زید بن ارقم ـ صحابه‌ی بزرگوار پیامبر ـ که در کوفه به ابن زیاد ـ لعنة الله علیه ـ گفت: «چوب از لب ‎ های حسین(ع) بردار، خودم بارها دیدم پیامبر(ص) لب ‎ هایش را روی این لب ‎ ها قرار می ‎ داد و می ‎ مکید».[18] مرد دیگری نیز در کوفه چنین سخنی را به ابن زیاد گفت.[19] شماری از مردم شام نیز امام حسین(ع) و اهل بیت او را می ‎ شناختند، ولی نمی ‎ دانستند اسیران همان اهل بیت پیامبر(ص) هستند، مانند پیرمردی که به امام سجاد(ع) خطاب کرد: الحمد لله که خدا شما را کشت و …، امام سجاد(ع) پرسید: آیا قرآن خوانده ‎ ای؟ گفت: آری؛ سپس امام آیاتی که در شأن اهل بیت(ع) بود؛ قرائت کرد و فرمود: «نحن اولئک» آن اهل ‎ بیت ما هستیم. پیرمرد سرش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! من استغفار و توبه می ‎ کنم.[20 ]
عدّه ‎ ای نیز ـ چه از کوفه و چه از شام ـ اهل ‎ بیت را می ‎ شناختند، ولی به خاطر حفظ مال و منصب، دین را به دنیا فروختند؛ مانند منادی گمراهی که در شام فریاد زد: ای اهل شام! این اسیران، اهل ‎ بیت ملعون هستند![21 ]
در کتاب «منتهی الآمال» آمده است: «قتله ‎ ی کربلا به فرماندار موصل نوشتند: ما می ‎ آییم، از ما استقبال کن! فرماندار موصل با عده ‎ ی بسیاری تا چند کیلومتر به استقبال آن ‎ ها رفتند؛ بعضی گفتند: مگر چه خبر است؟ گفتند: سر بریده ‎ ی خارجی ‎ ها را می ‎ آوردند!، ولی می ‎ بینیم در همان جا مردی شجاع و عارف به حق و مقام اهل ‎ بیت(ع) می ‎ گوید: ای مردم این سر بریده ‎ ی خارجی ‎ ها نیست، بلکه سر حسین بن علی(ع) و یارانش است؛ همین که آگاه شدند، عده ‎ ای از مردم آماده ‎ ی جنگ با لشکر یزید شدند.»[22 ]

چرا عبدالله بن جعفر و محمد بن حنفیه در قضیه ‎ ی عاشورا شرکت نداشتند؟
‎ عوامل مختلفی می ‎ تواند در این امر دخالت داشته باشد؛ از جمله :
اولاً: عبدالله بن جعفر به سن کهولت رسیده بود و نزدیک هفتاد سال داشت و به نقل علامه ‎ ی حلّی، جناب محمد حنفیه به سختی مریض و معلول بود.[23] البته عبدالله بن جعفر دو پسرش محمد و عون را همراه امام حسین(ع) فرستاد و آن دو در کربلا به درجه ‎ ی شهادت نایل آمدند .
ثانیاً: وجود این دو نفر چندان لازم نمی ‎ نمود؛ زیرا به حدّ کافی از جوانان هاشمی و طالبی شرکت داشتند و آنان چون قوم و قبیله ‎ ای جز بنی ‎ هاشم که همراه امام بودند، در اختیار نداشتند، نقش نظامی چندانی نمی ‎ توانستند ایفا کنند؛ از سویی دیگر، ماندن آن ‎ ها در حجاز لازم بود؛ چنان که امام حسین(ع) در مدینه به برادرش محمد حنفیه وصیت کرد که در مدینه بماند و رفت و آمد امویان را زیر نظر بگیرد و به او گزارش دهد.[24 ]
ثالثاً: طبق برآوردها و محاسبات عادی، روشن بود که نهضت امام حسین(ع) به نتیجه نمی ‎ رسد؛ چنان که این بزرگواران حضرت را از رفتن به سوی عراق برحذر می ‎ داشتند و به مصلحت نبود که همه ‎ ی خاندان علوی به شهادت برسند؛ زیرا این خاندان تنها مدافعان و مبلّغان اسلام راستین بودند و محل رجوع مردم به شمار می ‎ آمدند و اگر همه ‎ ی مردان خاندان هاشمی به شهادت می ‎ رسیدند، نسل بنی ‎ هاشم قطع می ‎ شد و بعد از واقعه ‎ ی کربلا، اهل ‎ بیت ملجأ و پناه ‎ گاهی نداشتند. با توجه به این مصالح بود که از سوی امام حسین(ع) هیچ اصرار، بلکه هیچ تقاضایی مبنی بر شرکت آنان در نهضت نمی ‎ بینیم .
اما این مطلب که جناب محمد حنفیه به نفع امام خبر می ‎ فرستاد،[25] نمی ‎ تواند علّت تامه ‎ ی عدم حضور باشد، بلکه نتیجه ‎ ی حضور او در مدینه است؛ چنان ‎ که پیش از او جناب عباس ـ عموی پیامبر ـ نیز در میان مشرکان مکه به نفع پیامبر(ص) عمل می ‎ کرد و عقیل ـ برادر امیرالمؤمنین ـ نیز در حجاز به نفع آن جناب فعالیت می ‎ نمود .
اما این پاسخ که تعداد شهدا و نام ‎ های آنان نزد خدا معلوم بود، این علم خدا به واقعیات خارجی است، یعنی خدا می ‎ دانست که محمد حنفیه با اختیار خود به کربلا نخواهد رفت و این جبر نمی ‎ آورد. آری می ‎ توان گفت این مقام را خدای تعالی به هر کس ارزانی نمی ‎ داشت و هر کس درجه ‎ ای دارد اگر چه اهل بهشت و نجات باشد .

--------------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها
[1]. قیام امام حسین(ع)، دکتر سید جعفر شهیدی، ص 185، تهران دفتر نشر فرهنگ اسلامی، سال 1359 ش .
[2]. بررسی تاریخ عاشورا، دکتر محمد ابراهیم آیتی، ص 47 ، چاپ دوم، تهران کتابخانه صدوق، سال 1347 ش .
[3]. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 7، ص 159، مصر، داراحیاء الکتب العربیه، 1961 م .
[4]. احزاب، 33، ترجمه: «بی ‎ شک خداوند می ‎ خواهد هرگونه پلیدی را از شما اهل بیت ببرد و شما را پاک سازد، پاک ساختنی .»
[5]. مقتل الحسین(ع)، اخطب خوارزمی، ج 2، ص 61، قم منشورات المفید، اللهوف فی قتلی الطفوف، سید بن طاووس، ص 74، قم منشورات مکتبة الداوری .
[6]. دانای نهان است. و کسی را بر غیب خود آگاه نمی ‎ کند جز پیامبری که از او خشنود باشد»، سورة جن، آیة 26 .
[7]. چهره‌ی درخشان حسین بن علی(ع)، علی ربانی خلخالی، ص 134 ـ 140، انتشارات مکتب الحسین(ع)، چاپ 6، سال 1379 ش، قم .
[8]. بقره، 195 .
[9]. تفسیر کبیر، فخر رازی، ج 5، ص 150، مکتبة الاعلام الاسلامی، قم، و مقدمه لهوف سید ابن طاووس .
[10]. « صبراً علی قضائک یا رب لا اله سواک یا غیاث المستغیثین مالی رب سواک و لا معبود غیرک، صبراً علی حلمک یا غیاث من لا غیاث ‎ له» مقتل الحسین(ع)، ص 283، سید عبد الرزاق مقرم، دارالکتاب بیروت .
[11]. تکویر، 29 .
[12]. آل عمران، 145، «قل لو کنتم فی بیوتکم لبرز الذین کتب علیهم القتال الی مضاجعهم ».
[13]. « وایم الله لو کنت فی جحر هامّة من هذه الهوام لاستخرجونی حتی یقضوا بی حاجتهم و الله لیعتدن علیّ کما اعتدت الیهود فی السبت»، الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 39، ابن اثیر، نشر دار صادر، دار بیروت، سال 1385 هـ ق .
[14]. الارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 78 ، انتشارات علمیه اسلامیه، مترجم، سید هاشم رسولی محلاتی .
[15]. بحارالانوار، تهران، ج 44، ص 329 .
[16]. مثیرالاحزان، ابن نما، تحقیق و نشر مدرسه الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم، سال 1406 هـ ق، محقق سید محمد باقر موحد ابطحی .
[17]. الارشاد، ج 2، ص 117 .
[18]. بحارالانوار، ج 45، ص 116 .
[19]. همان، 154 .
[20]. همان، ج 45 ، ص 155 .
[21]. بحارالانوار، ج 45، ص 154 .
[22]. منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، ج 1، ص 773 ، انتشارات هجرت، 1411هـ .
[23]. سفینة البحار، ج 1، ص 322.
[24]. سخنان حسین بن علی از مدینه تا کربلا، محمد صادق نجمی، ص 25.
[25]. مقتل عوالم، ص 54، مقتل خوارزمی، ج 1 ، ص 188، محمد صادق نجمی، سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص 2 .

فصل سوم:بررسی شهادت امام حسین (ع )

آیا امام حسین(ع) به صورت طبیعی از مادر خویش ـ حضرت فاطمه(س) ـ شیر خورده است یا برای شیرخوردن آن حضرت از دایه ‎ ای استفاده کردند، ( گفته می ‎ شود که امام حسین(ع) از هیچ بانویی شیر نخورده بلکه از انگشت پیامبر(ص ) شیر خورده است)؟
‎ درباره ‎ ی چگونگی شیر خوردن حضرت سیدالشهدا(ع) در دوران کودکی، سه احتمال وجود دارد :
الف ـ آن حضرت از مادر خویش حضرت فاطمه(س) شیر خورده باشد؛ مثل دیگر کودکان که به هنگام تولد از سینه ‎ ی مادر شیر می ‎ خورند؛
ب ـ آن حضرت (به سبب اختلاف سنّی کمی که با برادرش امام مجتبی(ع) داشته است ـ مرحوم محدث قمی آن را به مقدار اقل مدت حمل دانسته و اقل مدت حمل شش ماه است ـ از دایه شیر خورده باشد. مرحوم محدث قمی در تأیید این مطلب روایتی را از اصول کافی از حضرت رضا(ع) نقل می ‎ کند که: «ما بین امام حسن و امام حسین(ع) یک طهر و شش ماه و ده روز واقع شده است؛[1 ]
ج ـ آن حضرت از هیچ زنی چه حضرت فاطمه(س) چه غیر حضرت فاطمه(س ) شیر ننوشیده است؛

اما آن‌چه بررسی روایات به دست می ‎ دهد، احتمال اول را منتفی می ‎ سازد؛ چون حضرت فاطمه(س) در آن ایام بیمار بودند و شیر در سینه ‎ ی آن حضرت خشکیده بود و به این مطلب در روایات تصریح شده است؛ لیکن بعضی از روایات، ارتضاع آن حضرت از هر زنی، چه حضرت فاطمه(س) و چه غیر آن حضرت، را منکر شده ‎ اند؛ از جمله ‎ ی این روایات که ابن شهرآشوب و شیخ صدوق در علل الشرایع و مرحوم محدث قمی در منتهی الآمال آورده ‎ اند، این است که: هنگام ولادت امام حسین(ع)، حضرت فاطمه(س) بیمار گشت و شیر ایشان خشک شد، تا این که از شیر دادن ناتوان گشت؛ از این رو پیامبر اکرم(ص) مُرضِع و دایه ‎ ای طلب کردند، ولی یافت نشد؛ پس خود آن حضرت به حجره ‎ ی حضرت فاطمه(س) آمدند و انگشت ابهام خویش را در دهان حضرت سیدالشهدا(ع) گذاردند و او هم می ‎ مکید و حتی بعضی نقل کرده ‎ اند که زبان مبارک را در دهان امام حسین(ع) می ‎ گذاشت و آن حضرت می ‎ مکید. نقل شده است که خداوند متعال تا چهل شبانه روز رزق و روزی امام حسین(ع) را در زبان پیغمبر اکرم(ص ) قرار داده بود، پس گوشت و خون امام حسین(ع) از گوشت و خون پیامبر اکرم(ص ) رویید.[2 ]
مرحوم کلینی در اصول کافی از امام صادق(ع) نقل می ‎ کند که امام حسین(ع ) از انگشت ابهام پیامبر اکرم(ص)شیر نوشیده است و او مدت آن را دو یا سه روز می ‎ داند و در ادامه می ‎ نویسد: هیچ فرزندی جز حضرت عیسی بن مریم(ع) و حسین بن علی(ع) شش ماهه متولد نشد که بماند.[3] مرحوم سید بحرالعلوم در این باره می ‎ فرماید :
لله مرتضع لم یرتضع ابداً من ثدی انثی و من طه مَراضِعهُ[4 ]
برای خداوند شیرخورده ‎ ای است که از سینه ‎ ی هیچ زنی شیر نخورده است، در حالی که از دست پیامبر اکرم(ص) شیر نوشیده است .

اما در مورد احتمال دوم که آن حضرت از دایه شیر خورده باشد، روایاتی نقل کرده ‎ اند که آن حضرت دایه ‎ ای داشته است به نام ام ‎ الفضل بنت حارث ـ زن عباس بن عبدالمطلب ـ و این روایات به این مضمون است :
صاحب «مستدرک الصحیحین» به سند خود از ام ‎ الفضل نقل می ‎ کند :
« همانا ام ‎ الفضل بر رسول خدا(ص) وارد شد؛ پس گفت: ای پیامبر خدا، من دیشب خوابی دیدم که بسیار سخت و دشوار بود! پیامبر اکرم(ص) دوباره فرمودند: چه دیدی؟ گفت: همانا سخت و ترسناک بود! پیامبر اکرم(ص) دوباره فرمودند: آن چه بود؟ گفت: دیدم مثل این که قطعه ‎ ای از جسم و بدن شما جدا شد و در دامن من افتاد ! پس، پیامبر(ص) فرمودند: خوابی که دیده ‎ ای خیر باشد؛ به خواست خدا دخترم فاطمه(س ) پسری به دنیا می ‎ آورد، آن ‎ گاه در دامان تو قرار می ‎ گیرد؛ سپس فاطمه(س) حسین(ع) را به دنیا آورد، و او در دامان من قرار گرفت و دایه ‎ اش شدم ».
ابن ‎ سعد نیز در « طبقات الکبری» به سند خود از سماک بن حرب نقل می ‎ کند :
« به درستی که ام ‎ الفضل همسر ـ عباس بن عبدالمطلب ـ گفت: ای پیامبر خدا، من در خواب دیدم مثل این که عضوی از اعضای بدن شما در خانه ‎ ی من است، پیامبر(ص) فرمودند: آنچه دیده ‎ ای خیر باشد ! دخترم فاطمه(س) پسری به دنیا می ‎ آورد و تواو را شیر می ‎ دهی به شیر فرزندت «قُثَم » سماک بن حرب گفت: پس فاطمه(س) حسین(ع) را به دنیا آورد؛ سپس کفالت و دایگی او را به ام ‎ الفضل سپرد ….»

بنابراین بررسی روایت گوناگون به دست می ‎ دهد که امام حسین(ع) با توجه به اعجاز گونه بودن تمام خصوصیات آن حضرت از انگشت ابهام پیامبر(ص) شیر نوشیده است و این موضوع از نظر علمای شیعه صحیح و قابل اعتماد است، اگر چه علمای اهل سنّت آن را ذکر نکرده ‎ اند .
بنابراین، در مقام پذیرش این موضوع و در تعارض بین این روایات این ‎ گونه می ‎ توان جمع نمود که: امام حسین(ع) ابتدا دو یا سه یا حتی چهل روز از انگشت پیامبر شیر خورده است و سپس بقیه ‎ ی مدت را در دامان ام ‎ الفضل گذرانیده، او پرورش و تربیت امام حسین(ع) را عهده ‎ دار بوده است؛ چرا که این اعجاز پیامبر(ص) مانع از شیر خوردن آن حضرت در دو سال تمام (حولین کاملین) ـ که از اسباب و علل عادی می ‎ باشد ـ نمی ‎ گردد .

علت گذاشتن کنیه «اباعبدالله» برای امام حسین(ع) چه بوده است؟
‎ از سنت ‎ های اجتماعی و خانوادگی عرب، گذاشتن کنیه و لقب ‎ برای مولود تازه به دنیا آمده است که اساساً برای تعظیم و تکریم به کار می ‎ رود .
ائمه ‎ ی معصومین(ع) هر کدام دارای کنیه ‎ ها و القاب زیادی هستند که بازگو کننده ‎ ی شخصیت معنوی و الهی آنان است. ابا ‎ عبدالله کنیه حضرت امام حسین(ع) می ‎ باشد که بر خلاف معمول، به اعتبار اسامی فرزندان آن امام نیست، بلکه به جهت اوج و شکوه، و عبودیت عاشقانه او است که با خون خویش ترسیم کرد .
اباعبدالله و اباالائمه و اباالمساکین از کنیه ‎ های دیگر امام حسین(ع) و رشید، طیّب، وفیّ، زکیّ، سیّد، سعید، مبارک، التابع لمرضاة الله و الدلیل علی ذات ‎ الله، الشهید بکربلا، السبط الثانی، الامام ‎ الثالث و سیدالشهدا لقب ‎ های آن حضرت است و لقبی که جدّش او را بدان خطاب می ‎ کرد «سید شباب اهل الجنة» است.[5 ]

کنیه «ابا عبدالله» مانند اسم آن حضرت، از سوی خدا و رسول گرامی انتخاب شده است.[6] معمولاً کنیه را به اعتبار اسم فرزند صاحب کنیه می ‎ گذارند، مانند ابالحسن، ابامحمد، ابومسلم و…؛ اما کنیه امام حسین(ع) یک کنیه استثنایی است که به اعتبار اسامی فرزندان آن حضرت نیست، بلکه به اعتبار جوهره ‎ ی شخصیت معنوی و الهی آن امام که روح عبودیت و بندگی خالص و وقفه ‎ ناپذیر او می ‎ باشد، انتخاب شده است .
در کتاب « ویژگی ‎ های امام حسین(ع)» آمده است: «حسین سمبل عبادت است همه پیام ‎ آوران خدا و امامان نور، خدای خویش را خالصانه و عاشقانه می ‎ پرستیدند؛ اما حسین، عبادت و پرستش ویژه ‎ ای داشت. از هنگامی که نور وجودش در جان مادرش فاطمه(س) پدید آمد تا آن لحظاتی که سر نورانی ‎ اش بر فراز نیزه ‎ ها قرار گرفت، همیشه و همه جا به ستایش و سپاس و تسبیح و تنزیه خدا مشغول بود و تلاوت کتاب خدا از او شنیده می ‎ شد.»[7 ]

در شب عاشورا که لشکریان دشمن می ‎ خواستند به خیمه ‎ های حضرت اباعبدالله الحسین(ع ) هجوم بیاورند و کار را یکسره کنند، امام آن شب را برای عبادت و بندگی خدا مهلت خواست و با راز و نیاز، شب را به صبح، و آخرین مرحله حیات خویش را با نیایش خاصه الهی آزین بست. بار مصایب و مشکلات هر چه بر امام سنگینی می ‎ کرد و سوز و گداز غم ‎ ها، هر چه دلخراش ‎ تر می ‎ شد، صبر امام و رضایت ‎ مندی حضرت در برابر اراده الهی زیادتر می ‎ گشت و عرضه می ‎ داشت: خدایا راضی به رضای توام.[8 ]
نقل شده است که امام حسین(ع) 25 بار پیاده به حج مشرف شد و مناسک حج ابراهیمی را انجام داد و در هر شبانه روز، هزار رکعت نماز به جا می ‎ آورد. روزی از امام سؤال شد که چه قدر از خدا ترسانی؟ امام فرمود: از عذاب آخرت ایمن نیست مگر کسی که در دنیا از خدا بترسد.[9 ]

پس از جدا کردن سرهای بنی هاشم و آوردن آن ‎ ها به شام، سرانجام سرهای شهیدان کربلا، از جمله سر مبارک امام حسین(ع) چه شد؟
‎ پس از شهادت امام حسین(ع) به دستور عمرسعد، سر همه ‎ ی شهدا را از بدن جدا کردند، به جز دو سر؛ یکی سر حضرت علی اصغر؛ زیرا امام حسین(ع) او را دفن کرد ، و دوم سر حرّ بن یزید ریاحی که خویشان او مانع از بریدن سر او شدند .
به گزارش تاریخ، سرهای شهدا را بین طوایف مختلف تقسیم کردند تا به کوفه و شام برده، جایزه بگیرند. پس از ورود به کوفه، ابن زیاد ـ طبق فرمان یزید ـ اسرا را به مخفر بن ثعلبة و شمر بن ذی الجوشن سپرد و با وضعی دلخراش به سوی شام روانه کرد و بر اساس برخی روایات، چهل نفر از مأموران، اسیران را با سرها حرکت دادند و راه طولانی کوفه تا شام را که پانزده منزل بود، پیمودند تا به دارالاماره شام رسیدند.[10 ]
و اما این که سرانجام سر امام حسین(ع) و دیگر سرها چه شد و در کجا دفن شدند، اختلاف است، که در ذیل، ابتدا اقوال گوناگون را در مورد محل دفن سر امام حسین(ع) و سپس سایر سرها نقل می ‎ کنیم.[11 ]

سرانجام سر امام حسین(ع ):
1. برخی از علمای شیعه با استفاده از اخبار و روایاتی که از ائمه معصومین(ع) رسیده،[12 ] فرموده ‎ اند: سر مقدس سیدالشهدا در نجف اشرف، کنار مرقد مطهّر امیرمؤمنان(ع) دفن شده است؛
2. یزید ـ لعنة الله علیه ـ سر مبارک امام را برای حاکم مدینه ـ عمرو بن سعید بن ابی العاص ـ فرستاده، و او آن را در بقیع، کنار قبر مادرش زهرا(س)، دفن نمود؛[13 ]
3. در دمشق دفن شده که در مکان آن اختلاف است. به گفته ‎ ی ابن ابی الدنیا، در باب الفرادیس و به گفته ‎ ی بلاذری و واقدی، در دارالاماره دمشق دفن شده است؛
4. گفته شده که خلفای فاطمی سر مقدس را از باب الفرادیس به عسقلان که بین شام و مصر است، بردند و از آن ‎ جا به مصر منتقل کردند و در مشهدی که معروف است، دفن نمودند که زیارتگاه علاقه ‎ مندان است؛
5. سر مطهر را به کربلا آوردنده، به بدن مقدس آن حضرت ملحق کردند .

سرانجام سرهای سایر شهدا :
1. در باب صغیر شام که قبرستان بسیار بزرگی است، مقبره ‎ ای است معروف به «مشهد رؤوس شهداء کربلا» که نام بسیاری از شهدای مدفون در آن مقبره، ذکر شده است؛[14 ]
2. مؤلف « اعیان الشیعه» می ‎ نویسد: بعد از سال 1321 هجری قمری، مقبره ‎ ای را دیدم که سنگی بالای آن نصب و در آن نوشته شده بود: «هذا مدفن رأس عباس بن علی، رأس علی بن الحسین الاکبر و رأس حبیب بن مظاهر». دو سال بعد، بنا را تخریب و تجدید نمودند و آن سنگ را برداشتند، و در ضریحی که داخل مقبره نصب نموده ‎ اند، اسامی بسیاری از شهدای کربلا را بر آن نقش کرده ‎ اند و بعید نیست که این رؤوس در آن ‎ جا دفن شده باشند.[15 ]
3. بر اساس رأی مشهور بین علمای امامیه، بقیه سرهای اهل بیت که به شام فرستاده شده بودند، به همراه امام سجاد )ع) و زینب(س) به کربلا آورده شده، به اجساد مطهرشان ملحق گردیدند.[16 ]
اما قول صحیح: مشهور بین علمای امامیه، هم ‎ چنان که علامه ‎ ی مجلسی ( ره) بر آن تصریح فرموده، آن است که امام سجاد(ع) رأس مطهّر سیدالشهدا و سایر شهدا را در روز اربعین همان سال، (بیستم ماه صفر سال 61 هـ ق) از شام وارد کربلا کرده، به بدن ‎ های مطهّر آن ‎ ها ملحق گردانیده است.[17 ]
سید بن طاووس در «لهوف » ‎ آورده است: امّا سر مبارک امام حسین(ع)، روایت شده که از شام برگردانده شده و در کربلا در کنار جسد شریف دفن شده است و عمل شیعه بر این اساس قرار گرفته است.[18 ]
از کلام سید روشن می ‎ شود که شیعه بر این باور است که سر مقدس امام(ع)، به جسد مطهر ملحق شده است .
سید اسرار حسینی تنکابنی نیز در کتاب «مصائب الهداة»، پس از نقل اقوال، درباره ‎ ی دفن سر مطهر امام(ع) می ‎ گوید: «لیکن خبر حمل کردن امام سجاد(ع) سر مبارک را به کربلا و دفن آن با جسد مطهر، اشهر و اظهر و مؤید به عقل و نقل است؛[19 ]
در کتاب «مقتل ‎ الحسین(ع)» آمده است:[20] «بر این که سرهای مطهر به کربلا آورده شدند، تصریح وجود دارد و این تصریح در کتاب ‎ های شیعه و سنی از جمله: حبیب السیر و نفس ‎ المهموم، ص 253، و در روضة الواعظین فتال نیشابوری، ص 165، و در مثیر ‎ الاحزان ابن نما حلی، ص 58، و در لهوف سید بن طاوس، ص 112 و در اعلام الوری طبرسی، ص 151 و در مقتل ‎ العوالم، ص 154 و در مناقب ابن شهرآشوب، ج 2 ، ص 200 و در عجایب المخلوقات قزوینی، ص 67 و در الاتحاف بحب الاشراف شبراوی، ص 12 و 23 و در تذکرة الخواص سبط ابن الجوزی، ص 150 و در الکواکب الدریة شیخ مناوی، ج 1، ص 57 و قرطبی نیز این مطلب را ترجیح داده است،[21] و همچنین در نورالابصار نوشته شبلنجی، ص 115 چاپ مصر و نیز اسعاف الراغبین علامه شیخ محمد صبّان ـ از علمای اهل سنت ـ در حاشیه نورالابصار، ص 160 وجود دارد.[22 ]

نظریه ‎ ی تدفین سر مطهر در عسقلان :
اما درباره ‎ ی این قول چهارم که سر مطهر را خلفای فاطمی از باب الفرادیس در دمشق که از خزانه ‎ ی یزید پیدا کرده و در آن ‎ جا دفن نمودند و سپس از عسقلان به مصر برده، در قاهره دفن کردند و برای آن نیز بارگاه عظیمی بنا نمودند؛ هم ‎ چنان ‎ که سبط بن جوزی گفته است: «علامه امین عاملی (ره) در لواجع الاشجان این قول را پذیرفته است و می ‎ گوید: بنا به اتفاق مورخان، خلفای فاطمی مصر، سری از عسقلان قاهره انتقال داده ‎ اند و به نام رأس مطهر امام حسین(ع) در آن ‎ جا دفن کرده ‎ اند و مشهد بزرگی بالای آن ساختمان نموده ‎ اند.»[23] اما این که «آیا آن سر مطهر، از آن امام حسین(ع) بوده است؟» هرگز روشن و ثابت نشده است؛ به ویژه که دست سیاست و ریاست خلفای فاطمی با آن بازی کرده است و این که از انتقال سر مقدس از عسقلان به مصر چه هدف سیاسی تأمین می ‎ شده، خدا می ‎ داند. آیا از ترس صلیبی ‎ ها این کار را کرده ‎ اند؟ صلیبی ‎ ها به چه منظوری آن مشهد را خراب می ‎ کردند .
( این قول به اهل ‎ سنت اختصاص دارد و هیچ یک از شیعیان بر آن نیست.)[24 ]
امام یافعی یمنی مکی (متوفی سال 768) در «مرآة الجنان » می ‎ گوید: «این مطلب که سر امام حسین(ع) به عسقلان یا قاهره منتقل شده صحیح نمی ‎ باشد.»[25] بنابر این سخن، آنچه نزد یافعی صحت دارد این است که، سری در عسقلان و یا قاهره می ‎ باشد، ولی سر مطهرسیدالشهدا(ع) نیست، او بر این باور است که یزید سر مطهر را به همراه خاندان رسالت و جمعی از بنی ‎ هاشم و عده ‎ ای از موالی ابوسفیان به مدینه منوره فرستاد و در مدینه نزد مادرش فاطمه(س)، در قبرستان بقیع دفن شده است و می ‎ گوید: «و این صحیح ‎ ترین قول در این مورد است.»[26] و این قول را از زبیر بن بکار نقل کرده است، و او هم از دشمنان اهل ‎ بیت(ع) است و اقوالش ارزشی ندارد.[27] اگر سر مطهر را به مدینه برده باشند، در آن ‎ جا دفن نکرده ‎ اند؛ زیرا در این فرض باید کنار قبر مادرش حضرت فاطمه زهرا(س) در بقیع باشد، در ‎ حالی که مکان قبر حضرت فاطمه(س ) دقیقاً معلوم نیست و به طور معین نمی ‎ توان آن را در بقیع دانست، بلکه فاطمه بنت اسد ـ جده ‎ ی امام حسین )ع) ـ در بقیع مدفون است و آن گروه از مورخان که گفته ‎ اند سر مطهر را به مدینه برده ‎ اند،بر این باورند که آن را از مدینه به کربلا انتقال داده، به جسد مطهرملحق کرده ‎ اند. سبط ابن الجوزی در «تذکرة الخواص» می ‎ گوید: «علما درباره ‎ ی رأس مطهر، اختلاف کرده ‎ اند و مشهورترین این اقوال آن است که یزید سر مطهر را همراه اسرای اهل ‎ بیت به مدینه فرستاد و از مدینه به جسد مطهر در کربلا برگردانیده شد و دفن گردید و این رأی هشام و غیر او است.»[28 ]
بر اساس این قول، اگر اسرای اهل بیت(ع) در اربعین همان سال به کربلا آمده باشند، به یقین سر مطهر را با خود آورده و در کربلا دفن کرده ‎ اند و دوباره با خودشان به مدینه نبرده ‎ اند، این نظریه نیز که از احوال سنی ‎ ها مؤید قول مشهور امامیه است که سر مطهر به کربلا بازگردانیده و با جسد مطهر آن حضرت دفن شده است. فرهاد میرزا ـ پسر عباس میرزا ـ در سال 1292 هـ ق، در سفر حج به مصر رفته، و بارگاه «مشهد رأس الحسین )ع)» را در قاهره می ‎ بیند و عظمت آن ساختمان در نظر وی جلوه می ‎ کند و چون ذهن او را مقام و عظمت امامت گرفته، تصور کرده است که از جهت بودن رأس مطهر در آن مکان است؛ از این رو می ‎ گوید: قول یافعی را در این باب صحیح نمی ‎ دانم.[29 ]
اما علی جلال در کتاب « الحسین» می ‎ گوید: «امامیه و بعضی از اهل سنّت معتقدند که سر مطهر امام حسین(ع) در کربلا در کنار جسد مدفون است.»[30] او پس از نقل اقوال درباره ‎ ی سر مطهر در کتاب یاد شده، نتوانسته است به یکی از آن ‎ ها، به طور قطع، جزم نماید و در آخر کلامش گفته است: دفن کردن سر مطهر در دمشق و انتقال از آن ‎ جا به عسقلان و از عسقلان به قاهره ثابت نشده است.[31 ]

بررسی روایات منقول در مدفون شدن سر ‎ مطهر در حرم امیرالمؤمنین(ع ):
در خبر مرفوع ابن اسباط از امام صادق(ع) آمده است :
انک اذا اتیت الغری رأیت قبرین؛ قبراً کبیراً و قبراً صغیراً، فاما الکبیر فقبر امیرالمومنین و اما الصغیر فرأس الحسین(ع).[32 ]
« زمانی که به نجف می ‎ روی، دو قبر بزرگ و کوچک می ‎ بینی؛ اما قبر بزرگ از آن امیرالمؤمنین(ع) و قبر کوچک، محل دفن سر مبارک امام حسین(ع) است .»
در خبر است که امام صادق(ع) وقتی که به نجف آمدند، دو رکعت نماز برای زیارت امیرالمؤمنین و دو رکعت برای موضع سر مبارک امام حسین(ع) و دو رکعت برای موضع منبر حضرت قائم حجة ابن الحسن العسکری (عج) نماز خواندند.[33 ]
در خبر یونس بن ظبیان آمده است: امام صادق(ع) سوار مرکب شد من هم در حضور آن حضرت سوار شدم. حضرت نزد تپه ‎ های سرخ تشریف آوردند و پیاده شدند و وضو گرفتند؛ سپس از آن ‎ جا به جایی که مقداری ریگ جمع شده بود، بازگشت و در آن ‎ جا نماز خواند و گریه کرد، بعد به جایی که پایین ‎ تر از اولی بود، رفتند و مانند همان عمل را به جا آورد و فرمود: جایی که اول در آن ‎ جا نماز خواندم موضع قبر امیرالمؤمنین(ع ) بود و دیگری موضع سر مطهر حسین(ع) می ‎ باشد و ابن زیاد ـ لعنة الله علیه ـ وقتی سر مقدس حسین(ع) را به شام فرستاد آن را به کوفه برگردانیدند و برای جلوگیری از شورش مردم، دستور داد تا آن را از کوفه خارج کنند و خداوند سر مطهر را نزد امیرالمؤمنین(ع) باز گردانید و در آن ‎ جا دفن شد .
فالرأس مع الجسد و الجسد مع الرأس .
و این جمله آخر روایت، ظاهرش مطابق گفته ‎ ی بعضی اهل تحقیق است :
فالرأس مع الجسد أی بعد ما دفن هناک ظاهراً الحق بالجسد بکربلا.[34 ]
سر مطهر بر حسب ظاهر پس از آن که نزد امیرالمؤمنین )ع) دفن شد، به جسد مطهر در کربلا ملحق گردیده است .

ولی اشکال این روایات در آن است که هنوز در آن زمان ـ یعنی سال 61 هـ.ق. قبر امیرالمؤمنین(ع) مخفی بود؛ بنابر این، روایت دیگری از امام صادق(ع) که می ‎ فرماید : « وقتی که سر مطهر امام را به شام بردند یکی از شیعیان ما آن را دزدید و آورد و در کنار قبر امیرالمؤمنین(ع) دفن کرد.»[35] نمی ‎ تواند روایت صحیحی باشد و استبعاد این معنی که یکی از غلامان آن را از شام بدزدد و به نجف آورده، در آن ‎ جا دفن نماید، بیشتر روشن می ‎ شود و علاوه بر آن این روایات خلاف نظر مشهور امامیه نیز می ‎ باشد .
شیخ حرّ عاملی ـ پس از نقل روایات که به برخی از آن ‎ ها اشاره شد ـ کلام سید بن طاووس را نقل می ‎ کند و می ‎ فرماید: «بین عمل اصحاب امامیه و آن روایات، منافاتی وجود ندارد.» شاید عدم منافات بین عمل امامیه و آن روایات، این باشد که ممکن است سر مطهر را یا در موقع بردن به شام نزد قبر امیرالمؤمنین(ع) گذارده باشند و یا در مراجعت از آن ‎ جا، سپس باز گردانیده، در کربلا با جسد مطهر دفن کرده ‎ اند .
مرحوم شیخ الفقها ـ صاحب جواهرالکلام ـ پس از نقل روایات مزبور و کلام سیدبن طاووس که عمل امامیه مطابق آن است، می ‎ فرماید: «ولعله لامنافاة لامکان دفنه مدة ثم نقل الی کربلا»؛ ممکن است سر مطهر مدتی در نجف، نزد امیرالمؤمنین(ع)، دفن شده باشد و پس از آن به کربلا منتقل، و با بدن مطهر دفن شده باشد.» سپس روایتی را نقل کرده که امام صادق(ع) در نزد قائم مایل در راه غری (نجف) نماز خواند. و از آن حضرت سؤال شد: که آن چه نمازی بود که خواندید؟ فرمود: «این جا موضع سر مطهر جدم حسین(ع) است که آن را در این جا گذاردند.»[36] ممکن است حقیقت امر در روایات مذکور، سرّی از اسرار باشد که واقع آن برای ما روشن نشده باشد و برای مصالحی که در آن زمان وجود داشته، آن احادیث از ائمه(ع) صادر شده است .
افزون بر آن، سندهای این روایات نیز درست تنقیح و تصحیح نشده است و مانند «مبارک خباز» که در کتب رجال از او نامی به میان نیامده و «یونس بن ظبیان» که از وضّاعین حدیث است از راویان آن اخبارند[37 ] و این روایات حتماّ در دیدرس علمای شیعه و فقها بوده است، ولی با این حال نسبت به آن ‎ ها بی ‎ اعتنایی کرده، روی گردانیده ‎ اند .
از کتب معتبر و قدیمی که در دسترس است، کتاب «الآثارالباقیة عن القرون الخالیة»، نوشته ابوریحان بیرونی است و در آن تصریح شده که سر مطهر، در بیستم صفر در کربلا، به جسد اطیب ملحق شده است و عبارت او چنین است: «در بیستم صفر سر امام حسین(ع) به جثه ‎ اش برگردانده شده و با آن دفن گردیده است و در این روز زیارت اربعین وارد شده. کسانی که سر ایشان را برگرداندند حرم آن حضرت بودند که بعد از انصراف از شام به کربلا وارد شدند.»[38 ]

آیا تعداد کشته شدگان از لشکر عمر بن سعد در تاریخ معلوم است و این ‎ که می ‎ گویند: امام حسین(ع) در حادثه عاشورا 1950 نفر را به تنهایی به هلاکت رسانید، صحیح است یا خیر؟
‎ تعداد کشته ‎ شدگان لشکر عمر بن سعد به طور دقیق روشن نیست، ولی در مقاتل چنین نوشته شده است که حبیب بن مظاهر که از یاران امام حسین ‎ ( ع) بود، در روز عاشورا نبرد سختی کرد و شصت و دو مرد را کشت،[39 ] یا زهیر بن قین ـ یکی دیگر از اصحاب امام حسین(ع) ـ در روز عاشورا صد و بیست نفر را کشت تا کثیر بن عبدالله شعبی و مهاجربن‏اوس او را به شهادت رساندند.[40 ]

نافع بن هلال نیز که نام خود را بر تیرهایش نوشته و آن ‎ ها را زهرآلود کرده بود، دوازده یاسیزده تن از یاران عمر بن سعد را کشت تا هر دو بازویش را شکستند و اسیرش کردند و بعد شمر او را به شهادت رسانید،[41] یا ابی الشعثاء کندی که تیرانداز زبردستی بود، در روز عاشورا پنج نفر زا به درک واصل کرد.[42] و وهب بن عبدالله که مادرش روز عاشورا با او بود، گفت: پسرم برخیز و زاده ‎ ی دختر رسول خدا(ص) را یاری کن! او هم برای اطاعت سخن مادرش به میدان رفت و نوزده سوار و دوازده پیاده از لشکر عمر بن سعد را کشت تا این که هر دو دستش را بردیدند، بازجنگید تا کشته شد[43] و عبدالله بن عمر کلبی هفت یا هشت تن از آن ‎ ها را کشت، سپس اسیر شد و به دستور عمر بن سعد، گردنش را زدند[44] و قره بن ابی قره غفاری شصت و هشت تن و مالک بن انس چهارده و به قولی هجده تن از آنان را کشت؛ [45] جون بن ابی مالک ـ آزاد کرده ابی ‎ ذر غفاری ـ بیست و پنج نفر را کشت و جنازه او را پس از ده روز یافتند که بوی مشک از آن بلند می ‎ شد[46] و انیس بن معقل اصبحی نیز بیش از بیست نفر را کشت و مؤذن امام حسین(ع) ـ حجاج بن مسروق جعفی ـ بیست و پنج نفر را کشت و به شهادت رسید[47] و غلام ترکی که خادم امام حسین(ع) و حافظ قرآن بود، جماعتی را که تا هفتاد نفر گفته ‎ اند، کشت.[48 ] و علی اکبر(ع) هم جمع بسیاری را کشت، در روایتی یکصد و بیست مرد را کشت و در مناقب گوید، هفتاد مرد را کشت و جنگ را ادامه داد تا به دویست تن رسانید.[49] عبدالله پسر مسلم بن عقیل در سه حمله نود و هشت مرد را کشت تا این که به دست عمروبن صبیح صیداوی و اسد بن مالک شهید شد؛[50] اما خوارزمی و ابن شهرآشوب می ‎ گویند: در سه حمله جماعتی را کشت[51]. عون پسر عبدالله ‎ بن جعفر ـ فرزند زینب کبری(س) ـ هیجده پیاده را کشت[52] و پسر دیگر زینب کبری(س)، به نام محمد، ده تن را کشت[53] و عبدالرحمن بن عقیل هفده سوار را کشت[54] و جعفر بن عقیل دو مرد و طبق نقلی پانزده سوار را کشت؛[55] قاسم بن حسن نیز سی و پنج مرد را کشت[56] و حسن بن حسن(ع) در روز عاشورا در خدمت حسین(ع) جنگید و هفده نفر را کشت.[57 ]

در روز عاشورا وقتی امام حسین(ع) تنها شد، بعضی از راویان گفتند: «به خدا قسم ! من شکسته بالی که فرزند و خاندان و یارانش کشته شده باشند، دلاورتر از حسین(ع ) ندیدم؛ پهلوانان به او حمله می ‎ بردند و او بر آن ‎ ها حمله می ‎ کرد؛ به سی هزار لشکر کامل حمله می ‎ برد و مانند ملخ از جلوی او می ‎ گریختند و سپس به مرکز خود برمی ‎ گشت و می ‎ فرمود :
لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.[58 ]
در «اثبات الوصیة » روایتی نقل شده که در آن روز، هزار وهشتصد جنگجو به دست خود کشت. در «بحارالانوار » آمده است که ابن شهرآشوب در مناقب آل ابی طالب گفته است ‎ : پیاپی جنگید تا هزار ونهصد و پنجاه نفر را، جز زخمی ‎ ها، به قتل رسانید و عمر بن سعد به لشکرش فریاد زد : وای بر شما! می ‎ دانید با چه کسی می ‎ جنگید؟ این زاده ‎ ی قتّال عرب است! از همه سو به او حمله کنید، چهار هزار تیرانداز دورش را گرفتند و راه خیمه ‎ ها را بر او بستند.[59 ]
درباره ‎ ی این که چگونه یک شخص می ‎ تواند این همه از افراد دشمن را به قتل برساند، باید گفت که چون لشکر عمربن سعد از هیبت و عظمت و شکوه شخصیّت جنگی امام حسین(ع) در هراس بود، در برابر حمله ‎ های حضرت پا به فرار می ‎ گذارند و در این میان بسیاری از افراد بدون این که از حضرت بر آن ‎ ها ضربتی وارد آید، زیر دست و پای اسب ‎ ها و فشار جمعیت از بین می ‎ رفتند و این گونه بود که تعداد کشته ‎ های کربلا بسیار می ‎ باشد .

آیا شهادت امام حسین(ع) بعد از ظهر عاشورا، پس از به جای آوردن نماز ظهر، اتفاق افتاده است یا پیش از ظهر؟
‎ مرحوم شیخ مفید ( ره) در «ارشاد»[60] و مرحوم طبرسی در «اعلام ‎ الوری»[61] آورده ‎ اند :
و قاتل الحسین(ع) القوم اشد قتال حتی انتصف النهار … و اشتد القتال و کثر القتل و الجراح فی اصحاب ابی عبد الله الحسین(ع) الی ان زالت الشمس فصلی الحسین(ع) باصحابه صلاة‌ الخوف .
از کلام شیخ مفید و مرحوم طبرسی استفاده می ‎ شود که، وقت زوال آفتاب، امام حسین(ع) هنوز در قید حیات بوده ‎ اند و جنگ قبل ظهر شروع شده و تا عصر ادامه داشته است .
سید بن طاووس در «لهوف» می ‎ نویسد: « وقتی نماز ظهر فرا رسید حسین(ع) به زهیر بن قین و سعید بن عبدالله حنفی دستور داد تا پیش روی آن حضرت بایستند، پس حضرت با نیمی از باقی مانده ‎ ی یارانش (به ترتیب نماز خوف) به نماز ایستاد: در این حال تیری به جانب حضرت پرتاب شد، پس سعید بن عبدالله خود را در مسیر تیر قرار داد و آن را به جان خرید و به همین ترتیب خود را سپر تیرهای دشمن نمود تا آن که از پای درآمد و بر زمین افتاد ….»[62 ]

مرحوم سید محسن امینی (ره) در «لواجع الاشجان» می ‎ آورد :
زمانی که وقت نماز ظهر رسید، ابوثمامه صیداوی به امام حسین(ع) عرض کرد: ای اباعبدالله فدایت شوم، این ‎ ها به تو نزدیک شده ‎ اند ولی تا وقتی ما را نکشند به تو دست نخواهند یافت ولی من دوست دارم خدایم را ملاقات کنم در حالی که این نماز را خوانده باشم امام سرش را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود: نماز را به یاد ما انداختی خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد. آری اول وقت نماز است آن ‎ گاه فرمود: «از آن ‎ ها بخواهید که از ما دست بردارند تا نماز بخوانیم».[63 ]
بنابراین، از کلمات این بزرگان و کلام سید در « اقبال» که تصریح کرده ‎ اند: «شهادت آن حضرت در اواخر روز عاشورا اتفاق افتاده است»[64]، باور برخی دیگر (شهادت قبل از زوال) را مخدوش می ‎ کند. اما این که شیخ طوسی در «تهذیب»[65] و مرحوم علامه در «تحریر الاحکام»[66] تصریح فرموده ‎ اند که شهادت سیدالشهدا(ع) در روز عاشورا قبل از زوال خورشید واقع شده است و بعید نیست که اشتباه از قلم شیخ و علامه یا ناسخان، واقع شده باشد و عبارت «بعد الزوال» به «قبل الزوال» تبدیل شده است .

پس از هفتم محرم، وضعیت آب در خیمه ‎ های امام حسین(ع ) چگونه بوده است؟
‎ کاروان امام حسین(ع) با جمعی از زنان و کودکان و یاران، مجبور می ‎ شوند که حرکت خود را متوقف ساخته، و در صحرای سوزان کربلا منزل گزینند. خیمه ‎ ها و چادرها استوار می ‎ گردد. لشکر دشمن به سرپرستی حربن ‎ یزید ریاحی، مراقب کاروان کوچک امام بود که مقصدی تازه برنگزیند و به دیاری دیگر سفر نکند و در انتظار دستور بعدی عبیدالله ‎ بن ‎ زیاد به سر می ‎ برد .
مذاکراتی میان امام و عمر بن ‎ سعد جریان داشت که شمر بن ذی ‎ الجوشن دستور شدید عبیدالله ‎ بن ‎ زیاد را به ابن ‎ سعد رسانید. در این نامه آمده است :
حل بین الحسین و اصحابه و بین الماء فلا یذوقوا منه قطرة کما صنع بالتقی الزکی عثمان بن عفان .
ای پسر سعد! با رسیدن نامه، میان حسین و اصحابش و شریعه فرات حایل شو و نگذار یک قطره آب بچشند؛ چنان ‎ که با عثمان بن عفان نمودند.[67 ]
ابومخنف می ‎ نویسد: «ابن زیاد نامه ‎ ای به این مضمون برای عمر بن سعد نوشت: چون نامه ‎ ی مرا خواندی، اگر حسین بر حکم من گردن نهاد و اطاعت کرد که هیچ، وگر نه بی ‎ درنگ او را از آب منع کن. آب بر هر یهودی و نصرانی حلال است مگر بر حسین و اهل ‎ بیتش.»[68 ]

به تعقیب این دستور، عمر بن سعد، نهایت سخت ‎ گیری را به خرج داد و فوراً عمرو بن حجاج زبیدی را مأمور کرد تا آب فرات را بر حسین(ع) ببندد و پانصد سوار از جنگجویان را نیز تحت امر او قرار داد که شریعه را احاطه کرده، مراقبت بسیار شدیدی را اعمال نمایند؛[69] بدین ترتیب، از هفتم محرم، آب بر اهل خیام بسته شد .
شدت گرما اهل خیام، به ویژه کودکان و زنان شیرده را که در خیمه ‎ های پر حرارت به سر می ‎ بردند، تحت فشار قرار می ‎ داد. امام به ناچار به حفر چاهی اقدام نمود، تا شاید آبی به دست آید و عطش اهل خیام را مرتفع سازد .
امام حسین(ع) به پشت خیمه ‎ های زنان رفت و به فاصله نوزده قدم اقدام به کندن و کاویدن زمین نمود. دیری نپایید که آب گوارا و شیرینی پیدا شد، همگی آب نوشیدند و مشک ‎ ها را پر کرده، ذخیره نمودند؛ سپس آب فرونشست آن چنان که هیچ اثری از آن دیده نشد.[70 ]
میزان حرارت و شمار اصحاب و خاندان و نیازهای شستشو و استحمام و… به اندازه ‎ ای بود که آب چاه و یا چند مشک آب، نمی ‎ توانست در برابر تشنگی ‎ ها و نیازمندی ‎ ها، مدت زیادی کفایت کند و عطش همچنان بر اهل خیام سایه افکن بود و به خصوص اطفال و کودکان در موقعیت بسیار بدی قرار داشتند .

امام در عصر تاسوعا دستور داد که آب به خیمه ‎ ها برسانید که زنان و اطفال در معرض نابودی قرار دادند حضرت عباس(ع) با سی نفر سوار و بیست و پنج نفر پیاده، بیست مشک را همراه برده و شبانه به سوی شریعه فرات رهسپار شدند. حضرت عباس پرچم را به دست نافع بن هلال جملی داد و کم ‎ کم به شریعه نزدیک شدند. عمرو زبیدی ـ سردار محافظان ـ پرسید؛ کیستی؟ نافع خود را معرفی کرد. برای چه آمده ‎ اید؟ آمده ‎ ایم آب ببریم. گفت هر چه می ‎ خواهید بنوشید و بردن آب ممکن نیست. نافع گفت: به خدا قسم! مادامی که حسین(ع ) و یارانش تشنه باشند، قطره ‎ ای نخواهیم نوشید. سپاه سقا به درون فرات رفتند و مشک ‎ ها را پر کرده، بیرون آمدند که نگهبانان فرات، راه را بر آن ‎ ها بستند و نبرد سختی در گرفت. سقایان به دو گروه تقسیم شدند، گروهی به جنگ پرداختند و نگهبانان را به خود مشغول کردند و گروهی مشک ‎ های آب را به خیام رسانیدند.[71 ]
مرحوم صدوق در امالی خویش آورده است: «در این شب امام نور دیده خود، علی اکبر را فرمود تا با سی نفر سوار و بیست و پنچ نفر پیاده به شریعه رفته آب بیاورند و اصحاب را فرمود تا جامه ‎ ها پاکیزه کنند و تن ‎ ها بشویند و وضو نمایند.»[72 ]

امام سجاد(ع) چگونه بر پیکر پاک امام حسین(ع) نماز خواندند؟ آیا در روز سیزدهم محرم به کربلا آمدند؟
‎ در روز سیزدهم محرّم، امام زین ‎ العابدین(ع) برای دفن پدر بزرگوارش به کربلا آمد زیرا امر غسل و کفن و دفن امام را جز امام عهده ‎ دار نمی ‎ شود، شاهد بر این مطلب، مناظره ‎ ی امام رضا‌(ع) با علی بن ابی ‎ حمزه بطائنی است.حضرت به او فرمود: بگو ببینم حسین بن علی امام بود؟ گفت: آری. فرمود: چه کسی امور او را بعد از شهادت به عهده داشت؟ گفت: حضرت سجاد(ع ) فرمود: او در آن هنگام کجا بود؟ گفت: در زندان ابن زیاد بود؛ اما بدون این که آنان بفهمند از آن جا خارج شد و امور دفن پدرش را انجام داد و به زندان بازگشت. امام رضا فرمود: آن که علی بن الحسین(ع) را قدرت بخشید که به کربلا آید و امور پدرش را انجام دهد و باز گردد، امام این زمان را هم قدرت می ‎ دهد که به بغداد رفته و امور دفن پدرش موسی بن جعفر(ع) را انجام دهد، و حال آن که در حبس و اسارت هم نیست.[73 ]
امام سجاد(ع) وقتی به کربلا رسید طایفه ‎ ی بنی ‎ اسد را نزد کشتگان، متحیّر مشاهده نمود که به لحاظ بی ‎ سر بودن پیکرها نمی ‎ دانستند چه کنند، حضرت سجاد(ع) شهداء را به اسم شناساند، صدای گریه و فریاد بلند شد و زنان بنی ‎ اسد موها را پریشان نمودند و بر صورت سیلی زدند؛ سپس امام زین ‎ العابدین(ع) به سوی پیکر پدر مظلومش رفت و بعد از آن که او را در آغوش کشید و به صدای بلند گریه کرد، بدن را به نزدیک قبر برد، و مقداری خاک برداشت که ناگاه قبری آماده مشاهده کرد، دست در زیر پیکر گذاشت و فرمود :
بسم الله و فی سبیل الله و علی ملة رسول الله صدق الله و رسوله ما شاء الله ولا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم .
آن ‎ گاه بدن مبارک پدر را به تنهایی وارد قبر نمود و کسی از بنی اسد در تدفین امام شهید، با ایشان شرکت نکرد. امام به ایشان فرمود: آیا کسی هست که یاریم کند؟ !
چون پیکر را در قبر نهاد، لب ‎ های شریفش را بر آن رگ ‎ های بریده نهاد و فرمود :
طوبی لارض تضمّنت جسدک الطاهر، فان الدنیا بعدک مظلمة والآخرة بنورک مشرقة، اما اللیل فمسهّد و الحزن سرمد او یختار الله لاهل بیتک دارک التی أنت بها مقیم و علیک منی السلام یابن رسول الله و رحمة الله و برکاته .
یعنی، خوشا آن زمینی که جسد مطهّرت را در بر گیرد، دنیا بعد از تو تاریک و آخرت به سبب نور تو روشن گشت، از شب بگویم که دیگر خواب به چشمانم راه نیابد، یا از حزنم که دیگر پایانی ندارد؟ تا آن هنگام که خاندان تو در آن جا که اقامت گزیده ‎ ای، وارد شوند، از من بر تو درود ای فرزند رسول خدا و رحمت و برکات خداوند بر تو باد. آن ‎ گاه بر قبر حضرتش نوشت :
هذا قبر حسین بن علی بن ابی طالب الذی قتلوه عطشاناً غریباً .
یعنی، این قبر حسین، فرزند علی بن ابی ‎ طالب است که تشنه و غریب او را کشتند. سپس به سوی عمویش عباس رفت و او را در آن حالت مشاهده نمود، پس خم شد و رگ ‎ های بریده ‎ ی گردن عمو را بوسید و فرمود :
علی الدنیا بعدک العفا یا قمر بنی ‎ هاشم و علیک منی ‎ السلام من شهید محتسب و رحمة الله و برکاته .
یعنی، پس از تو ای ماه بنی ‎ هاشم، خاک بر سر دنیا، از من بر تو ای شهید با اخلاص سلام باد و رحمت و برکات الهی شامل حالت باد. و قبری برای حضرت حفر نمود و او را نیز چون پدرش تنها وارد قبر ساخت و فرمود :
یا بنی ‎ اسد ان معی من یعیننی .
با من یاورانی هستند . پس بنی اسد را دستور فرمود، تا دو حفره حفر نمایند. در یکی بنی هاشم را نهند و در دیگری اصحاب را بگذارند اما حرّ را خانواده او پس از شهادت وی از میدان جنگ خارج ساختند و در مرقد کنونی او دفن نمودند.[74 ]

بسیاری از مقاتل و کتب تاریخی قاتل امام حسین(ع) را سنان بن انس معرفی کرده ‎ اند امّا از سوی دیگر در زیارت ناحیه ‎ ی مقدسه و زیارت عاشورا و بعضی از مقاتل دیگر، قاتل آن حضرت شمر بن ذی ‎ الجوشن دانسته شده است، کدام یک از این اقوال درست است؟
‎ درباره ‎ ی قاتل حضرت سیدالشهدا(ع)، در نقل تاریخ و مقاتل اختلاف بسیار وجود دارد. مرحوم فرهاد میرزا در «قمقام زخّار و صمصام بتّار» می ‎ نویسد:[75] در قاتل آن حضرت اختلاف شده است و مقاتل مختلف این افراد را معرفی نموده ‎ اند :
1) سنان بن انس 2) حصین بن نمیر 3) مهاجر بن اوس التمیمی 4 ) کثیر بن عبدالله الشعبی 5) شمر بن ذی ‎ الجوشن الکلابی 6) خولی بن یزید الاصبحی . چنان ‎ چه علی بن عیسی الاربلی در کشف الغمة خولی را قاتل امام حسین(ع) معرفی کرده و آورده است :
قال عمر بن سعد لاصحابه: انزلوا حزّوا رأسه فنزل الیه نصر بن خرشة الضبابی، ثم جعل یضرب بسیفه مذبح الحسین(ع) فغضب عمر بن سعد، فقال الرجل، ویحک انزل الی الحسین فارحه، فنزل الیه خولی بن یزید فاحتزّ رأسه .
« عمر بن سعد به اصحاب خود گفت: سر حسین را جدا کنید که «نصر بن خرشة الضبابی» به سوی او رفت و شمشیرش را بر گلوی حسین(ع) گذاشت و عمر بن سعد خشمگین شد و گفت: وای بر تو بر روی حسین می ‎ نشینی و خوشحالی، پس «خولی بن یزید» به سوی او رفت و سرش را جدا نمود». و این شعر را از خولی نقل کرده که نزد ابن زیاد گفت :
املاء رکابی فضة و ذهباً
انی قتلت الملک المحجّبا
و من یصلی القبلتین فی الصبی
و خیرهم اذ یذکرون نسبا


قتلت خیر الناس امّاً و اباً
و در موضع دیگر این کتاب، شمر را قاتل امام حسین(ع) دانسته و می ‎ گوید :
عن الحافظ عبد العزیز الجنابدی، یقال قتله شمر بن ذی ‎ الجوشن الضبابی والذی اخذ رأسه ابن جوان الیمامی.[76 ]
« حافظ عبد العزیز جنابدی می ‎ گوید: شمر بن ذی ‎ الجوشن او را کشت و کسی که سرش را جدا نمود، ابن جوان یمامی بود.» و صاحب «الدّرالتنظیم»، جمال الدین یوسف بن حاتم الشامی العاملی، معاصر سید بن طاووس، آورده است که نخست عمر بن سعد شبث بن ربعی را گفت: که سر حسین را برایم بیاور. شبث بن ربعی به او گفت: من با او بیعت کردم و این کار را نمی ‎ کنم و عمر بن سعد گفت: به خدا سوگند به ابن زیاد می ‎ نویسم. گفت: هر چه می ‎ خواهی بکن. عمر بن سعد ، سنان بن انس را فرستاد تا رأس حسین(ع) را جدا سازد. سنان گفت: «قسم به خدا! من سرت را جدا می ‎ سازم، در حالی که می ‎ دانم تو فرزند رسول خدا هستی و بهترین مردم از طرف پدر و مادر می ‎ باشی.» و سپس سر مقدس را جدا نمود و به عمر بن سعد داد.[77 ]

ابن جریر طبری در تاریخ خود می ‎ نویسد: «حسین(ع) فرزند فاطمه دختر پیامبر را کشته که او را سنان بن انس نخعی کشت و خولی بن یزید سر او را آورد.»[78] از دیگر تاریخ نویسانی که سنان بن انس را قاتل امام حسین(ع) معرفی نموده است. سبط بن الجوزی می ‎ باشد که در تذکره الخواص می ‎ آورد: «و الأصح انه سنان بن انس النخعی و شارکه شمر بن ذی ‎ الجوشن»[79] «صحیح آن است که قاتل حسین(ع) سنان بن انس نخعی بود و شمر با او در این امر مشارکت داشته است .»
ابوالفرج اصفهانی از علمای قرن سوم هجری نیز در کتاب خود «مقاتل الطالبین»، قاتل امام حسین(ع) را سنان بن انس ذکر می ‎ کند و می ‎ گوید: «زرعة بن شریک به او حمله کرد و با شمشیر کتف راستش را زخمی نمود. در کشتن او عبد الرحمن جعفی، قثعم، صالح بن وهب یزنی و خولی بن یزید مشارکت کردند و سرش را سنان بن انس نخعی از بدنش جدا نمود همچنین برخی گفته ‎ اند: کسی که سر امام را از بدنش جدا کرد، شمر بود و خولی سرش را به نزد عبیدالله برد .»
ابن عبد البر در « استیعاب» قاتل امام حسین(ع) را سنان بن انس معرفی می ‎ کند و خولی را به عنوان جدا کننده ‎ ی سر آن حضرت دانسته است .
پس از بررسی اقوال و این که می ‎ بینیم ابوالفرج اصفهانی در مقاتل ‎ الطالبین و صدوق در «امالی» و مسعودی در مروج الذهب و سید بن طاووس در لهوف و عزالدین ابن اثیر در الکامل فی التاریخ صراحتاً روایت می ‎ کنند که قاتل سنان بن انس بود و در اسد الغابه آمده است :
« نظر درست آن است که همانا سنان بن انس نخعی او را کشته است و قول کسی که می ‎ گوید شمر و عمر بن سعد او را کشته، به خاطر این است که شمر مردم را به قتل او تشویق می ‎ کرد و عمر بن سعد هم چون فرمانده ‎ لشکر بود، قتل را به او نسبت می ‎ دهند.»[80 ]

ابن عبدالبر از خلیفة بن ‎ خیاط نقل کرده است آن کسی که حسین بن علی(ع) را به قتل رساند، شمر بن ذی ‎ الجوشن، امیر لشکر عمربن ‎ سعد بود؛[81] و نوشته: شمر در خشم شد و روی سینه مبارک امام حسین(ع) نشست و محاسن آن بزرگوار را گرفت، چون خواست امام(ع ) را به قتل برساند، امام(ع) لبخندی زد و فرمود: آیا مرا می ‎ کشی و می ‎ دانی من کیستم؟ شمر گفت: تو را خوب می ‎ شناسم، مادر تو فاطمه، پدر تو علی بن ابی ‎ طالب(ع) و جدّ تو محمد مصطفی(ص) است، تو را می ‎ کشم و باکی ندارم پس امام را با دوازده ضربه ‎ ی شمشیر به شهادت رساند و سر مبارک حضرت را جدا کرد.[82] سنان بن انس نخعی به خولی گفت: سر حسین را از بدن جدا کن. خولی چون خواست چنین کند سستی و فتوری در او پیدا شده و لرزه بر اندامش افتاد. سنان به او گفت: خدا بازویت را سست گرداند. از چه می ‎ لرزی؟ سپس خود پیاده شد، سر مطهر را جدا ساخت و به دست خولی بن یزید داد.[83 ]

اما مشهور این اقوال نزد علمای امامیه، قول شیخ مفید است که برخی از اقوال دیگر هم مؤید این قول می ‎ باشند، چرا که شیخ مفید از علمای موثق می ‎ باشد که در قرن چهارم هجری می ‎ زیسته و معاصر اواخر دوران غیبت صغرای امام زمان (عج) بوده است .
و آن قول این که: مرحوم شیخ مفید در «ارشاد» می ‎ آورد :
« شمر مردان و سواران خود را صدا زد و گفت: وای بر شما! چرا به این مرد نگاه می ‎ کنید؟ مادرتان به عزایتان بنشیند. پس از هر طرف به سوی او حمله کردند که وزعة بن شریک بر کتف راستش ضربه ‎ ای وارد کرد و آن را قطع نمود و یکی دیگر از آن ‎ ها ضربه ‎ ای بر پایین گردنش وارد کرد تا خولی بن یزید اصبحی پیاده شد که سر امام(ع) را جدا کند امّا ترسید. شمر به او گفت: خداوند بازوانت را سست کند، از چه می ‎ ترسی؟ سرانجام شمر به سوی او رفت و سر امام(ع) را جدا نمود و به دست خولی داد و گفت این را نزد امیر عمر بن سعد ببر.»[84 ]

--------------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها
[1]. اصول ‎ کافی، کلینی، ج 1، ص 366 ، مترجم سید جواد مصطفوی، کتاب فروشی علمیة اسلامیه .
[2]. منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، ص 206، چ: کتابفروشی علمیه اسلامیه .
[3]. اصول کافی، کلینی، ج 2، ص 366، مترجم: سید جواد مصطفوی، کتابفروشی علمیه اسلامیه .
[4]. منتهی الآمال، همان .
[5]­. الارشاد، ج 2، ص 27 .
[6]. همان .
[7]. ویژگیهای امام حسین(ع)، شیخ جعفر شوشتری، ص 95، ترجمه و نگارش از علی رضا کرمی، تحقیق و ویرایش از سید محمد حسینی، نشر حاذق، چاپ دوم، مطبعه امیر .
[8]. مقتل الحسین، سید عبدالرزاق مقرم، ص 283، دارالکتاب بیروت .
[9]. شهید کربلا، سید تقی طباطیایی، ص 63، با تصحیح شیخ عباس حاجیان دشتی، ج 1، حسینیة عماد زاده اصفهانی، منتهی الآمال، ج 1، ص 210 .
[10]. وقعة الطف، ابو مخنف، تحقیق استاد یوسفی غروی، مترجم جواد سلیمانی، ص 192 و 199، نشر مؤسسه امام خمینی، قم .
[11]. این اقوال از کتاب مقتل الحسین بحر العلوم و تذکرة الخواص ابن جوزی و حسین نفس مطمئنه آیة الله عالمی، گرفته شده است .
[12] ـ وسایل ‎ الشیعة، شیخ حر عاملی، ج 10، باب 33 المزار و مایناسبه .
[13]. شذرات الذهب، عماد حنبلی، ج 1، ص 67 ؛ مرأة الجنان، یافعی، ج 1 ، ص ،144؛ البدایة و النهایة، ابن ‎ کثیر، ج 8 ، ص 204.
[14]. حسین نفس مطمئنة، محمد علی عالمی، ص 365، انتشارات هاد، چاپ اول، 1372.
[15]. همان، به نقل از اعیان الشیعة، ج 1 ، ص 627 .
[16]. مقتل الحسین(ع)، سید محمد تقی بحر العلوم، ص 471، بیروت، دار الزهراء، چاپ دوم، 1405 هـ ق .
[17]. تحقیق درباره اولین اربعین حضرت سیدالشهدا، شهید قاضی طباطبایی، ج 3، ص 304 ، ناشر بنیاد علمی و فرهنگی شهید قاضی .
[18]. اللهوف، سید بن طاووس، ص 112، چاپ دوم، صیدا .
[19]. شهید قاضی، همان، ص 337، به نقل از مصائب الهداة، طبع تهران، سال 1332 هـ ق .
[20]. مقتل الحسین(ع)، سید عبد الرزاق مقرم، ص 469، انتشارات بصیرتی، قم .
[21]. همان، ص 470، قم .
[22]. همان، شهید قاضی طباطبایی، ص 342 .
[23]. لواجع الاشجان، علامه امین عاملی، ص 247، طبع سوم، صیدا، سال 1353 هـ ق .
[24]. رجوع شود به همان، لواجع الاشجان، ص 247، طبع سوم .
[25]. مرآة الجنان، یافعی، ج 1، ص 136، طبع حیدر آباد، سال 1337‌هـ ق .
[26]. همان .
[27]. شهید قاضی، ص 318 .
[28]. همان، ص 317 ­ـ 318.
[29]. قمقام زخّار و صمصام بتّار، ص 592، طبع تهران، سال 1377 هـ ق .
[30]. الحسین(ع)، علی جلال، طبع مصر، قاهره سال 1349 هـ ق .
[31]. الحسین(ع)، علی جلال، طبع مصر، قاهره، سال 1349 هـ ق .
[32]. جواهر الکلام، شیخ محمّد حسن نجفی، ج 20، ص 93 .
[33]. ر.ک: وسایل الشیعه، ج 10، باب 33، از ابواب مزار، چاپ اسلامیه، تهران .
[34]. جواهر الکلام، ج 20، ص 93 .
[35]. شهید قاضی، همان، ص 336 ، جواهرالکلام، ج 20، ص 93 .
[36]. جواهر الکلام، ج 20، ص 93.
[37]. شهید قاضی، همان، ص 340 .
[38]. آثار الباقیة عن القرون الخالیة، ص 392 ، چاپ تهران، سال 1321هـ ش .
[39]. بحارالانوار، ج 45، ص 27 .
[40]. نفس المهموم، ص 277 قم مکتبة بصیرتی، سال 1405 ق .
ـ همان، ص 271 و 277 .
ـ مقتل الحسین(ع)، مقرم عد الرزاق، ص 244، چاپ پنجم، بیروت، دار الکتاب الاسلامی، 1399 ق .
[41]. وقعة الطف، ابی مخنف، تحقیق: استاد محمد هادی یوسفی غروی، ترجمه: داود سلیمانی، انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، قم، ص 173 .
[42]. همان، ص 178.
[43]. همان، ص 159 و 160 .
[44]. همان، ص 286 .
[45]. همان، ص 288، مقتل الحسین(ع)، مقرم عبد الرزاق، ص 253 .
[46]. همان، ص 291، مقتل الحسین(ع)، ص 252.
[47]. شیخ عباس قمی، همان مأخذ، ص 291 .
[48]. همان مأخذ، ص 294.
[49]. همان مأخذ، ص 309، مقتل الحسین(ع)، ص 258، بحارالانوار، ج 45، ص 43.
[50]. همان مأخذ، ص 316 .
[51]. مقتل الحسین(ع)، ص 262 .
[52]. همان مأخذ، ص 317 .
[53]. همان مأخذ، ص 318 .
[54]. همان مأخذ، ص 319 .
[55]. همان مأخذ، 319 .
[56]. همان مأخذ، ص 321 .
[57]. همان مأخذ، ص 328 .
[58]. اللهوف، ص 105، تاریخ طبری، ج 6، ص 259، بحارالانوار، ج 45، ص 50 .
[59]. بحارالانوار، ج 45، ص 50، مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 110 .
[60]. الارشاد، شیخ مفید، ص 252، چاپ تبریز .
[61]. اعلام الوری، شیخ طبرسی، طبع تهران، مطبعه حیدری، ص 241 .
[62]. اللهوف، ص 62، طبع صیدا، مقتل ابی مخنف، ص 172، نشر مؤسسه امام خمینی (ره ).
[63]. لواجع الاشجان، علامه امین عاملی (ره)، ص 155، 156، طبع صیدا .
[64]. الاقبال، سید ابن طاووس، ص 589 .
[65]. شیخ طوسی، تهذیب، طبع نجف، ج 6، ص 42 .
[66]. تحریر الاحکام، ص 131، طبع تهران .
[67]. مقتل ابی مخنف، موسسه امام خمینی، قم، ص 129 .
[68]. همان .
[69]. مقتل خوارزمی، مجلد 1و2، با تحقیق علامه شیخ محمد سماوی، ص 347، چاپ اول، مطبعه مهر، انتشارات انوار الهدی .
[70]. همان، ص 346 .
[71]. مقتل ابی مخنف، ص 129 .
[72]. قمقام زخار و صمصام بتّار، فرهاد میرزا، ص 378، انتشارات کتابفروشی اسلامیه .
[73]. مقتل الحسین(ع)، عبدالرزاق، مقرّم، ص 319، بیروت، دارالکتاب الاسلامی، 1399 ق .
- نفس المهموم، شیخ عباس قمی، ص 389 قم، مکتبة بصیرتی، 1405 ق .
- بحارالانوار، ج 48، 1403 ق، ص 270، روایت 9 .
[74]. عبد الرزاق المقرم، همان مأخذ، ص 320 .
[75]. قمقام زخار و صمصام بتار، فرهاد میرزا: ناشر کتابفروشی اسلامیه، تهران، سال 1377 هـ ق، ج 1، ص 463 – 465 .
[76]. کشف الغمة، اربلی، انتشارات بنی هاشمی، تبریز، ج 2، ص 51 .
[77]. فرهاد میرزا: همان مأخذ .
[78]. تاریخ طبری، ابن جریر طبری، دارالکتب العلمیه، بیروت، ج 3، ص 343 .
[79]. تذکرة الخواص، سبط بن الجوزی، ص 144.
[80]. همان .
[81]. الاستیعاب، ابن عبدالبر، ناشر الفجاله، القاهره مصر، ج 1، ص 395، و شیخ محمد سماوی، ابصار العین، انتشارات بصیرتی، قم، ص 114 .
[82]. بحارالانوار، مجلسی، مؤسسة الوفاء، بیروت، ج 45، ص 56 .
[83]. انساب الاشراف، بلاذری، دار التعارف، بیروت، ج 3، ص 203 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، دار صادر بیروت، ج 4، ص 78 .
[84]. ارشاد، شیخ مفید، ناشر موسسة آل البیت(ع) لاحیاء التراث، ج 2، ص 112 .

فصل چهارم :فرزندان و اهل‌بیت امام حسین‌(ع )

آیا امام حسین(ع) دختری به نام «رقیّه» داشته است؟
‎ مورخان و مقتل‌نویسان هنگام بیان فرزندان امام حسین(ع) به ذکر دو دختر به نام‌های فاطمه و سکینه، بسنده کرده‌اند؛[1] برخی نیز نام «زینب» را بدان ‎ ها افزوده‌اند؛[2] اما در هیچ یک از منابع اولیه، نامی از دختری خردسال برای امام حسین(ع) که رقیه، فاطمه صغری و یا نام دیگری داشته باشد موجود نیست و نیز این جریان که هنگام اقامت کاروان اسیران در شام دختری خردسال از امام حسین(ع) در فراق پدر و هنگام مواجهه با سر بریده پدر جان داده باشد، به چشم نمی‌خورد؛ ولی در برخی از کتاب ‎ های متأخر شرح حال این دختر کوچک و قصه جان ‌سوز او در خرابه شام بیان شده است.[3] بیشتر این نویسندگان این جریان را از کتاب «کامل بهایی» ـ نوشته قرن هفتم هجری ـ روایت کرده‌اند .

برای وجود چنین دختری دو شاهد می‌توان آورد :
شاهد اول: هنگامی که زینب(س) در کوفه با سر بریده امام حسین(ع) مواجه شد، اشعاری سرود که در ضمن آن آمده است: «ای برادرم! با فاطمه کوچک سخن بگو که نزدیک است قلبش تهی گردد.»[4] که نشان از وجود چنین دختر خردسالی که در فراق پدر بی‌تاب بوده، دارد .
شاهد دوم: آورده ‎ ‌ اند که : امام حسین(ع) در آخرین لحظات حیات خویش، هنگام مواجهه با شمر، چنین فرمود :
الا یا زینب یا سکینه! ایا ولدی! من ذایکون لکم بعدی؛ الا یا رقیه! یا ام‌کلثوم! انتم ودیعة ربی، الیوم قد قرب الوعد.[5 ]
که در این ‎ جا امام حسین(ع) نام رقیه را آورده است .
قدیمی‌ترین منبعی که درباره دختر امام حسین در شام، اظهار نظر کرده است، عمادالدین طبری در «کامل بهایی» است؛ وی می‌نویسد: «دخترکی بود چهار ساله، شبی از خواب بیدار شد و گفت: پدر من حسین کجاست؟ این ساعت او را به خواب دیدم سخت پریشان، زنان و کودکان جمله در گریه افتادند و فغان از ایشان برخواست.»[6] یکی از منابعی که عمادالدین طبری جریان را از او نقل کرده است، کتاب «الهاویة» نوشته‌ی دانشمندی سنی به نام محمد بن ‎ احمد مأمونی است .

در مقاتل گفته شده که بعد از شهادت علی‌اصغر، امام حسین(ع) او را به پشت خیمه‌ها برد و دفن کرد و اکنون چنین معروف است که علی‌اصغر روی سینه امام حسین(ع) قرار دارد؟
‎ این قضیه که امام سجاد(ع) علی‌اصغر را بر روی سینه‌ی حضرت سیدالشهدا(ع) گذاشت و دفن کرد، واقعیت ندارد؛ زیرا اوّلا،ً جنازه را در قبر بر طرف راست می‌خوابانند که رویش به طرف قبله باشد؛ اگر گفته شود : حضرت او را در مقابل سینه‌ی امام،(ع) در زمین به طرف قبله گذاشت، باز حرفی است، اگر چه مدرک ندارد و ثانیاً، از جهت حکم شرعی، جنازه‌ی طفل را روی سینه گذاشتن و آن‌طور دفن کردن چه صورت دارد، آیا جایز است؟ آیا می‌شود آن را نسبت به امام(ع) داد؟ و نقل این موضوع، یعنی گذاشتن جنازه‌ی حضرت علی‌اصغر(ع) بر روی سینه‌ی مبارک سیدالشهدا(ع ) و نسبت آن به بعضی از بزرگان علما، اگر صحت داشته باشد از باب این است که آن طفل صغیر شهید از بس قلب مبارک سیدالشهدا(ع) را با تیر خوردنش سوزانید مثل این است که روی سینه‌ی امام(ع) دفن شده است و در حالی نقل کرده ‎ اند که تمامی شهدای بنی‌هاشم در زیر پای امام(ع) مدفونند، حتی علی‌اصغر و نزدیک ‎ ترین کسی از شهدا به آن حضرت، فرزندش حضرت علی اکبر(ع) است و بعد از بنی‌هاشم سایرین مدفونند و در این مطلب جای شک نیست.[7 ]

« عبدالله» کدام یک از فرزندان امام حسین(ع ) است؟
‎ عبدالله نام طفل امام حسین(ع) است که در آخرین لحظات جنگ، در آغوش امام(ع) به شهادت رسید؛ البته برخی به اشتباه او را علی‌اصغر می‌نامند .
در بررسی تاریخ کربلا و وقایع روز عاشورا، به صحنه‌ جان ‌سوزی برمی‌خوریم که بسیاری از بزرگان و مورخان آن را نقل کرده‌اند و گفته‌اند که در آخرین ساعات نبرد، طفلی از امام حسین(ع) که در آغوش ایشان بود، هدف تیر دشمن قرار گرفته، به شهادت ‌رسید. نام این طفل را بسیاری «عبدالله»[8]و برخی «علی»[9] و یا «علی‌اصغر»[10] گفته‌اند. و بعضی دیگر نیز صرفاً به کلمه طفلی از حسین(ع) اکتفا کرده، از او نامی نبرده ‎ اند.[11 ]
البته در زیارت ناحیه مقدسه چنین آمده است: سلام بر «عبدالله» طفل شیرخوار تیرخورده، در خون خویش غلطیده که خونش به آسمان جهید و در آغوش پدرش به تیر دشمن ذبح گردید.[12 ]
تمام منابع اتفاق دارند که تنها یک فرزند شیرخوار امام حسین(ع) با آن کیفیت به شهادت رسیده است و تنها اختلاف در نام اوست. مرحوم مجلسی می‌گوید :
« نزد من صحیح این است که امام حسین سه پسر به نام علی داشته است».[13 ] « اما اختلاف درباره اسم او احتمالاً به جهت این بوده که این طفل را به دو نام می ‎ خواندند، با توجه به این که طبق روایتی، امام به خاطر علاقه زیادی که به پدرش داشت، بارها نام علی را بر فرزندانش گذاشته است.»[14 ]

آیا امام حسین(ع) دختری به نام فاطمه‌ی صغری داشته است که به هنگام شهادت ایشان در مدینه مانده باشد؟
‎ در کتب معتبر تاریخ و مقاتل، نامی از فاطمه صغری ـ فرزند امام حسین(ع) ـ و ماندن وی در مدینه و عدم حضورش در کربلا، نیامده است .
در فهرست اسامی فرزندان امام حسین(ع) در کتب تاریخ و مقاتل، نام دو دختر[15] و یا سه دختر[16] به نام‌های سکینه، فاطمه و زینب، به ثبت رسیده است و نامی از دختری به نام فاطمه صغری موجود نیست و به اتفاق همه مورخان و مقتل‌نویسان، امام حسین(ع) هنگام حرکت از مدینه به سوی مکه، تمام فرزندان خود، فرزندان امام حسن(ع) و اهل‌بیت خود را، به جز محمد بن‌حنفیه، به همراه داشتند.[17 ]
بنابراین، از امام حسین(ع) فرزندی به نام فاطمه صغری که در مدینه مانده باشد و در صحنه کربلا حضور نداشته باشد، در تاریخ ثبت نشده است .

آیا مادر علی‌اکبر زودتر از مادر امام سجاد با امام حسین(ع) ازدواج کرد که نام علی‌اکبر بر، ایشان نهاده شده است و علی ‌اوسط و علی ‌اصغر کدامند؟ و سن حضرت علی‌اکبر چقدر بوده است؟
‎ بسیاری از مورّخان بر این باورند که امام حسین(ع) دو پسر به نام «علی» داشته‌ است که به «علی‌اکبر» و « علی‌اصغر» معروف بودند.[18] برخی نیز از سه فرزند به نام ‎ های «علی‌اکبر » ، « علی‌اوسط» و «علی‌اصغر»یاد کرده ‎ اند.[19] اما این که امام سجاد(ع) و علی ‌بن الحسین شهید جوان ـ کدام یک از این ‎ ها می ‎ باشند، سه نظریه وجود دارد :
الف ـ امام سجاد(ع) علی‌اصغر و شهید جوان کربلا علی‌اکبر بوده است؛[20 ]
ب ـ عکس نظریه اول، یعنی امام سجاد(ع) علی‌اکبر بوده و شهید کربلا علی اصغر؛[21 ]
ج ـ شهید کربلا علی‌اکبر، امام سجاد(ع) علی‌اوسط و فرزند خردسالی از امام حسین(ع) علی اصغر بوده ‎ اند.[22 ]
به عنوان شاهدی برای نظریه، اول به این کلام امام سجاد(ع) تمسک جسته ‎ اند که در جواب عبیدالله بن‌ زیاد وقتی که گفت: «آیا خدا علی را نکشت؟» فرمود : « من برادری داشتم که علی نام داشت و از من بزرگ ‎ تر بود و مردم او را کشتند.»[23 ] البته برخی دیگر هنگام نقل این عبارت، جمله «از من بزرگ ‎ تر بود» را نیاورده‌اند،[24] اما این ‎ که چرا نام یکی «علی‌اکبر» و دیگری «علی‌اصغر» نهاده شده، برای تمییز و عدم اشتباه بوده است .
اما درباره تاریخ ازدواج امام حسین(ع) با مادران آن دو، هیچ مطلب مستندی نداریم. نام مادر جوان شهید کربلا «لیلی دختر ابی‌مرة‌ بن ‌عروه بن‌ مسعود الثقفیه» می‌باشد[25] و برخی نامش را «آمنه » گفته‌اند.[26] درباره سن ایشان نیز بسیاری متعرض آن نشده‌اند و برخی که آن را بیان کردند، تاریخ‌های متفاوتی گفته‌اند: 18 ساله، 25 ساله،[27] 12 ساله،[28] 17 ساله،[29] و تولد در دوران حکمرانی عثمان.[30] از این رو تاریخ دقیقی به دست نمی ‎ دهد .
در پایان شیخ مفید که از علمای برجسته ‎ ی شیعی و مورد اعتماد می ‎ باشد، امام سجاد(ع) را علی اکبر و شهید کربلا را علی اصغر معرفی کرده است؛[31] همچنین ایشان در نقل فرمایش امام سجاد(ع) در مجلس ابن زیاد، فقط به این فرمایش امام اکتفا کرده که من برادری به نام علی داشتم، و مردم او را کشتند، و این مطلب که او از امام سجاد(ع) بزرگ ‎ تر بوده را نقل نکرده است.[32 ]

آیا امام حسین(ع) دختری به نام سکینه داشته‌ است و اگر چنین بوده، آیا در کربلا ازدواج کرده است یا پیش از آن؟ او در کربلا چقدر سن داشته و شوهر او چه کسی است؟ آیا این مطلب صحت دارد که همسر ایشان «مصعب بن ‌زبیر» ـ برادر عبدالله بن ‌زبیر ـ و قاتل مختار ثقفی بوده است و بر فرض صحت، چگونه توجیه می ‎ شود؟
‎ با دقت و تحقیق در کتب تاریخی و مقاتل درمی‌یابیم که، تاریخ‌ نویسان شیعی و سنّی وجود دختری به نام سکینه را برای امام حسین(ع) ثبت کرده ‎ اند : شیخ مفید می ‎ نویسد: سکینه از جمله دختران امام حسین(ع) و نام مادرش «رباب» است.[33 ] مرحوم طبرسی نیز با ذکر این مطلب، می‌فرماید: امام حسین(ع) وی را به عقد عبدالله بن‌الحسن، ـ برادر زاده‌اش ـ درآورد که در روز عاشورا به شهادت رسید،[34] و در کتاب « مقتل ‎ الحسین» آمده است: ایشان با پسر عمویش ـ عبدالله بن‌الحسن ـ ازدواج کرد که در روز عاشورا، قبل از این که بین آن ‎ ها وصلتی صورت بگیرد، به شهادت رسید و هیچ بچه‌ای از ازدواج آن ‎ ها به دنیا نیامد.[35] همچنین مرحوم طبرسی نقل می‌کند: سکینه بنت الحسین(ع)، در روز عاشورا ده ساله بوده است.[36 ]
ذهبی نیز در کتاب «تاریخ الاسلام»، سکینه را دختر امام حسین(ع) می‌داند و فهرستی از کتبی را که از سکینه ـ بنت الحسین(ع) ـ نام آورده‌اند، ذکر می‌کند[37] که حدود بیست کتاب است؛
بنابراین، کتب بسیاری از سکینه ـ دختر امام حسین(ع) ـ یاد کرده ‎ اند، که نام برخی از آن ‎ ها را، افزون بر آن ‎ چه در متن آمده، در پی‌نوشت آورده ‎ ایم![38 ]
امّا درباره ‎ ی سنّ آن بزرگوار، سخن روشنی وجود ندارد و از مجموع اقوال مورّخان استفاده می‌شود که ایشان در جریان کربلا ازدواج کرده، یا حداقل در سنّ ازدواج بوده است .
مرحوم شیخ مفید در این باره می ‎ فرماید: روایت شده که حسن‌ بن ‌حسن یکی از دو دختر امام، حسین(ع) ـ عمویش ـ را برای خویش خواستگاری کرد. امام حسین(ع) به او فرمود: فرزندم، هر دخترم را که بیشتر دوست داری، خود اختیار کن، تا او را به همسری تو درآورم. حسن حیا کرده پاسخی نداد؛ پس امام حسین(ع) فرمود: من دخترم فاطمه را برای تو اختیار کردم؛ زیرا او شباهت بیشتری به مادرم فاطمه(س) ـ دختر رسول خدا(ص)ـ دارد.[39 ]
از این روایت استفاده می‌شود که دختر دیگر امام حسین(ع) (سکینه) است که در آن زمان ـ قبل از جریان کربلا ـ به سن ازدواج رسیده بوده که امام حسین(ع) حسن ‌بن‌ حسن را برای انتخاب یکی ازآن، دو آزاد گذاشت. ذهبی مورخ بزرگ اهل سنت نیز در کتاب «تاریخ الاسلام» می‌گوید :
« سکینه بنت الحسین(ع) با چند نفر ازدواج کرد که اولشان عبدالله بن حسن بوده است و بعد از او مصعب بن زبیر، عبدالله بن عثمان حزامی، زید بن عمرو، عبدالعزیز بن مروان، و ابراهیم بن عبدالرحمن بن عوف ازدواج کرده است»[40 ]

اما این که آیا حضرت سکینه بعد از عبدالله بن ‌حسن، با کس دیگری ازدواج کرده یا خیر، اقوال مختلفی وجود دارد؛ ذهبی در تاریخ اسلام می‌گوید: «پس مصعب با سکینه ازدواج کرد و پیش از این که به هم برسند مصعب کشته شد و بعد از او نیز چند نفر با سکینه ازدواج کردند.» ابی الفرج اصفهانی نیز در کتاب «الاغانی» چنین می‌گوید :
علی محمد علی دخیل در کتاب «سکینة بنت الحسین» بعد از نقل تمام اقوال از کتب مختلف، چنین نتیجه‌گیری می‌کند: «این اسامی و شوهران حضرت سکینه به شکل عجیبی، بلکه به صورت نادر مخلوط شده‌اند، تا جایی که یک اسم به دو نیم شده و از هر نیمی به تنهائی شوهری بیرون می‌آید و برای سکینه دو همسر پیدا می‌شود.»[41] نیز در جای دیگری می‌گوید: «این اقوال گوناگون درباره ‎ ی همسران حضرت سکینه، از روایات مختلفی که در این زمینه وجود دارد، ناشی شده است که گاه با یکدیگر اختلاف یا تناقض دارند؛ مثلاً در یک صفحه از کتاب «الاغانی» چهار روایت دیده می‌شود که همه آن ‎ ها با یکدیگر تناقض دارند؛»[42] باز در چند صفحه بعد، بحث را چنین جمع‌بندی می‌کند: «این گونه روایات قابل اعتماد و اطمینان نیست و از جمله اقوال و روایاتی که در این باره وجود دارد، آنچه که نزد شیعه پذیرفتنی است، این است که حضرت سکینه جز با پسر عمویش عبدالله بن‌الحسن ازدواج نکرد.»[43 ]
علمای اهل سنت نیز در کتب خود، این اعتقاد شیعه را نقل و با آن موافقت کرده ‎ اند .
کتب ذیل از جمله ‎ ی کتب شیعه و سنی است که این موضوع را روایت کرده‌اند :
1. اسعاف الراغبین، ص 210؛
2. ریاض الجنان، ص 51 ؛
3. اعلام الوری، ص 127؛
4. سفینه البحار، ص 638 ؛[44 ]
5. مقتل الحسین، اثر مقرم، ص 330؛
6. سکینه بنت الحسین، اثر مقرم، ص 72؛
7. ادب الطف، ج 1، ص 162.

اسارت اهل‌بیت(ع) چه مدت طول کشید؟
‎ در حادثه ‎ ی کربلا پس از پایان نبرد، اهل‌بیت امام حسین(ع) را اسیر گرفته، شهر به شهر گرداندند و در کوفه و شام به نمایش گذاشتند. این فاجعه، نقض آشکار قوانین اسلام بود؛ چرا که اسیر گرفتن زن و مرد مسلمان از نظر اسلام مردود؛ است همان گونه که علی(ع) نیز در جنگ جمل اسیر کردن زنان را روا نشمرد و عایشه را به همراهی تعدادی از زنان به شهر خودش باز گرداند؛ اما متجاوزان اموی بازماندگان و فرزندان پیامبر(ص) را به اسارت گرفته، مثل اسیران کافر، از کوفه به شام فرستادند، چهره ‎ ی زنان اسیر را بر اهالی شهرها و روستاهایی که بر سر راه بود، نشان دادند[45] و با آن ‎ ها در نهایت سنگدلی و خشونت مانند کنیزان و غلامانی که از بیگانه گرفته باشند، رفتار کردند.[46 ]
حضرت زینب(س) هنگام عبور از کنار جسد شهدا، در اعتراض به این اسارت فرمود: ای محمد(ص)! اینان دختران تو هستند که به اسارت می‌روند…[47 ]
روز دوازدهم محرّم، به فرمان عمر بن سعد، سپاه به سوی کوفه به راه افتاد. ابن سعد بازماندگان امام(ع) را که خاندان پیامبر(ص)بودند، با شیوه‌ای درد آور به صورت اسیر به کوفه آورد و مردم کوفه نیز برای دیدن اسیران، از شهر خارج شده، در کنار راه ایستاده بودند .
اسیران اهل‌بیت(ع) به مدت نامعلومی در زندان ابن‌زیاد ماندند و پس از کسب اطلاع ابن زیاد از یزید، به سوی شام رهسپار شد و روز اول ماه صفر 61 هـ ق به دمشق رسیدند. و با توجه به نقل صحیحی که اسیران اهل بیت در روز بیستم ماه صفر سال 61 هجری مطابق با اولین اربعین شهادت امام حسین(ع) به کربلا رسیده باشند باید بیش از چند روز در دمشق نمانده باشند که شهید قاضی طباطبایی در کتاب گرانسنگ «تحقیق در اولین اربعین سیدالشهدا‌(ع)» این قول را تقویت کرده است، بنابراین می ‎ توان گفت مدت اسارت اهل بیت حدود یک ماه بوده است .

« علی بن ‎ الحسین» در زیارت عاشورا کدام یک از فرزندان امام است؟
‎ منظور از علی بن الحسین(ع) در زیارت عاشورا که گفته می ‎ شود :
السلام علی علی بن الحسین .
علی اکبر است؛ زیرا ما در زیارت عاشورا بر شهدای کربلا سلام می ‎ فرستیم و از اولاد امام حسین(ع) تنها علی اکبر در کربلا به شهادت رسید و اگر گفته شود که علی اصغر هم در کربلا به شهادت رسید، در جواب می ‎ گوییم: از علی اصغر در مقاتل به عبدالله رضیع یاد شده است، نه علی اصغر.[48 ]
همچنین وقتی ابن زیاد در دارالاماره چشمش به امام سجاد(ع) افتاد، پرسید چه نام داری؟ پاسخ داد علی بن الحسین. ابن زیاد گفت: مگر خدا علی بن الحسین را نکشت امام سجاد فرمود :
کان لی اخ اکبر منی یسمی علیاً قتله الناس .
برادر بزرگ ‎ تری داشتم که اسم او علی بود و مردم او را کشتند.[49] این خود قرینه ‎ ای است بر این که منظور از «علی بن الحسین»(ع) در زیارت عاشورا علی اکبر است نه امام سجاد . البته شیخ مفید امام سجاد(ع) را علی اکبر می ‎ داند و علی، ـ جوان شهید کربلا ـ را علی اصغر[50]. در نهایت منظور از علی بن الحسین در زیارت عاشورا علی جوان و شهید در صحرای کربلا می ‎ باشد .

تعداد فرزندان امام حسین(ع) و حضور آن‌ها در واقعه‌ی کربلا چگونه بود؟
‎ طبق نقل شیخ مفید، امام حسین(ع) شش فرزند داشت به نام ‎ های :
1. علی بن الحسین الاکبر یا امام سجاد(ع) که کنیه ‎ اش ابومحمد و نام مادرش شهربانو یا شاه زنان ـ دختر یزدگرد پادشاه ساسانی ـ می ‎ باشد؛[51 ]
2. علی بن الحسین الاصغر، مادرش لیلا ـ دختر ابی مرة بن عروة بن مسعود ثقفی ـ است. او براساس گفته ‎ ی شیخ مفید در ارشاد، دو سال پس از وفات جدّش علی(ع) در روز عاشورای سال 42 هـ ق، متولد شد و اولین فرد از بنی ‎ هاشم بود که به میدان رفت، وقتی اذن میدان خواست، امام(ع) به او اذن میدان داد و نگاه نومیدانه ‎ ای به او کرد و اشکش سرازیر شد و گریست و فرمود:[52] «خدایا! گواه باش جوانی را به میدان می ‎ فرستم که شبیه ‎ ترین مردم به پیغمبر تو، در خلقت و اخلاق، گفتار است، ما هر وقت مشتاق دیدار پیغمبرت می ‎ شدیم، به روی او نگاه می ‎ کردیم.»[53 ]
3. جعفر، مادر او قضاعیة بود . جعفر در حیات پدر بزرگوارش از دنیا رفت .
4. عبدالله، در مدینه متولد شده است و مادرش رباب، ـ دختر امرء القیس ـ می ‎ باشد. امرء القیس در مدینه سه دخترش را به ازدواج امیرالمؤمنین(ع) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) درآورد که داستانش مشهور است . رباب به همسری امام حسین(ع) درآمد و سکینه و عبدالله، فرزندان حسین(ع) از رباب می ‎ باشند .
5. سکینه، مادر او نیز رباب است. سکینه روز پنجم ماه ربیع الاول سال117هـ وفات کرد؛ وفات خواهرش فاطمه نیز همان سال است.[54 ]
. فاطمه: مادرش ام ‎ اسحاق بوده است .
علی بن عیسی الاربلی در «کشف الغمة» گفته: اولاد حسین(ع) ده تن بودند؛ شش پسر و چهار دختر. سه تن از پسران وی علی نام داشته ‎ اند و محمد و عبدالله و جعفر. علی اکبر در کربلا در برابر پدر جنگید و شهید شد و علی اصغر صغیر را تیر زدند؛ همچنین گفته ‎ اند که عبدالله نیز با پدر کشته شد. دختران او زینب و سکینه و فاطمه بودند. نسل امام حسین(ع) از علی اوسط، یعنی زین العابدین(ع) است؛[55 ] البته قول قوی و قریب به صحت و نظر شیخ مفید است. پس در خاتمه می‌توان گفت غیر از امام سجّاد‌(ع) و جعفر بن الحسین‌(ع) تمام فرزندان ذکور امام حسین(ع) در کربلا به شهادت رسیدند .

--------------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها
[1]. الارشاد، سلسلة مؤلفات شیخ مفید، ج 2، ص 135، دارالمفید، بیروت، 1414 هـ .
مناقب آل ابی‌طالب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 77، موسسه انتشارات علامه، چاپ علمیه قم .
اعلام الوری، طبرسی، ج 1، ص 478، موسسه آل‌بیت، چاپ اول، 1417 هـ .
نسب قریش، مصعب الزبیری، ص 59، دارالمعارف، قاهره چاپ سوم .
انساب الاشراف، بلاذری، ج 3، ص 1288، دارالفکر، بیروت، چاپ اول 1417 هـ .
تذکرة الخواص، سبط‌ بن جوزی، ص 249، موسسه اهل البیت، بیروت، چاپ اول، 1401 هـ .
[2]. کشف الغمة فی معرفة الائمة، الاربلی، ج 2، ص 38، تحقیق رسولی، تبریز، سوق مسجد الجامع .
[3]. نفس الهموم، شیخ عباس قمی، ص 415 و 416، انتشارات مکتبه الحیدریه، چاپ اول، 1379 ش .
الایقاد، شاه عبدالعظیمی، ص 179، تحقیق رضوی، منشورات فیروزآبادی، چاپ اول، 1411 هـ .
معالی السبطین، حائری، ج 2، ص 170، موسسه النعمان، بیروت، 1412 هـ .
منتهی الآمال، قمی، ج 1، ص 807، موسسه انتشارات هجرت، چاپ چهارم، 1411 هـ .
کامل بهائی، عمادالدین طبری، ج 2، ص 179، مکتبه المصطفوی .
[4]. بحارالانوار، ج 45، ص 115، « …یا اخی فاطم الصغیرة کلمّا فقد کاد قلبها ان یذوبا »
القندوزی، ینابیع المودة، ج 2، ص 421، انتشارات الشریف الرضی، چاپ اول 1371 ش .
[5]. موسوعة کلمات الامام الحسین، معهد تحقیقات باقرالعلوم، ص 511 ، دارالمعروف، قم، 1415 هـ، چاپ اول؛ ینابیع المودة، ج 2، ص 416 .
[6]. کامل بهایی، همان .
[7]. تحقیق درباره اول اربعین حضرت سیدالشهدا، ر.ک: سید محمد، قاضی طباطبایی، چاپ سوم، قم، بنیاد علمی فرهنگی شهید آیت‌الله قاضی طباطبایی، 1368، ص 174.
[8]. نسب قریش، مصعب الزبیری، ص 59، دارالمعارف، قاهره، چاپ سوم؛
مقاتل الطالبین، ابوالفرج اصفهانی، ص 89، تحقیق صقر، بیروت، دارالمعرفة؛
الارشاد، سلسلة المولفات، شیخ مفید، ج 2، ص 135، دارالمفید، بیروت، 1414 هـ؛
اعلام الوری، طبرسی، ج 1، ص 478، موسسه آ ل البیت، چاپ اول 1417؛
مناقب آل ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ج 4، ص 77، موسسه انتشارات علامه، چاپ علمیه قم؛
الاحتجاج، طبرسی، ج 2، ص 25، تحقیق خرسان، منشورات دارالنعمان، 1966 م؛
کشف الغمة، الاربلی،ج 2، ص 214 ، تحقیق رسولی، تبریز، سوق مسجد الجامع؛
تذکرة الخواص، سبط بن‌ ‎ جوزی، ص 249، موسسه اهل بیت، بیروت، 1401 .
[9]. بحارالانوار، ج 45، ص 46 .
[10]. کشف الغمة، همان .
[11]. الملهوف علی قتلی الطفوف، سید بن طاوس، تحقیق فارس تبریزیان، ص 168، دارالاسوة، 1375 ش؛
تاریخ یعقوبی، یعقوبی، ج 2، ص 245، دارصادر بیروت، چاپ ششم، 1995.
[12]. اقبال الاعمال، سید بن‌طاوس، ج 3، ص 74، تحقیق جواد قیومی، الاعلام الاسلامی، چاپ اول، 1416 هـ . .
[13]. بحارالانوار، ج 45، ص 232 .
[14]. بحارالانوار، ج 45، ص 329 .
[15]. نسب قریشی، مصعب الزبیری، ص 59، دارالمعارف قاهره، چاپ سوم؛
انساب الاشراف، بلاذری، ج 3، ص 1288، دارالفکر، بیروت، چاپ اول، 1417 هـ؛
سلسة المؤلفات، الارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 135، دارالمفید، بیروت، 1414 هـ؛
اعلام الوری، طبرسی، ج 1، ص 478، موسسة آل‌البیت، چاپ اول، 1417 هـ؛
ناقب‌ آل ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ج 4، ص 77، موسسة انتشارات علامه، چاپ علمیه قم؛
تذکرة الخواص، سبط بن جوزی، ص 249، موسسه اهل ‎ البیت، بیروت، 1401 هـ؛
[16]. کشف الغمه فی معرفة الائمه، الاربلی، ج 2، ص 38، تحقیق رسولی، تبریز سوق مسجد الجامع .
[17]. تاریخ الامم و الملوک، طبری، ج 4، ص 256، بیروت، موسسه الاعلمی و الارشاد، ج 2، ص 33؛ مقتل ابی‌مخنف، لوط‌بن‌یحیی، ص 7، تحقیق غفاری، چاپ علمیه قم، 1398 هـ؛
العوالم، بحرانی، 157، چاپ امیر قم، تحقیق مدرسه امام مهدی(عج) چاپ اول،
مقتل الحسین(ع)، خوارزمی، ص 273، نشر نورالهدی، چاپ اول، 1418 هـ؛
مقتل الحسین(ع)، مقرم، ص 157، مکتبة بصیرتی، چاپ پنجم، 1394 هـ.؛
[18]. الطبقات الکبری، محمد بن‌ سعد، ج 5، ص 211، دارصادر؛
نسب قریش، مصعب الزبیری، ص 57 ، 58 ، دارالمعارف، قاهره، چاپ سوم؛
انساب الاشراف، بلاذری، ج 3، ص 1287، دارالفکر، بیروت، 1417 هـ، چاپ اول؛
سلسلة المولفات، الارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 135 ، دارالمفید، بیروت، 1414؛
تذکرة الخواص، سبط بن‌ جوزی، ص 249، موسسه اهل‌البیت، بیروت، 1401؛
اعلام الوری، طبرسی، ج 1، ص 478، موسسه آل ‌البیت، 1417 ، چاپ اول؛
[19]. مناقب آل ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ج 4، ص 77، موسسه انتشارات علامه، مطبعة علمیه قم؛
کشف الغمة فی معرفة الائمة، الاربلی، ج 2، ص 38 ، تحقیق سید هاشم رسولی، تبریز سوق المسجد الجامع؛
[20]. الطبقات الکبری، همان و نسب قریش، همان و انساب الاشراف، همان و تذکرة الخواص، همان؛
تاریخ الامم و الملوک، طبری، ج 4، ص 340، موسسه الاعلمی بیروت؛
ینابیع المودة، القندوزی، انتشارات الشریف الرضی، قم، 1371 ش، چاپ اول؛
نصوص من تاریخ ابی‌مخنف، ج 1، ص 483 و 492، تحقیق کامل سلمان جبوری، دارالمحجة البیضاء، بیروت، 1419 هـ .
[21]. شیخ مفید، همان، و طبرسی، همان، وابن شهرآشوب، همان .
[22]. اربلی، همان و ابن شهرآشوب، همان .
[23]. نسب قریش، ص 58 و الطبقات الکبری، ج 5، ص 212 .
[24]. الملهوف علی قتلی الطفوف، سیدبن ‎ طاوس، ص212، تحقیق فارس تبریزیان، ‌دارالاسوة .
[25]. نسب قریش، ص 57 و الارشاد، همان و مناقب ابن شهرآشوب، و طبرسی، همان .
مقاتل الطالبین، ابوالفرج اصفهانی، ص 80، تحقیق سید احمد صقر، بیروت دارالمعرفة .
[26]. سبط ابن الجوزی، همان .
[27]. مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4 ، ص 109 .
[28]. همان، ج 4، ص 77 .
[29]. ینابیع المودة، القندوزی، ج 2، ص 415.
[30]. مقاتل الطالبین، ابوالفرج الاصفهانی، ص 80 .
[31]. الارشاد، شیخ مفید ،ج 2، ص 135 .
[32]. همان، ص 116 .
[33]. الارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 37، انتشارات علمیه اسلامیه .
[34]. اعلام الوری، طبرسی، ج 1، ص 418، نشر آل‌البیت، و الارشاد مفید، ص 25، و کشف الغمة اربلی، ص 157 .
[35]. مقتل الحسین(ع)، عبدالرزاق موسوی، ص 397، منشورات بصیرتی .
[36]. همان .
[37]. تاریخ الاسلام، الذهبی، ج 7 ، ص 371. دارالکتاب العربی، بیروت، لبنان .
[38]. مقاتل الطالبین، ابوالفرج الاصفهانی، ص 94، 119، 133، 167 .
ـ انساب الاشراف، البلاذری، ج 3، ص 362 .
ـ الثقات، ابن حنان، ج 4، ص 351، مؤسسة الکتب الثقافه .
ـ التاریخ الصغیر، البخاری، ج 1، ص 273، دار المعرفه، لبنان، بیروت .
ـ تاریخ خلیفة بن خیاط، العصفری، ص 274، دار الفکر، بیروت .
ـ الطبقات الکبری، محمد بن سعد، ج 8، ص 475، بیروت .
ـ تهذیب الکمال، المزنی، ج 6، ص 397، مؤسسة الرساله .
ـ تاریخ المدینة، ابن عامر، ج 2 ، ص 52، و ج 29، ص 69 در صفحات مختلف، دمشق دار الفکر .
ـ اکمال الکمال، ابن ماکولا، ج 4، ص 316، و ج 7، ص 107، دارالکتاب الاسلامی، القاهره .
ـ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 45، ص 169، ص 47، بیروت .
ـ منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، ج 1، ص 547 ، مطبوعات حسینی .
[39]. الارشاد، شیخ المفید، ج 2، ص 22، ترجمه، رسولی محلاتی، انتشارات علمیه اسلامیه .
[40]. تاریخ الاسلام، الذهبی، ج 7، ص 371، دارالکتاب العربی، لبنان، بیروت .
[41]. سکینه دختر امام حسین، ص 20. علی‌محمدعلی دخیل، مترجم دکتر فیروز حریرچی، انتشارات امیرکبیر .
[42]. همان، ص 20 ـ 22.
[43]. همان، ص 20 ­ـ 22 .
[44]. همان، ص 20، تا 22 .
[45]. اللهوف، سید بن‌طاوس ص 152، ترجمه، محمد جواد مولوی‌نیا، چاپ دوم، قم، انتشارات سرور، 1379.
[46]. همان، ص 126 .
[47]. همان ، ص 170 .
[48]. الارشاد، شیخ مفید، ص 253 ، چاپ سوم، بیروت، موسسة الاعلمی للمطبوعات، 1399 ق .
نفس المهموم، شیخ عباس قمی، ص 524 ، قم، مکتبة بصیرتی، 1405 ق .
[49]. مقتل الحسین(ع) مقرّم، عبدالرزاق، ص 325، چاپ پنجم، بیروت، دارالکتاب الاسلامی، 1399 ق .
جذوه ‎ ای از شرارة عشق حسین(ع)، حاج عباس راسخی نجفی، ص 80، چاپ اول، بی ‎ تا، 1369 ش .
[50]. الارشاد، ج 3 ، ص 135 .
[51]. بحارالانوار، ج 45، ص 329 .
- الارشاد، ص 253 .
- نفس المهموم، قم، ص 524، کشف الغمة فی معرفة الائمه، ص 214 .
[52]. « اللهم اشهد أنه قد برز الیهم غلام اشبه الناس خلقاً و خلقاً و منطقاً برسولک، و کنّا اذا اشتقنا الی نبیّک نظرنا الیه ».
[53]. نفس المهموم، ص 308 .
[54]. نفس المهموم، ص 530.
[55]. کشف الغمة، ص 214، بحارالانوار، ج 45، ص 331 .

فصل پنجم :بانوان کربلا

آیا از حضرت فاطمه(س) دختری غیر از حضرت زینب و ام کلثوم(س) در شام مدفون است؟
‎ امیرالمؤمنین از حضرت فاطمه زهرا(س) دارای پنج فرزند بوده ‎ اند؛ امام حسن(ع)، امام حسین(ع)، زینب کبری، ام کلثوم(س) و محسن(ع ) که به جور دشمنان سقط شد.[1]طبق نقل برخی از منابع ام کلثوم را زینب صغری نیز گفته ‎ اند که کنیه ‎ اش ام کلثوم بوده است؛[2] البته علی(ع) از زنان دیگر، دختران دیگری نیز داشته است، از جمله: زینب صغری، ام کلثوم صغری که این تشابه اسمی ممکن است اشتباهاتی را ایجاد کرده باشد.[3 ]
از میان مورخان قدیمی تنها عبیدلی مدفن زینب کبری را در مصر دانسته و نقل کرده که والی مدینه به یزید نامه نوشت و درخواست کرد که زینب کبری از مدینه اخراج شود و یزید دستور داد، زینب با تعدادی از بنی ‎ هاشم، چند روز مانده به آخر ماه رجب، روانه ‎ ی مصر گردیدند. در سال 61 داخل مصر شد و در آن ‎ جا یازده ماه و پانزده روز زندگی کرد و صبح یکشنبه 15 رجب سال 62 از دنیا رفت.[4] مرحوم حسینی سابقی، اذعان می ‎ دارد که در هیچ کتابی جز «اخبار الزینبیّات» عبیدلی مطلبی از زینب دختر علی(ع) ندیده است و نیز با رد مسأله تبعید زینب به مصر می ‎ گوید: درباره ‎ ی مقابر صحابه در مصر و زینب ‎ های مدفون در آن ‎ جا و کسانی که وارد مصر شده ‎ اند، کتاب ‎ هایی نوشته ‎ اند، ولی به زینب کبری ـ دختر علی(ع) ـ اشاره نکرده ‎ اند، این مورخان عبارتند از :
1. عبدالرحمن بن حکم مصری (متوفی 257 ) ، صاحب منهج السالک فی اخبار مصر و ام القری و الممالک؛ 2. ابو عمر محمد بن یوسف کندی ( متوفی 354)، مؤلف ولاة مصر؛ 3. ابو محمد حسن بن ابراهیم بن ذولاق لیثی (متوفی 387 ) 4. عز الملک محمد بن عبدالله حرانی مسیحی (متوفی 420)، 5. قاضی سلامه قضاعی (متوفی 453) ، صاحب انس الزائرین 6. ابو طاهر سیفی (متوفی 576)؛ 7. عبد القادر مقریزی ( متوفی 845 )، صاحب الخطط والاعتبار؛ 8. شمس الدین انصاری مصری (متوفی 814)، مؤلف الکواکب السیارة فی ترتیب الزیارة؛ 9. شمس الدین سخاوی ( متوفی902)، صاحب رساله ‎ ی زینبیّات؛ 10. ابراهیم بن علی فخرومی مصری (متوفی 819)، مؤلف الفضائل الباهرة فی محاسن مصر والقاهرة؛ 11. سخاوی حنفی مصری (متوفی 814)، صاحب تحفة الاحباب؛ 12 . عبدالرحمن سیوطی نویسنده ‎ ی المحاضرة فی تاریخ مصر و القاهرة و نیز درّ السحابة فیمن دخل مصر من الصحابة؛ 13. ابن تغری بردی (متوفی 704)، مؤلف النجوم الزاهرة؛ 14. ابن دقماق (متوفی 792)، صاحب کتاب الانتصار.[5 ]
از میان مورخان شیعه سید محسن امین قائل است که، مدفون در دمشق زینب صغری، ام کلثوم دختر فاطمه زهرا(س)، می ‎ باشد و زینب کبری در مدینه مدفون است .

آیا قضیه یقه پاره کردن حضرت زینب(س) در کاخ ابن زیاد و کاخ یزید در مقابل زده شدن ضربه ‎ ای بر لب و دندان ‎ های سیدالشهدا، صحت دارد؟چگونه ممکن است این بانوی بزرگوار در برابر نامحرمان چنین کند؟
‎ زمانی که قافله ‎ ی اسیران را به مجلس ابن زیاد وارد کردند، زینب ناشناس و با جامه ‎ های کهنه در میان آنان بود، و در حالی که کنیزان گرد او را گرفته بودند، در گوشه ‎ ای نشستند؛ ابن زیاد گفت: این چه کسی بود که با کنیزان خود به کناری خزید؟ زینب پاسخ نداد و بار دوم و سوم. ابن زیاد سؤال خود را تکرار کرد؛ سپس یکی از کنیزان گفت: این زینب، دختر فاطمه بنت رسول ‎ الله(ص)، است؛ پس ابن زیاد رو به او کرد و گفت :
الحمد لله الذی فضحکم و قتلکم و اکذب احدوثتکم[6 ]
سپاس خدای را که شما را رسوا کرد و کشت و افسانه شما را دروغ نمود.» زینب کبری(س) گفت :
الحمد لله الذی اکرمنا بنبیه محمداً و طهرنا من الرجس …
سپاس خدای را که ما را به پیامبر خود محمد(ص) گرامی داشت و از پلیدی ‎ ها پاک گردانید؛ تنها فاسق رسوا می ‎ شود و فاجر دروغ می ‎ گوید.»[7 ]
همین طور گفتگو بین ابن زیاد و پاسخ ‎ های دندان شکن حضرت زینب(س ) ادامه یافت و جریان یقه پاره کردن حضرت زینب(س) در آن مجلس یا جای دیگر در هیچ یک از منابع معتبر تاریخی دیده نشده است؛ البته در برخی از آن ‎ ها به شکل ‎ های گوناگون از جریان شکستن پیشانی یا سر آن حضرت به خاطر زدن به محمل و چوبه ‎ ی خیمه از شدّت اندوه که بر اثر آن خون از زیر مقنعه آن حضرت بر پیشانی جاری شده، وجود دارد؛[8 ] اما در این مورد مرحوم حاج شیخ عباس قمی می ‎ گوید: انجام این قبیل اعمال، با کمال عقل و استحکام دین و نهایت وقار آن حضرت که به عقیله بنی هاشم معروف و اسطوره صبر و پایداری است خالی از اشکال و استبعاد نیست و به همین دلیل است که در اکثر کتب معتبر تاریخی همین قدر نوشته ‎ اند که چون آن مخدره سر مبارک برادر را بدید، ناله برآورد و به حسرت گریست.[9 ]

ام کلثومی که در کربلا حاضر بود، کدام ام کلثوم است و آیا ام کلثوم ـ دختر حضرت فاطمه(س) ـ در واقعه ‎ ی عاشورا بوده است یا خیر؟
‎ مرحوم شیخ مفید از دختری برای امیرالمؤمنین(ع)، به نام ام کلثوم یاد کرده است،[10] ولی دیگر مورخان، چون: طبری،[11] ابن شهرآشوب[12] و ابن ابی ‎ الحدید،[13] دو دختر به نام ام کلثوم برای امیرالمؤمنین(ع) نام برده ‎ اند: یکی ام ‎ کلثوم کبری، دختر فاطمه(س)، و دیگری ام کلثوم. نامی از همسر دیگر که به ام ‎ کلثوم صغری موسوم و معروف بوده است؛ البته نام ام ‎ کلثوم کبری را، زینب صغری نیز گفته ‎ اند که ام ‎ کلثوم کنیه ‎ اش بوده است .
اما درباره ‎ ی این که ام ‎ کلثوم کبری، دختر حضرت فاطمه(س)، چه زمانی از دنیا رفته است، ابن اثیر،[14] ابن حجر عسقلانی[15] و قرطبی[16] گفته ‎ اند: که این ام ‎ کلثوم در زمان حیات امام حسن(ع)، یعنی قبل از سال 50 هجری، از دنیا رفته است، ولی ابن شهرآشوب گفته است که ام ‎ کلثوم پس از عمر، با عون، محمد و ـ عبدالله پسران جعفرطیار ـ یکی پس از مرگ دیگری ازدواج کرده است که قطعاً ازدواجش با عبدالله ـ همسر زینب کبری(س) ـ پس از وفات آن بانو است.[17] ابن حجر عسقلانی نیز روایت دیگری را به این مضمون نقل کرده است .
این دو تاریخ وفات باید متعلق به این دو ام ‎ کلثوم باشد ،نه یکی از آنها؛ اما کدام یک زودتر وفات کرده است، سید محسن امین می ‎ گوید: امیرالمؤمنین(ع) دو دختر به نام ام کلثوم داشته است؛ ام ‎ کلثوم کبری، دختر فاطمه(س)، قبل از واقعه کربلا از دنیا رفته و ام ‎ کلثوم حاضر در کربلا، ام ‎ کلثوم دوم، یعنی حضرت زینب صغری بوده است.[18 ]
بنابراین، ام ‎ کلثوم خواهر ابوینی حضرت زینب(س)، بنابر قول اقرب به صواب، قبل از واقعه کربلا و در زمان حیات برادرش امام حسن مجتبی(ع) از دنیا رفته است. و اگر از ام ‎ کلثومی در واقعه کربلا اسم برده شده، غیر از ام ‎ کلثوم، دختر فاطمه(س)، بوده است .

آیا جناب لیلا ـ مادر علی اکبر ـ و شهربانو در کربلا حضور داشتند؟
‎ مراجعه به کتب تاریخی و آثار نویسندگان معاصر، چنین به دست می ‎ دهد که جناب لیلا در کربلا نبوده است .
استاد شهید مرتضی مطهری مسأله ‎ ی حضور لیلا در کربلا و در نتیجه افسانه ‎ ها و قصه ‎ هایی که درباره ‎ ی ایشان گفته شده را یکی از موارد تحریف در تاریخ کربلا می ‎ داند و آن را با استدلال رد می ‎ نماید.[19 ]
محدث قمی می ‎ گوید: «ظاهر آن است که لیلا در کربلا نبوده و من در کتب معتبر ندیدم.»[20 ]
در جای دیگر می ‎ نویسد: «در کتب معتبر، ذکری از بودن لیلا در کربلا، یا در کوفه و شام نیست.»[21] همچنین از سخن قاتل علی اکبر که می ‎ گوید :
علیّ آثام العرب ان مرّ بی یفعل مثل ما کان یفعل ان لم اثکل اباه.[22 ]
گناه تمامی عرب به گردن من، اگر این جوان از کنار من بگذرد و پدر را به عزایش داغدار نسازم.» در حالی که در عرف می ‎ گویند: «مادرش را به عزایش بنشانم»؛ اما وی فقط از پدرش یاد می ‎ کند؛ از این رو استفاده می ‎ شود که نه تنها لیلا در کربلا نبوده، که اصلاً در قید حیات نیز نبوده است .
مرحوم دکتر محمد ابراهیم آیتی در این زمینه می ‎ نویسد: «از مادر علی اکبر، یعنی لیلا، دختر ابی مرة بن مسعود، هم نامی در جریان فاجعه کربلا به میان نیامده است و هیچ نمی ‎ دانم که ایشان در این تاریخ زنده بوده است یا نه؟… از همسران امام تنها کسی که در این سفر همراه امام(ع) بوده، رباب دختر امرؤالقیس است.[23 ]
بنابراین با توجه به قرائن و شواهد یاد شده، جناب لیلا در کربلا نبوده ‎ است؛ در نتیجه آن داستان ‎ ها و افسانه ‎ هایی که در جریان حادثه کربلا به او نسبت داده می ‎ شود، بی ‎ اساس و غیر واقعی است. در پایان تذکر این نکته لازم است که شیخ مفید در ارشاد، طبرسی در اعلام الوری، طبری در تاریخ طبری و … نام این بانو را همان لیلا ذکر کرده ‎ اند؛[24] از این رو اطلاق نام «ام لیلی» بر آن بانو صحیح نیست .

اما درباره ‎ ی حضور شهربانو در کربلا
قبل از پاسخ به این بخش سؤال، یادآور می ‎ شویم که اگر چه بنا به نقل مشهور بین مورخان، مادر امام سجاد(ع)، دختر یزدگرد سوم پادشاه ایران بوده و نامش «شهربانو» می ‎ باشد، اما این شهرت تاریخی، از سوی برخی از محققان معاصر به جهت تردید در روایات این موضوع، مورد خدشه قرار گرفته است.[25 ]
بنابراین، در اصل نام مادر امام سجاد(ع) که شهربانو و دختر پادشاه باشد، تردید وجود دارد، تا چه رسد به این که وی تا زمان وقوع حادثه ‎ ی جانگداز کربلا زنده و این واقعه را درک کرده باشد .
آنچه در بعضی از اخبار آمده است، آن است که مادر امام سجاد(ع) هنگام وضع حمل آن حضرت، از دنیا رفته است؛[26] بنابراین بر فرض قبول این که مادر امام سجاد(ع) فرزند پادشاه ساسانی و نامش شهربانو باشد، امّا مانند لیلا در واقعه ‎ ی کربلا در قید حیات نبوده است .

آیا این درست است که «رباب» ـ همسر امام حسین(ع) ـ تا یک سال تنها و بدون همراه داشتن شخصی محرم در کنار قبر مطهر ماند و از دنیا رفت؟
‎ در مورد «رباب»، همسر امام حسین(ع)، دو قول روایت شده است، ولی آنچه در این دو قول مشترک است و همه بر آن اذعان دارند، این است که «رباب» پس از شهادت امام حسین(ع) و مراجعت از شام، یک سال برای آن حضرت اقامه ‎ ی عزا نمود و بیش از یک سال نیز عمر نکرد .

قول اول، که بعضی از مورخّان، مانند ابن اثیر در «الکامل فی التاریخ»، آن را نقل کرده ‎ اند، این است که: رباب همسر امام حسین(ع)، در کربلا حضور داشته، همراه اسرا به شام برده شد و سپس به مدینه بازگشت… و گفته شده است که او یک سال کنار قبر امام حسین(ع) اقامه ‎ ی عزا نمود و سپس به مدینه بازگشت، و در حالی که از فقدان آن حضرت غمگین بود، درگذشت.[27] ابن اثیر این قول را نقل کرده است و اگر اصل آن صحت داشته باشد، هیچ گونه مانعی از این که آن بانوی معظّمه تنها و بدون شخص محرمی در کنار قبر مطهر مانده باشد، به نظر نمی ‎ رسد .
دو نکته قابل تأمل در این خبر وجود دارد :
الف ـ در این گونه نقل تاریخ احتمال مسامحه می ‎ رود و این ادعا که «رباب » در کنار قبر مبارک مانده، بدین معنا نیست که شب و روز از قبر مطهر جدا نشده است، بلکه ممکن است در آبادانی ‎ ها و قریه ‎ های نزدیک حائر مقدس، اقامت گزیده و در اغلب اوقات نزد قبر مطهر رفته باشد .
ب ـ در ماندن این بانوی مکرمه کنار قبر مطهر جای استبعاد نیست، چون در صدر اسلام توقف و عزاداری همسران با وفای اشخاص و اشراف نزد قبور آن ‎ ها معمول بوده است؛ چنان که فاطمه پس از وفات شوهرش، سید حسن مثنی فرزند امام مجتبی(ع)، تا یک سال کنار قبرش چادر زد و عزادار شد. مرحوم محدث قمی (ره) این مطلب را در «سفینةالبحار» آورده و می ‎ گوید: «آنچه درباره ‎ ی زوجه ‎ اش فاطمه ذکر کردیم مبنی بر این که در کنار قبرش چادری زد و به مدت یک سال روزها را روزه می ‎ گرفت و شبها را به عبادت می ‎ پرداخت. که یک سال را شیخ مفید و کثیری از علماء شیعه نقل کرده ‎ اند و این قول شایع بین زنان محترمه بود.»[28] محدث قمی پس از نقل این مطلب، قضیه بانوی معظمه «رباب» را از ابن اثیر نقل می ‎ کند .

اما قول دوم؛ بر مبنای روایتی است که مرحوم کلینی در «اصول کافی» که از معتبرترین کتب شیعه است، از مصقلة الطحان از امام صادق(ع) نقل کرده است که آن حضرت فرمود :
« مصقله می ‎ گوید: شنیدم امام صادق(ع) می ‎ فرمود: چون حسین(ع) کشته شد، همسر کلابیّه آن حضرت برایش سوگواری به پا کرد و خود گریست و زنان و خدمتگذاران او هم گریستند تا اشک چشمانش خشک شد و تمام گشت، آن هنگام یکی از کنیزانش را دید، می ‎ گرید و اشک چشمش جاری است، او را طلبید و گفت: چرا در میان ما تنها اشک تو جاری است؟! او گفت: من شربت سویق می ‎ آشامم. او هم دستور داد سویق تهیه کنند. از آن نوشیدند. بعد اظهار داشت می ‎ خواهم با این عمل برای گریستن بر حسین(ع) نیرو پیدا کنیم .
شخصی برای او چند پرنده ‎ ی سیاه هدیه فرستاد، چون آن ‎ ها را دید گفت: اینها چیست، گفتند : هدیه ‎ ای است که فلانی فرستاده تا بر سوگواری حسین کمک شود. او گفت ما جشن برگزار نمی ‎ کنیم، این ‎ ها را برای چه می ‎ خواهیم؟! بعد دستور داد آن ‎ ها را از خانه بیرون کردند، چون از خانه بیرون شدند اثری از آن ‎ ها احساس نشد. مثل این که میان آسمان و زمین پرواز کردند…»[29 ]
از خبر طحان استفاده می ‎ شود که گریه و عزای آن بانوی معظمه در خانه و منزلی بوده است؛ اما در کنار قبر سیدالشهدا(ع) در آن زمان هنور خانه ‎ ای وجود نداشته، تا ایشان بفرمایند، مرغ ‎ ها را از آن خانه بیرون رانند .
در این روایت، «الجُؤَن» مثل «صُرَد» جمع جُونی است و آن نوعی پرنده‌ی سنگ‌خوار می ‎ باشد که بال ‎ ها و شکم آن سیاه است.[30] آن مرغ ‎ ها را شخصی برای آن بانو هدیه فرستاده که از آن غذا تهیه نماید تا برای ماتم و عزای سیدالشهدا(ع) و گریه بر آن حضرت، تقویت شود و ایشان هم فرمود: غذا درست کردن از مرغان لطیف، در ماتم آن حضرت تناسب ندارد؛ چرا که غذاهای لذیذ را در عروسی ‎ ها درست می ‎ کنند .
مرحوم شهید قاضی ـ رحمة الله علیه ـ از این روایت استفاده کرده ‎ است که رباب عزا را در مدینه برپا کرده است نه در کربلا و گفته ‎ اند، افزون بر این که امام سجاد(ع) مانع می ‎ شد، همسر امام حسین(ع) خود نیز تا یک سال در بیابان کربلا تنها نمی ‎ ماند و این مطلب را از شخصیت او بعید دانسته است .

تذکر این نکته لازم به نظر می ‎ رسد که هیچ کس به طور قطع نگفته که بانوی معظمه، « رباب»، تمام یک سال را در کنار قبر مطهر مانده است، ابن اثیر هم برای این قول قائلی ذکر نکرده است؛ پس خبر اول که بر ماندن یک سال در کنار قبر مطهر و اقامه ‎ ی عزا دلالت دارد که پس از آن از دنیا رفته است؛ گرفتار ضعف می ‎ گردد؛[31 ]

آیا مادر حضرت سجاد(ع) شهربانو دختر یزدگرد بوده است و آیا سند این مطلب اعتباری دارد یا نه؟
‎ به گفته ‎ ی بیشتر مورخان، مادر امام علی بن الحسین(ع)، دختر یزدگرد سوم ـ آخرین پادشاه ساسانی ـ است؛ اما در اسم و چگونگی ازدواج این بانو با امام حسین(ع) اختلاف بسیاری است[32]؛ چنان که اسامی وی تا چهارده[33] و حتی هفده اسم[34] گزارش شده است. با تمام تلاش ‎ ها و پی ‎ گیری ‎ هایی که بعضی از محققان و نویسندگان درباره ‎ ی آن انجام داده ‎ اند، نظر دقیق و قانع کننده ‎ ای ارائه نشده است. تحقیق و نقد و بررسی در این موضوع در دهه ‎ های اخیر از آن جهت بیش ‎ تر صورت گرفته است که برخی از خاورشناسان مغرض و دشمن مکتب تشیّع و به پیروی از آنان بعضی از نویسندگان مسلمان، ازدواج امام حسین(ع) با شاهزاده خانم ایرانی و انتساب خاندان رسالت به دودمان ساسانی را علت گرایش ایرانیان به اهل ‎ بیت(ع) و در نتیجه پذیرش مکتب تشیّع معرفی کرده ‎ اند[35] و اعتقاد شیعیان را به حق الهی ائمه ‎ ی اطهار(ع)، از بقایای اعتقاد قدیمی ایرانیان به «فره ‎ ی ایزدی» پادشاه ساسانی دانسته ‎ اند؛[36] زیرا پادشاهان ساسانی خود را آسمانی نژاد می ‎ دانستند و برای خود مقامی نیمه خدایی و فوق بشری قائل بودند و کیش زرتشت آن روزگار نیز این نوع تفکر را تأیید می ‎ کرد.[37 ]
بعضی از محققان، تمام یا بیشتر اخباری را که در این باره وجود دارد و همچنین اخبار معدودی را که بر ام ‎ ولد بودن مادر امام سجاد(ع ) دلالت دارند، جمع ‎ آوری و آن ‎ ها را مورد نقد و بررسی قرار داده ‎ اند.[38 ]

باید توجه داشت که هر چند اصل ماجرا شهرت بسزایی دارد و در کهن ‎ ترین متون تاریخی شیعه، چون وقعة الصفین،[39] تاریخ یعقوبی[40] و بصائر الدرجات[41] که همگی در قرن سوم تألیف یافته ‎ اند، نقل شده است، اما اختلاف میان مفاد این روایات و عدم سازگاری پاره ‎ ای از آن ‎ ها با روایات فتوحات و غیره، آن قدر چشمگیر است که محققان معاصر، اصل داستان شهربانو و ازدواج وی با امام حسین(ع) و ولادت امام سجاد(ع) از شاهزاده خانم ایرانی را مشکوک دانسته ‎ اند؛ چنان که استاد مطهری پس از تشکیک در این باره می ‎ نویسد :
« ادوارد براون از کسانی است که داستان را مجعول می ‎ داند. کریستن ‎ سن نیز قضیه را مشکوک تلقی می ‎ کند و همین طور سعید نفیسی در تاریخ اجتماعی ایران آن را افسانه می ‎ داند[42 ].»
علاوه بر این ، از صدها سال پیش محدثان و نسب ‎ دانان بر مضمون این روایات خرده گرفته ‎ اند و به انکار آن پرداخته ‎ اند. ابن عنبة یکی از نسب ‎ شناسان معروف علوی (متوفی 828 هـ ق) در این باره می ‎ نویسد: «خداوند، علی بن الحسین(ع) را به فرزندزادگی پیغمبر(ص)، از پادشاه ‎ زادگی بی ‎ نیاز فرموده است، آن هم دختری که بر سنت اسلامی متولد نشده است. اگر پادشاهی موجب شرف بود، باید عجم بر عرب و بنی قحطان[43] بر بنی عدنان فضیلت داشته باشند.»[44 ]
وی ـ پس از این که می ‎ گوید: قول مشهور آن است که مادر امام سجاد(ع) دختر یزدگرد سوم و نامش شاه زنان می ‎ باشد ـ در پایان می ‎ افراید: بسیاری از نسب ‎ شناسان و مورخان این قول را نپذیرفته ‎ اند. بنا به گفته ‎ ی آنها دختران یزد ‎ گرد همراه او به خراسان رفتند.[45 ]

دلیل دیگری که اصل داستان را خدشه ‎ دار می ‎ کند، سندی است که نشان می ‎ دهد آغاز سده ‎ ی دوم هجری، شاهزاده خانم ایرانی در خاندان هاشمی ناشناخته بوده است. این سند، نامه منصور دوانیقی در پاسخ به محمد بن عبدالله بن حسن ـ مشهور به نفس زکیه ـ است . محمد در نامه ‎ ای به منصور، و پس از آن ‎ که خود را مهدی امت خوانده و امامت و خلافت را حق خود دانسته است، منصور را به اطاعت خود فرا می ‎ خواند. منصور در پاسخ او نامه ‎ ای طولانی و تهدیدآمیز می ‎ نویسد و در ضمن می ‎ گوید: پس از رحلت رسول خدا(ص) در خاندان شما برتر از علی بن الحسین(ع) متولد نشده و مادر او ام ‎ ولد بود.[46 ]
نوشتن ام ‎ ولد، تحقیری است که منصور بن محمد بن عیدالله روا می ‎ دارد . این نامه که طبری در حوادث سال 145 هجری آورده، نیم قرن پس از رحلت امام علی بن الحسین(ع) نوشته شده است که در آن زمان بسیاری از هاشمیان زنده بودند. اگر داستان اسیر شدن شهربانو و آوردن او به مسجد مدینه و نیز اگر دختر یزدگرد بودن مادر حضرت درست می ‎ بود،[47] منصور چنان تعبیری به کار نمی ‎ برد و اگر ادعای دروغی کرده بود، محمد سخنش را در دهانش می ‎ شکست و به او پاسخ می ‎ داد که مادر علی بن الحسین(ع ) شاهزاده بوده است نه کنیز.[48 ]

نکته دیگر آن که مورخان هنگام شرح جنگ ‎ های مسلمانان و ایرانیان، داستان حرکت و عقب ‎ نشینی یزدگرد را از نقطه ‎ ای به نقطه ‎ ی دیگر به تفصیل نوشته ‎ اند. براساس این گزارش ‎ ها، یزدگرد و خاندان او هیچ ‎ گاه در میدان جنگ نبوده ‎ اند. زمانی که جنگ قادسیه شروع شد، یزدگرد در مداین بود و پیش از آمدن مسلمانان از مداین به حلوان رفت؛ سپس از حلوان به اصفهان و از آن جا به اصطخر و کرمان و مرو گریخت.[49] در این عقب نشینی ‎ ها، یزدگرد نه تنها زنان، خویشاوندان و خزانه ‎ ی خود را همراه داشته است، بلکه آشپزان، رامشگران و یوزبانان او نیز همراه وی بوده ‎ اند.[50] بنابراین، دختران او کجا، کی و چگونه به اسارت مسلمانان درآمدند؟ البته با وجود قراین و شواهد ذکر شده، احتمالاً در فتح مداین کنیزکانی اسیر شده ‎ اند؛ چنان که مجالد بن سعید از شعبی نقل می ‎ کند: «در روز فتح مداین، مسلمانان از کنیزان کسرا، تنی چند به اسارت گرفتند که مادر من یکی از آنان است.»[51] نیز بعید نیست که در فتح خراسان و شرق ایران دخترانی اسیر شده باشند؛ چنان که بلاذری می ‎ نویسد: «گفته ‎ اند مادر علی بن الحسین(ع) سجستانی ( سیستانی) است.»[52] و احتمال دارد که امام حسین(ع) یکی از این زنان را به همسری گرفته و امام علی بن الحسین(ع) از او متولد شده باشد .
در پایان، مناسب است به شعری منسوب به ابوالأسود دئلی که در کتاب شریف «اصول کافی» آمده است، اشاره شود . شعر یاد شده چنین است :
و ان غلاماً بین کسری و هاشم لاکرم مَن نیطت به التمائم[53 ]
ترجمه: پسری که از یک سو به کسری و از سوی دیگر به هاشم می ‎ رسد، گرامی ‎ ترین فرزندی است که به او بازوبند بسته ‎ اند.[54 ]

اگر چه این بیت در یکی از معتبرترین کتاب ‎ های شیعه آمده است؛ اما استدلال به آن به دلایل زیر مخدوش است :
1. چنین بیتی در دیوان ابوالاسود یافت نشده است و فقط در بعضی از منابع[55] که کهن ‎ ترین آن ‎ ها اصول کافی است، به ابوالاسود نسبت داده شده است .
2. بر فرض قبول انتساب شعر به ابوالاسود، این که مراد از «غلاماً بین کسری و هاشم» امام سجاد(ع) باشد، نه شخص دیگری از هاشمیان، نیاز به اثبات تاریخی دارد .
3. احتمال دوم در معنای ان «غلاماً بین کسری و هاشم» آن است که مراد از کسری، نژاد وتبار شاهان ساسانی یزدگرد سوم نیست، بلکه مراد نژاد و تبار فارسی و عجمی است؛ بنابراین احتمال، معنای بیت چنین می ‎ شود: پسری که از یک سو به فارس و از سوی دیگر به هاشم می ‎ رسد، یعنی مادرش عجمی است. حال با این احتمال دیگر نمی ‎ توان برای اثبات مدعا به این شعر استدلال کرد؛ چرا که تبار عجمی داشتن، یعنی ایرانی بودن؛ اما از تبار پاشاهان ساسانی بودن، از شعر استفاده نمی ‎ شود .
4. سبک شعر و مفاد و مضمون آن با مولود خاندانی که به سنت ‎ های موروثی پای ‎ بند هستند، مناسب ‎ تر است تا به مولود خاندان امامت، به ویژه کسی که خود امام و نیز فرزند و پدر امام است.[56 ]

آیا مرقد بی ‎ بی شهربانو در نزدیکی تهران، صحت دارد؟
‎ در سال ‎ های اخیر، انتساب قبری که در نزدیکی شهرری واقع است به بی ‎ بی شهربانو، با تردید جدی بعضی از محققان رو به رو شده است. آقای دکتر کریمان در کتاب محققانه و ارزشمند خویش «ری باستان»، با ذکر دلایل و شواهدی، انتساب این محل را به بی ‎ بی شهربانو با شک و تردید مواجه ساخته است .

به این دلیل اهمیت تحقیقات یاد شده، گزارش از آن را در ذیل می ‎ آوریم :
انتساب این مکان به بی ‎ بی شهربانو در هیچ یک از کتاب ‎ های مسالک و تواریخ و رجال قدیمی ذکر نشده است؛[57]هم ‎ چنان که در هیچ یک از منابع معتمد از صدر اسلام تا قرون اخیر، کوچک ‎ ترین ذکری نیست که بی ‎ بی شهربانو در ری درگذشته و در آن ‎ جا مدفون گردیده است، بلکه همه قرائن خلاف آن را می ‎ رساند؛ چنان ‎ که شیخ صدوق که خود در ری می ‎ زیسته و کتاب «عیون اخبارالرضا» را برای صاحب بن عبّاد که نیز در این شهر مقیم بوده، فراهم آورده است، در این کتاب به درگذشت مادر امام زین العابدین(ع) در هنگام زاییدن، تصریح کرده است. بی ‎ گمان هرگاه بقعه ‎ ی بی ‎ بی شهربانو به عهد وی در ری موجود و مزار می ‎ بود، در این کتاب اشارتی می ‎ رفت .
ابودلف که در سال 334 هـ . ق. از ری دیدن کرده و آثار فُرس و مقابر زرتشتیان را در شمال ری، ذکرکرده است، هیچ گونه اشاره ‎ ای به مدفن بی ‎ بی شهربانو در آن حدود ندارد .
در کتاب «النقض» نیز که مشتمل بر اماکن مقدس ری می ‎ باشد، به هیچ روی نامی از بی ‎ بی شهربانو نشده است .
حاج محمد باقر نگارنده ‎ ی «جنة النعیم» که کتاب خود را به تحقیق در احوال حضرت عبدالعظیم اختصاص داده و به مناسبت از شخصیت ‎ های مذهبی مدفون، ذکری به میان آورده، از مدفن بی ‎ بی شهربانو در این شهر یادی نکرده است.[58 ]
نویسنده ‎ ی کتاب «ری باستان» در پایان این بحث، با توجه به قرائن و شواهد یاد شده، چنین نتیجه ‎ گیری می ‎ کند: «چون در تاریخ حوادث ری، تا آن ‎ جا که عرصه ‎ ی تتبع بر نگارنده فراخ بود، نام بانویی بدین صورت مشهود نیفتاده تا احتمال خلط اسم برود؛ از این رو شاید بتوان گفت که این محل دخمه ‎ ای از بزرگان زرتشتی بوده است، و برای آن ‎ که مسلمانان آن ‎ جا را خراب نکنند، آن را به عروس ایرانی خاندان نبوت نسبت داده ‎ اند و به بنای آن درافزودند. وجود دخمه ‎ ی گبرها در آن نزدیکی ـ در شمال ـ مؤید این نظر است … و این محل، دخمه ‎ ی فرزندان یزدگرد دهم (هرمز و خاندان وی) بوده که در ری به دست فیروز کشته شده ‎ اند و برای محفوظ ماندن، آن را به فرزند یزدگرد سوم نسبت داده ‎ اند.»[59 ]
گذشته از مطالب یاد شده، مؤلف ناسخ التواریخ شاهد دیگری را برای عدم امکان انتساب این مکان به بی ‎ بی شهربانو، آورده است. وی داستانی را به نقل از یکی از سادات بیان می ‎ کند که وی با خواندن نوشته‌ی مبهم روی صندوق مقبره، به این نتیجه رسیده که مقبره یاد شده، آرامگاه یکی از دختران ارباب و اشراف آن منطقه بنام شهربانو بوده است.[60 ]

بنابراین، با توجه به شواهدی که بیان شد، نمی ‎ توان ادعا کرد که مکان یاد شده، قبر بی ‎ بی شهربانو مادر امام سجاد(ع) است؛ البته همه این مسائل در صورتی است که افسانه فرار بی ‎ بی شهربانو از کربلا و آمدن وی به ایران را بپذیریم و حتی قبل از این بپذیریم که مادر امام سجاد(ع) نامش شهربانو بوده است؛ اما چنان ‎ که در پاسخ پرسش ‎ های پیشین نیز نگاشتیم، این که نام مادر امام سجاد(ع) شهربانو و دختر یزدگرد سوم، باشد سخت مورد تردید محققان معاصر است؛ چنان ‎ که گزارش صحیح درباره ‎ ی زمان وفات مادر امام سجاد(ع) آن است که وی در مرض زایمان رحلت کرده و مسؤولیت تربیت امام سجاد(ع) بر عهده ‎ ی یکی از کنیزان امام حسین(ع) بوده است. در این زمینه به پاسخ ‎ های سؤالات مطرح شده در این باره مراجعه شود

--------------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها
[1]. مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب مازندرانی، ج 3، ص 304 .
[2]. بحارالانوار، ج 42، ص 74 .
[3]. همان، ص 90 .
[4]. اخبار الزینبیّات، یحیی بن حسن عبیدلی، متوفی 277، ص 118 – 122، مخطوط: ابراهیم عبد الرحیم افشار زنجانی .
[5]. تاریخ و اماکن سیاحتی و زیارتی سوریه، اصغر قائدان، ص 5 ـ 64.
[6]. نفس المهموم، شیخ عباس قمی، مترجم علامه ابوالحسن شعرانی. ذوی القربی، ص457 .
ـ الارشاد، شیخ مفید، موسسه آل البیت، ج 2، ص 115 .
[7]. همان .
[8]. زینب قهرمان دختر علی(ع)، احمد صادقی اردستانی، چاپ فتاحی، به نقل از: بحارالانوار، ج 45، ص 115؛ ریاحین الشریعة، ج 3، ص 137 .
[9]. نفس المهموم، مترجم آیت الله کمره‌ای ، انتشارات کتابفروشی اسلامیه .
[10]. الارشاد، شیخ مفید، موسسة آل البیت(ع) لاحیاء التراث، قم، سال 1416 هـ، ج 1، ص 355 .
[11]. تاریخ الطبری، دارالکتب العلمیة، بیروت، طبع 2، سال 1408 هـ، ج 3، ص 152 .
[12]. بحارالانوار، ج 42 ، ص 91 .
[13]. همان مأخذ .
[14]. اسد الغابة، دارالشعب، بیروت، ج 7، ص 387.
[15]. الاصابة، دارالکتاب العربی، بیروت، ج 4، ص 468 .
[16]. الاستیعاب فی هامش الاصابة، دارالکتاب العربی، بیروت، ج 4، ص 469 .
[17]. بحارالانوار، ج 2، ص 90 .
[18]. اعیان الشیعة، ص 327، دارالتعارف للمطبوعات، بیروت، ج 1 .
[19]. حماسة حسینی، مرتضی مطهری، ج 1، ص 26 – 27، چاپ 21، قم، انتشارات صدرا، سال 1373 هـ ش .
[20]. منتهی الآمال، شیخ عباس قمی ،ص 375 .
[21]. همان، ص 541 .
[22]. تاریخ الامم و الملوک، محمد بن جریر الطبری، ج 4، چاپ پنجم، بیروت، موسسه اعلمی للمطبوعات، سال 1409 هـ ق، ص 340 .
[23]. بررسی تاریخ عاشورا، دکتر محمد ابراهیم آیتی، ص 123 .
[24]. علی الاکبر، سید عبدالرزاق مقرّم، ص 14 .
[25]. زندگانی علی بن الحسین(ع)، سید جعفر شهیدی، ص 9 ـ 27، چاپ ششم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، سال 1374 ش .
خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری، ص 100 ـ 101، چاپ هشتم .
[26]. اثبات الوصیة، ابوالحسنی علی بن الحسین مسعودی، ص 170، چاپ اول، قم، انتشارات انصاریان، سال 1417 ق، شهیدی، همان، ص 26 .
[27]. الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 4، ص 88، طبع بیروت .
[28]. سفینة البحار، محدث قمی، ج 1، ص 256. طبع نجف .
[29]. اصول کافی، کتاب الحجه، شیخ کلینی، ص 466، طبع آخوندی، تهران، و طبع تبریز، ص 254؛ مرآة العقول، ج 1، 394 .
[30]. فرهنگ بزرگ جامع نوین، احمد سیّاح، ترجمه‌ی المنجد، نوشته‌ی لویس معلوف، ج 1، ص 300، انتشارات اسلام .
[31]. تحقیق در اولین اربعین حضرت سید الشهداء، شهید قاضی، ص 358، بنیاد فرهنگی شهید قاضی طباطبایی .
[32]. چنان که در زمان و مکان وفات وی نیز اختلاف است، آقای کریمان درباره وجود مقبره شهربانو در یکی از کوه ‎ های شهرری که براساس شهرتی عامیانه، محل دفن شهربانو ـ مادر امام سجاد(ع) ـ پنداشته می ‎ شود، ضمن تحقیقی گسترده و ارزشمند، اثبات کرده که این مکان نمی ‎ تواند مقبرة بی ‎ بی شهربانو باشد؛ ر ، ک: ری باستان، ج 1 ، ص 403، 416، و نیز ناسخ التواریخ، ج 8، ص 37، 39 .
[33]. زندگانی علی ابن الحسین(ع)، شهیدی .
[34]. همان، ص، 396 .
[35]. دکتر شیبی می ‎ نویسد: اصل این عقیده از گوبینو در کتاب دین و فلسفه در آسیای میانه است که احمد امین و دکتر حسن ابراهیم آن را تکرار کرده ‎ اند ، ر ، ک : الصّلة بین التصوف و التشیع، شیبی، کامل مصطفی، ج 1، ص 163 .
[36]. خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری، ص، 100 و 101.
[37]. محققان شیعه به این شبهه پاسخ ‎ های جامع و کاملی داده ‎ اند. برای نمونه، ر ، ک: خدمات متقابل اسلام و ایران، ص 101، 111، بررسی کوتاه پیرامون رابطة تشیع و ایران، رسول جعفریان، ص 72، 76 .
[38]. زندگانی علی بن الحسین(ع)، ص 12 – 27.
[39]. وقعة الصفین (پیکار صفین)، منقری،‌نصربن مزاحم، ترجمه پرویز اتابکی، تصحیح و شرح هارون، ص 26 .
[40]. تاریخ یعقوبی، ابن واضح یعقوبی، ج 2، ص 303.
[41]. بصائر الدرجات، الصفارالقمی، تصحیح و تعلیق میرزا محسن کوچه باغی تبریزی، ص 335 .
[42]. خدمات متقابل اسلام و ایران، ص 108 .
[43]. قحطانیان، عرب ‎ های ساکن جنوب عربستان هستند که از دیر زمان معینیان، سبا و حمبریان در آن جا پادشاهی داشته ‎ اند، در حالی که عدنانیان (عرب ‎ های شمال) بیابان نشین بودند .
[44]. عمدة الطالب فی انساب آل ابی ‎ طالب، ابن عنبة، جمال الدین احمد بن علی الحسینی، ص 173 .
[45]. همان، ص 172 .
[46]. تاریخ الامم والملوک، ابوجعفر محمد بن جریر الطبری، ج 6، ص 198؛ انساب الاشراف، احمد بن یحیی بن جابرالبلاذری، تحقیق سهیل زکّار و ریاض رزکلی، ج 3، ص 325 .
[47]. بصائر الدرجات، ص 335.
[48]. زندگانی علی بن الحسین(ع)، ص 24 .
[49]. فتوح البلدان، البلاذری، احمد بن یحیی بن جابر، ص 311 .
[50]. فتوح البلدان، البلاذری، احمد بن یحیی بن جابر، ص 311، (اصطخر: مکانی است در نزدیکی شیراز قدیم ).
[51]. همان ص 263.
[52]. انساب الاشراف، بلاذری، ج 3، ص 325 .
[53]. تمائم جمع تمیمة، به معنای بازوبندی است که خاندان عرب برای دفع چشم زخم و دفع ارواح پلید، همراه فرزندان خود می ‎ کردند. به تمیمة از این رو تمیمة گویند که تمام دوا و شفا در آن است. اسلام این اعتقاد فاسد را باطل کرده است. لسان العرب، ج 2، ص 54 .
[54]. اصول کافی، شیخ کلینی، ج 2، ص 369 .
[55]. بحارالانوار، ج 46، ص 4، پی نوشت 3.
[56]. زندگانی علی بن الحسین(ع)، شهیدی، ص 25 .
[57]. ری باستان، ج 1، ص 403 چاپ دوم، تهران، انتشارات دانشگاه ملی، 1345 ش .
[58]. همان، ص 412 .
[59]. همان، ص 414 ـ 415 .
[60]. ناسخ التواریخ، عباسقلی خان سپهر، تصحیح محمد باقر بهبودی، ، ج 8 حضرت سجاد(ع)، ص 37 ـ 38، تهران، کتابفروشی اسلامیه، 1364 ش .

فصل ششم : بررسی شهادت سایر شهیدان کربلا

مطابق احادیث، حضرت ابوالفضل(ع) دارای قامتی بلند و جسمی تنومند بود. از طرفی گفته می ‎ شود که از غذای مختصر و فقیرانه متناسب افراد همزمان خود استفاده می ‎ کرده است.از نظر عقلی (جدای از عقاید مذهبی) علت وجود این قامت و نیرو چه بوده است؟ در صورتی که برادران و پدر بزرگوارش دارای قدی متوسط بودند؟
‎ بشر از دیر زمان به این نکته توجه داشته که یک موجود زنده، بسیاری از صفات و خصائص خود را به نسل بعد منتقل می ‎ کند و در واقع نسل بعد وارث صفات نسل قبل می ‎ شود؛ در بعضی از روایات کلمه ‎ ی «عِرْق» آمده است و این عرق همان چیزی است که علم امروز به کلمه «ژن» تعبیر می ‎ کند، برای مثال، رسول اکرم(ص ) فرمود :
انظر فی ایّ شیء تضع ولدک فان العرق دساس
« نگاه کن و ببین فرزند خود را در چه رحمی قرار می ‎ دهی؛ همانا ریشه خانوادگی راه خود را باز می ‎ نماید .»
اساساً ژن ‎ ها صفات والدین را از نظر روحی و جسمی به فرزندان منتقل می ‎ کنند، هرچند بعضی قابل تغییر است؛ اما در بین این صفات، انتقال بعضی از صفات مادر، مانند: جنون، حماقت و شجاعت اجتناب ناپذیر است.[1] اکنون پاسخ روشن می ‎ شود، اگر چه حضرت علی(ع) دارای قامت بلندی نبود، ولی اندامی قوی و نیرومند داشت.[2] مادر حضرت ابوالفضل(ع) از یک طایفه شجاع و دارای قامتی بلند بود. تاریخ ‎ گواهی می ‎ دهد که پدران و دایی ‎ های ام ‎ البنین از دلیران عرب بوده ‎ اند؛ افزون بر شجاعت، سالار و رئیس قوم خود هم به شمار می ‎ آمدند، به طوری که سلاطین زمان (قبل از اسلام) در برابرشان سر تسلیم فرود می ‎ آوردند؛ از این رو عقیل برادر حضرت علی(ع) به ایشان عرض کرد: در میان عرب از پدرانش شجاع ‎ تر یافت نمی ‎ شود. امیرالمؤمنین(ع) نیز مقصودش آن بود که همسری برای خویش برگزیند که زاده دلاوران عرب باشد، این جاست که می ‎ بینیم در وجود شریف ابوالفضل(ع) دو گونه شجاعت در هم آمیخته: اولی شجاعت هاشمی و علوی که ارجمندتر و والاتر از صفات مادری است و از جانب پدرش، سرور اوصیا، به او رسیده است. و دیگری شجاعت عامری (تبار ام ‎ البنین) که از طرف مادرش به ارث برده است؛ زیرا در تیره مادریش، جدی شجاع چون عامر بن مالک بوده است که به سبب قهرمان سالاری، او را «ملاعب الاسنّة»، یعنی کسی که نیزه ‎ ها را به بازی می ‎ گیرد، می ‎ نامیدند.[3]حضرت ابوالفضل(ع ) نیز از قانون وراثت جدا نیست و شجاعت و تنومندی پدر و مادر، به ویژه بلندی قامت را از ام ‎ البنین به ارث برده است و این حقیقت از نظر عقلی و فیزیولوژی هم مورد تأیید است .

عروسی قاسم در روز عاشورا چگونه بود؟
‎ قاسم بن الحسن(ع) در واقعه ‎ ی کربلا هنوز به پانزده سالگی نرسیده بود. طبری می ‎ گوید : قاسم ده سال داشت و در مقتل ابی ‎ مخنف آمده: قاسم در کربلا چهارده ساله بود.[4 ] علامه مجلسی بر این باور است که ماجرای عروسی قاسم سند معتبری ندارد. منشأ این حکایت دو کتاب است؛ یکی منتخب المراثی، اثر شیخ فخرالدین طریحی ـ نویسنده ‎ ی مجمع البحرین ـ و دیگری روضة الشهدا، نوشته ‎ ی ملاحسین کاشفی ـ صاحب انوار سهیلی ـ است . این کتاب اولین مقتلی است که به فارسی نوشته شده است.[5 ]
در این باره روایت می ‎ کنند که وقتی امام حسین(ع) مسیر مدینه تا کربلا را طی می ‎ کرد، حسن بن حسن از عموی خویش، امام حسین(ع)، یکی از دو دختر او را خواستگاری کرد. امام حسین(ع) فرمود : هر یک را که بیشتر دوست داری اختیار کن، حسن خجالت کشید و جوابی نداد، امام حسین(ع ) فرمود: من برای تو فاطمه را اختیار کردم که به مادرم دختر رسول خدا، شبیه ‎ تر است . به این ترتیب وجود فاطمه ‎ ی نو عروس در کربلا امری مسلم است. اگر فرض کنیم ازدواج قاسم درست باشد، باید گفت: امام حسین(ع) دو دختر به نام فاطمه داشتند که یکی را به حسن تزویج کرده و دیگری را برای قاسم عقد نموده ‎ اند، یا این که بگوییم: دختری که به عقد قاسم درآمده، نامش فاطمه نبود و نقل تاریخ در این مورد اشتباه است و اگر این داستان را صحیح ندانیم، باید بگوییم راویان نام حسن را از روی اشتباه، قاسم نقل کرده ‎ اند .
در هر صورت، بیشتر تحلیل ‎ گران واقعه عاشورا، عروسی قاسم را نادرست می ‎ دانند. محدث قمی در منتهی ‎ الآمال[6] و نفس المهموم،[7] دامادی قاسم را رد می ‎ کند و می ‎ گوید: نویسندگان، نام حسن را با قاسم اشتباه کرده ‎ اند. استاد شهید مرتضی مطهری نیز عروسی قاسم را مردود می ‎ داند و مستند می ‎ کند به این که در هیچ کتاب معتبری وجود ندارد و حاجی نوری هم بر این باور است که ملاحسین کاشفی، اولین کسی است که این مطلب را در کتاب روضة الشهدا آورده و اصل قضیه صد در صد دروغ است.[8 ]

چرا حضرت مسلم(ع) با این ‎ که برای کشتن ابن زیاد فرصتی به دست آورد از آن سر باز زد؟
‎ در قاموس قرآن کریم و فرهنگ متعالی و نجات بخش اهل ‎ بیت عصمت و طهارت(ع)، پیروزی بر دشمن از راه ظلم و ستم، حیله و نیرنگ محکوم است؛ چنان که در یکی از جنگ ‎ های عصر حکومت حضرت علی(ع)، منافقین و دشمنان آن حضرت درون یک جنگل پنهان شدند، شخصی پیشنهاد آتش زدن جنگل را داد، حضرت علی(ع) برای اجتناب از ظلم و ستم فرمود :
لا اطلب النصر بالجور.[9 ]
حضرت مسلم(ع) نیز تربیت یافته ‎ ی مکتب اسلام و اهل ‎ بیت(ع) است؛ از این رو هنگامی که هانی و شریک بن اعور مریض شدند و قرار شد ابن زیاد به عیادت آن ‎ ها برود، شریک به مسلم گفت: وقتی او آمد، او را به قتل رسانیده، بر دارالاماره جلوس کن! اما میزبان حضرت مسلم(ع) یعنی هانی بن عروه با این پیشنهاد مخالفت کرد، ابن زیاد آمد و نشست و پس از قدری گفتگو بلند شد و رفت. نظیر همین سؤال را شریک از مسلم(ع) پرسید، حضرت مسلم(ع) فرمود: به جهت دو خصلت ابن زیاد را نکشتم؛ یکی به دلیل عدم رضایت هانی بن عروه که گفت نمی ‎ خواهم خون او در خانه ‎ ی من ریخته شود، و دیگر این که از رسول خدا(ص) روایت شده که فرمود :
ان الایمان قیّد الفتک و لا یفتک المؤمن .
هانی گفت: آری؛ والله اگر او را کشته بودی، فردی فاسق، فاجر و کافری حیله ‎ گر را کشته بودی، ولی من راضی نشدم و کراهت داشتم که خون او در خانه ‎ ی من ریخته شود.[10 ]

--------------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها
[1]. رابطه وراثت و تربیت، احمد مطهری، ص10، دارالنشر الاسلامی، ط مهرماه 1366.
[2]. ارشاد، شیخ مفید، انتشارات علمیه، ط 1346 .
[3]. چهره درخشان قمر بنی ‎ هاشم(ع)، علی ربانی خلخالی، ، ج 1، ص 62 ، مکتب الحسینی .
[4]. منتخب التواریخ، حاج محمدهاشم بن محمد علی خراسانی، انتشارات علمیه اسلامیه، ص 266.
[5]. ریاض القدس المسمی بحدائق الانس، مرحوم صدرالدین واعظ قزوینی، ج 2، کتابفروشی اسلامیه، تهران، سال 1374 هـ ق، ص 42 .
[6]. منتهی الآمال، محدث قمی، انتشارات هجرت، تابستان 1374، چاپ هشتم، ج 1، ص 700 .
[7]. ابوالحسن شعرانی، همان مأخذ .
[8]. حماسه حسینی، مرتضی مطهری، ج 1، ص 28، انتشارات صدرا، خرداد 1364.
[9]. مقتل ابی مخنف، تحقیق: استاد محمد هادی یوسفی غروی، ترجمه جواد سلیمانی، ص 49، انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، 1377 .
[10]. تاریخ الامم و الملوک، ابو جعفر طبری، ج 4، ص 271، مکتبة ارومیه .